گناهان دوازده گانه فصل ششم

پس از سالها که از این دور باطل گذشت ، کشف به عمل آمد که شبان آن کلیسا در طی سالیان درگیر روابط جنسی نامشروع بوده است . شنیدن این خبر برای اعضای آن کلیسا بسیار تکان دهنده بود. نخست نمی توانستند باور کنند که خادم خدا با سالها سابقه وعظ کلام خدا و ایستادن بالای منبر کلیسا چنین افتضاحی به بار آورده باشد! هنگامی که از او پرسیدند : « چطور می توانستی با وجود چنین زندگی گناه آلودی ، هر هفته به موعظه کردن ادامه بدهی ؟ » پاسخی داد که هرگز از یادها فراموش نمی شود . او گفت: « هر هفته ، پیش از اینکه برای موعظه بالا بروم توبه می کردم و از خدا می خواستم مرا ببخشاید.»
گناه او به زیان کلیسایش تمام شد . بسیاری از اعضاء کلیسا مزبور را ترک کرده به کلیسایی دیگر پیوستند – حتی با وجودی که خود شبان دیگر از آن جماعت رفته بود . ایمانداران اصلاً نمی توانستند باور کنند که خدا بگذارد کسی سالها به خدمت وعظ و شبانی بپردازد و گناهش برملا نشود. عده ای هم به کل از کلیسا بریدند .
خطایا ، گناهان یا ضعفهایی هستند که دیر یا زود ما را از جاده مسیحیت بیرون می کشند و زندگیمان را به شکست و فاجعه می کشانند . گناه پیش فرض غلط زمانی رخ می دهد که ما یقین داریم از خدا شنیده ایم ، ولی بدون اینکه دلهایمان را تفتیش کنیم برای اجرای فرمانهای او می شتابیم . پیش فرض غلط روحانی یعنی عمل کردن به رما و از یاد بردن لوگوس . ( Logos کلام ازلی خداست حال آنکه Rhema کلامی است که خدا در طول تاریخ به واسطه انبیا و یا کلیسا با قومش سخن می گوید ) . کلام رما حاوی هدایتی خاص از جانب خداست ؛ ممکن است نبوت یا کلام علم باشد . خیلی ها عمر خود را صرف یافتن چنین دانش روحانی ای می کنند ، با این حال در زندگی با ناکامی مواجه می شوند . نسبت به کلمات هدایت الهی حساس می شوند ، ولی این حساسیت به قیمت فدا کردن کلام آموزنده و کاربردی خدا، یعنی لوگوس تمام می شود .
یوشع کلام رما را داشت که به او گفته بود: « برو و زمین را بگیر .» اما کلام لوگوس ، یعنی قانون تقدس را که خیلی سال پیش خدا وضع کرده بود ، نادیده گرفت .
وقتی ما بر اساس پیش فرض غلط عمل می کنیم ، زندگی و خدمتمان آنگونه که تصور می کنیم پیش نمی رود. برخی از مسیحیان صرفا بدین خاطر که گمان کرده اند ، از خداوند مطلبی را شنیده و آن را درک کرده اند ، زخمهای عمیقی برداشته اند . از این رو وقتی اوضاع بر خلاف انتظار پیش می رود ، احساس می کنند که دیگر هرگز نخواهند توانست سرپا بایستند.
نشانه های پیش فرض غلط
در صورتی که در مسیر پیش فرض غلط گام بر می دارید . می توانید از روی نشانه هایی به این موضوع پی ببرید. تنها با انداختن نگاهی به نمونه ای از زندگی یوشع ، می توانیم اصول مهمی که علایم پیش فرض غلط را آشکار می سازند ، یاد بگیریم . اگر خود را به جای یوشع بگذارید و این اصول را در زندگی خود پیاده کنید ، متوجه می شوید که آیا به پیش فرض غلط دچارید یا نه .
مات و متحیر شدن در هنگامی که کارها برخلاف انتظار پیش می روند
بلافاصله پس از اینکه بنی اسرائیل آن پیروزی پرجلال را بر شهر اریحا به دست آورد ، یوشع ایشان را به نبردی دیگر با دشمنانشان فرستاد. اما این بار نتایج تکان دهنده ای از جنگ عایدشان شد .
و خداوند با یوشع می بود و اسم او در تمامی آن زمین شهرت یافت . و بنی اسرائیل در آنچه حرام شده بود خیانت ورزیدند، زیرا عخان ابن کرمی ابن زبدی ابن زارح از سبط یهودا ، از آنچه حرام شده بود گرفت ، و غضب خداوند بر بنی اسرائیل افروخته شد.
و یوشع از اریحا تا عای که نزد بیت آون به طرف شرقی بیت ئیل واقع است ، مردان فرستاد و ایشان را خطاب کرده ، گفت: « بروید و زمین را جاسوسی کنید .» پس آن مردان رفته ، عای را جاسوسی کردند . و نزد یوشع برگشته ، او را گفتند : « تمامی قوم برنیایند ؛ به قدر دو یا سه هزار نفر برآیند و عای را بزنند و تمامی قوم را به آنجا زحمت ندهی زیرا که ایشان کم اند .» پس قریب به سه هزار نفر از قوم به انجا رفتند و از حضور مردان عای فرار کردند. و مردان عای از انها به قدر سی و شش نفر کشتند و از پیش دروازه تا شباریم ایشان را تعاقب نموده ، ایشان را در نشیب زدند و دل قوم گداخته شده، مثل آب گردید. ( یوشع ۶ : ۲۷ – ۷ : ۵ )
وقتی بنی اسرائیل از دشمنان شکست خوردند ، نه تنها در آن مقطع زمانی متحمل تلفات شدند ، بلکه برای آینده نیز اعتماد به نفس خود را از دست دادند و حس توکل و امیدشان در هم شکسته شد . زمانی که در آرژانتین دوره دبیرستان را می گذرانیدم ، یک مشکل داشتم : انگلیسی . همیشه از این درس تجدید می شدم . انگلیسی برایم خیلی سخت بود . فکر می کردم « استعداد » صحبت کردن به این زبان را ندارم و به کلی شجاعتم را از دست داده بودم . ولی در طی فرایند دست و پنجه نرم کردن با این موضوع ، عاقبت تصمیم گرفتم هم در این درس و هم در این زبان خبره شوم . هنوز چند سالی نگذشته بود که هم می توانستم به انگیسی بخوانم ، هم حرف بزنم و هم فکر بکنم . در ابتدا تجربه ام تلخ بود ولی همین باعث رشد و پیشرفت در زندگیم شد.
مسیحیان با شکست روبرو شده اند و نمی دانند چگونه این شکست را جبران نمایند ، در نتیجه وا رفته اند و نسبت به خدا دلسرد شده اند . اما خدا از شکستها برای آموزش درسهای تازه به ما استفاده می کند ، نه برای مات و مبهوت نمودنمان . از شوک اولیه شکست بیرون بیایید و از تجربیات سختی که به دست آورده اید به نفع خود استفاده کرده بر طبق نقشه خدا به پیش بروید .
سردرگم شدن به جای تمرکز بر هدف
اگر بفهمید که در اثر شرایطی که پیش رو دارید ، سردرگم شده اید ، آنوقت می توانید از پیش فرض غلط خود بیرون بیایید. برای درک خدا و آنچه که او در زندگیتان می کند تلاش می کنید ، ولی نمی توانید منظور او را در همان وضعیت خاص بفهمید . از این رو خودتان هم هدف ندارید و در سردرگمی فرو رفته اید .
و یوشع و مشایخ اسرائیل جامه خود را چاک زده ، پیش تابوت خداوند تا شام رو به زمین افتادند ، و خاک بر سرهای خود پاشیدند . ( یوشع ۷: ۶ )
امروز خیلی از اعضای بدن مسیح در مرحله سردرگمی به سر می برند . کلیساها و خانواده هایی هستند که از بودن در شرایطی که چیزی هم از آن شرایط درک نمی کنند ، سخت در عذابند . آنان در حالت تاسف مرتب از خود می پرسند : « چرا » اگر شما هم در چنین مرحله ای گرفتارید ، حتما پرسشهایی نظیر اینها دارید :
* چرا به فلان شبان این همه مدت اعتماد کردم ؟
* چرا اینقدر ساده لوح بودم ؟
* چرا تا این حد به خدا ایمان داشتم ؟ دیدی نتیجه اش چه شد !
* چرا اینقدر برای کلیسایمان زحمت کشیدم ؟
* چرا واقعا باور کرده بودم که در زندگیم عطایای روحانی عمل می کنند ؟
* چرا چنین رویای جنون آمیزی داشتم که خدا مرا به کار خواهد برد ؟
* چرا این همه از وقتم را به خاطر دعا برای شفای فلانی تلف کردم ؟
* چرا فکرم را روی کار و زندگی و مسایل دنیوی متمرکز نساختم ؟
به احتمال زیاد آن روز که یوشع تمام وقت در حضور خداوند به روی افتاده بود ، پرسشهایی نظیر سوالات بالا در ذهنش دور می زد . وجودش پر از سردرگمی شده بود . نمی توانست بفهمد که چرا خداوند اسرائیل را به جنگ فرستاده بود تا در نبرد شکست بخورد .
احساس تاسف کردن از پیروی خدا وا اکراه از برداشتن گام بعدی
کسانی که در اثر یک پیش فرض غلط دچار شکست شده اند به کلی فلج و زمین گیر می شوند و قدرت ریسک برای پیشروی را از دست می دهند . یوشع برخی از این احساس های تاسف و افسوس را به خداوند بیان می کند :
و یوشع گفت : « آه ای خداوند یهوه برای چه این قوم را از اردن عبور دادی تا ما را به دست اموریان تسلیم کرده ، ما را هلاک کنی . کاش راضی شده بودیم که به آن طرف اردن بمانیم ! ( یوشع ۷ : ۷ )
نه تنها یوشع ، بلکه همه بنی اسرائیل در حسرت « آن طرف اردن » بودند . بعضی از شبانان برای جماعت خود در خواست بیداری روحانی می کنند و چون نتیجه ای نمی گیرند ، دچار سردرگمی می شوند . شاید با خود می گویند : « ای کاش این تشنگی برای خدا ، این آتش قدوسیت ، این پیشرفت و کشمکش برای گرفتن چیزهای تازه از خدا را به دست فراموشی سپرده بودیم . چرا نتوانستیم کلیسا را در وضعیت عادی اش نگه داریم ؟ »
امروز کلیسا با وسوسه ای شدید روبرو است . زیر پاگذاشتن دید و رویا برای بیداری روحانی ، کنار گذاشتن دعاهای پرشور و راضی شدن به وضعیت موجود . آنانی که تسلیم چنین وسوسه ای می شوند از معامله کردن با شیطان خشنود هستند و ایشان در اصل به شریر می گویند : « اگر مزاحم من نشوی ، من هم مزاحمت نمی شوم . بیا با هم قرارداد صلح امضا کنیم . تو دشمن بسیار نیرومندی هستی . من به کار خودم می رسم و تو هم به کار خودت برس .» تسلیم وسوسه شدن به این صورت ، غالبا نتیجه سردرگمی ما از مشاهده اعمال خداست .
وقتی مردم از یک بحران ایمان عبور می کنند ، از آنچه خدا انجام می دهد در حیرت می مانند . تردید ندارند که خود خدا ایشان را هدایت کرده تا دست به فلان بزنند . با این حال هنگامی که پا در راه می گذارند می بینند که انگار اوضاع چندان که انتظار داشته اند مساعد نیست . این همان چیزی است که ما از آن تحت عنوان ضربه های مذهبی یاد می کنیم – ضایعه هایی که برای کلیسا پیش می آید و در فکر و دل ایمانداران حل نشده باقی می ماند .
مسیحیانی که از اثرات ضربه مذهبی رنج می برند ، کماکان به کلیسا می آیند و می روند ، هنوز در شام خداوند شرکت می کنند و خیلی اعمال « مذهبی » دیگر انجام می دهند . ولی وقتی زمان برداشتن قدم ایمان و انجام دادن کاری بزرگ برای خدایشان فرا می رسد ، از حرکت باز می ایستند . صدایی در درونشان می گوید : « یک لحظه صبر کن ؛ شکست عای را به یاد می آوری ؟ به خاطر داری که هنوز نفهمیده ای که چرا آن دفعه شکست خوردی ؟ ولی به هر حال شکست خوردی . این بار هم حتما شکست خواهی خورد.» سپس این صدای حاکی از تاسف ، اشخاص را به حالت فلج درآورده از تلاش برای رسیدن به پیروزی تازه بازمی دارد.
کنار زدن پیش فرض غلط
آیا نشانه های بلا رادر زندگی خود تشخیص دادید ؟ آیا احساس می کنید که دیگر نمی توانید به مقصود خدا از کارهایی که در زندگیتان می کند ، پی ببرید ؟ آیا هدف را گم کرده اید و یا سردرگم شده اید ؟
گامهایی است که با برداشتنشان می توانیم از پیش فرض غلط دور شویم . برای بازیافتن هدف در زندگیتان این گامها را بردارید . در حین برداشتن این گامها خدا کشفی تازه از هدفها و مشیتی که برایتان در نظر گرفته به شما عطا خواهد کرد.
مسئله شکستهای پیشین خود را حل کنید
پیش از این که بتوانیم به مسئله سردرگمی خود پایان دهیم لازم است مسئله شکستهای قبلی خود را حل کنیم . از یوشع سرمشق بگیرید . به حضور خداوند بروید و آنقدر بمانید تا از او بشنوید . از او بپرسید که کجای کار اشتباه بوده است . بخواهید شما را یاری کرده تعلیمتان دهد . به او بگوئید که خواهان آموختن هستید . شاید نتوانید آنچه در گذشته اتفاق افتاده را عوض کنید ، ولی یقینا می توانید طرز فکر خود را عوض کرده برای آینده روشی دیگر در پیش بگیرید.
یوشع به سندرم پس از بیداری روحانی مبتلا شده بود . بنی اسرائیل درست پیش از شکست در نبرد عای، توانسته بودند با دخالت مستقیم خدا به طرزی مافوق طبیعی براریحا پیروزمند شوند و آن شهر را فتح کنند . آنها توانسته بودند شهر حصارداری را که می توان مانع از ورود ایشان به سرزمین موعود و تملک آن شود شکست دهند . این پیروزی ترس به دل دشمنان بنی اسرائیل انداخته بود .
دیوارهای اریحا به خاطر نقشه و هدایت عالی خدا ، به طرزی معجزه آسا فروریخته بود . آنها توانسته بودند شکست ناپذیران را شکست دهند ! یوشع حتما خیلی اطمینان و امید به آینده پیدا کرده بود .
اصلا مهم نیست که در گذشته چه تعداد پیروزی به دست آورده اید یا چه تعداد اشخاص را به سوی خداوند هدایت کرده اید . حتی مهم نیست که شاهد چه معجزات پرجلالی بوده اید که خداوند از طریق شما به ظهور رسانیده است . اگر در زندگی خود یک عای – شکست غیر قابل توجیه – دارید ، این شما را زجر خواهد داد و در کلیسا فلج تان خواهد کرد . اگر شبانتان می گوید : « بسیار خوب، کلیسا ، موقع آن رسیده که وارد مرحله بعدی شویم » ، قادر به برداشتن گامی به سوی جلو نخواهید بود. در دلتان احساس بدی می کنید – ممکن است بگویید : « من قبلا دست به این تلاش بی حاصل زده ام .» پس بدانید که این اکراه و بی اعتنایی شما می تواند به منجر به گناه شود .
حرمت خدا را پاس بدارید
وقتی در شرایطی قرار می گیریم که قادر به درکش نیستیم ، نه تنها نام و آبرویمان ، بلکه حرمت خدای قادر مطلق به مخاطره می افتد . اگر در پیش چشمان همسایگان متحمل شکست و ناکامی شویم ، این خداست که در نظرشان شکست خورده ، تنها تصویری که بسیاری از ایمانداران از مسیح می توانند ببینند ، همان تصویری است که از تماشای شما و خانواده تان عایدشان می شود . وقتی به شما نگاه می کنند ، چه می بینند ؟ یوشع در ورای آبروی خود به عنوان یک رهبر ، نگران چیز دیگری بود – آبروی خدا .
آه ای خداوند چه بگویم بعد از آنکه اسرائیل از حضور دشمنان خود پشت داده اند ، زیرا چون کنعانیان و تمامی ساکنان زمین این را بشنوند دور ما را خواهند گرفت و نام ما را از این زمین منقطع خواهند کرد ، و تو به اسم بزرگ خود چه خواهی کرد ، ( یوشع ۷ : ۸-۹ )
یوشع فقط نگران آینده اسرائیل نبود – دغدغه او به خاطر آبرو و حرمت خدا بود . اگر چه پیش فرض غلط بر فکر یوشع چیزه شده بود ، ولی او با ابراز نگرارنی خود به خاطر حرمت خدا ، عملا کار درستی کرد. او از خدا سوال درستی کرد . « تو به اسم بزرگ خود چه خواهی کرد ؟ »
در زمانهایی که نمی توانید به طریقهای خدا پی ببرید ، از خود چه واکنشی نشان می دهید ؟ اگر ایمان و قوت خود را از دست بدهید ، ممکن است مسیحیت در نظر اطرافیان تان نوعی شکست جلوه کند. در مواقعی که ما از شرایط و علل بروز وقایع چیزی نمی فهمیم ، واکنش هایمان دارای اهمیت بسیاری می باشند . نه تنها حرکت خود ، بلکه پیش از آن حرمت خدا را پاس بدارید.
وفادار باشید
برای پرهیز از پیش فرض غلط ، گام وفاداری حایز اهمیت حیاتی است . به موضوع وفاداری در هیئت رهبری کلیسا قدری بیندیشید . در اکثر مواقع می بینیم که اعضای هیئت رهبری ( خادمان ) بیش از آبرو و حیثیت شبانشان به فکر آبروی خود هستند . به طور مثال شاید روزی یکی از کسانی که روی نیمکت کلیسا نشسته ، تصور کند دعوت دارد شبان کلیسا را اصلاح کند . پس به اشتباه شبان را به کجروی و تعلیم آموزه های تحریف شده متهم می نماید.
خیلی به ندرت پیش می آید که چنین شخصی بتواند با اتهاماتی که بر شبان وارد می سازد ، راه را درست طی کند. در غالب موارد او دغدغه هایش را به صورت شایعه می پراکند . شایعه پراکنی بدون اینکه به آدمها فرصت دفاع از خود بدهد ، ایشان را بی اعتبار می سازد.
وقتی شایعه از طریق اعضای کلیسا شروع به پراکنده شدن می کند، کادر هیئت شبانی دو گزینه مشخص پیش روی خود دارند . نخست آنکه یکی از اعضای هیئت شبانی ممکن است به جای دفاع کردن از شبان به حالت دفاعی درآید و از اینکه شایعه مزبور می تواند بر او نیز چه تاثیری بگذارد سخت به تکاپو بیفتد . اگر چنین شخص به جای وفادار بودن نسبت به شبان به فکر دفاع از شخص خودش برآید ، ترجیح داده که شخص خودش را جزیی از معضل سازد . اگر این فرد خود به شایعه پراکنی ادامه دهد ، عملا به گسترش درگیری دامن زده است . غالبا این خادمان حتی به جایی می رسند که تصمیم به مخالفت با شبان می گیرند .
گزینه دیگر برای عضو هیئت شبانی این است که نقش خود رابه عنوان پشتیبان شبان درک کند و به قول معروف از پشت به او خنجر نزند. شاید واقعا شبان تقصیرکار باشد ، ولی مشکل از راه شایعه پراکنی و غیبت پشت سر شبان حل نمی شود . تنها راه حل مشکل ، گفتگوی رودرو است . آنچه به مخاطره می افتد موضوع وفاداری است . نخستین واکنش اعضای هیئت رهبری کلیسا باید این باشد که به فکر آبروی شبان – و آبروی خدا – باشند ، تا نگران آبروی خودشان.
برادران و خواهران عزیزم ، لازم است که نه تنها در برابر همسایگانمان بلکه در میان قوم خدا نیز از حرمت و آبروی خدا پاسداری نماییم . مواقعی هست که به نظر می رسد دست به هر چه می زنیم یک فاجعه و ناکامی به بار می آید . اما در هر حال باید فراتر از خودمان و آبروی خودمان بیندیشیم . پای حرمت و حیثیت خدا در میان است . واکنش ما به بحران نباید منجر به خیانت به خدا گردد.
خدا را به پاسداری از حرمت خودش برانگیزید
موسی بارها این دعا رابه درگاه خدا کرد : « ای خداوند ، مصریان چه خواهند گفت اگر تو اسرائیل را محو و نابود سازی . مردم چه فکری خواهند کرد ، اگر تو بگذاری ما شکست بخوریم و این قوم در بیابان هلاک شوند ؟ موسی به ما یاد می دهد که چگونه باید خدا را به حفظ حرمت خودش واداریم . موسی گفت : « حتی اگر از نسل من قومی عظیم به وجود آوری ، مصریان بت پرست درباره قومی که تو از مصر بیرون آوردی تا هلاک گردند ، چه خواهند گفت ؟ خداوندا نگذار این قوم محو شوند . »
موسی در شکاف میان خدا و قوم اسرائیل ایستاد . او زیباترین تصویر از خدمت شفاعت رابه ما ارائه می دهد . خدا راضی شده بود که قوم اسرائیل را برای نااطاعتی های مداومشان نابود سازد . ولی به خاطر شفاعتهای موسی برای قومش در حضور خدا ، ایشان را از خطر هلاکت رهیدند .
در باب ۱۸ پیدایش نمونه ای دیگر از شفاعت کنندگان را می یابیم : ابراهیم . هنگامی که خدا ابراهیم را زا مقصودش که نابودی شهرهای گناهکار سدوم و غموره بود ، آگاه ساخت ، ابراهیم بی درنگ از خدا طلب رحمت کرد . « آیا عادل را با شریر هلاک خواهی کرد . شاید در شهر پنجاه عادل باشند ، آیا آن را هلاک خواهی کرد و آن مکان را به خاطر پنجاه عادل که در آن باشند ، نجات نخواهی داد ؟ ( پیدایش ۱۸ : ۲۳- ۲۴ )
پس خدا نرم شد و موافقت کرد که در صورت یافتن پنجاه نفر انسان پارسا در ان شهرها ، آنان را هلاک نسازد . اما ابراهیم شفاعت کننده به این هم بسنده نکرد ! باز به شفاعت کردن برای مردم پرداخت . « شاید از آن پنجاه عادل پنج کم باشد ؟ … هرگاه در آنجا چهل یافت شوند ؟ … شاید در انجا سی پیدا شوند ؟ … اگر بیست در آنجا یافت شوند ؟ ( آیات ۲۸- ۳۱ )
حتی زمانی که خدا پذیرفت در صورت یافتن بیست نفر پارسا دست از نابودی شهرها بردارد ،باز ابراهیم به شفاعت کردن ادامه داد .
« خشم خداوند ، افروخته نشود تا این دفعه را فقط عرض کنم ، شاید ده نفر یافت شوند ؟ » ( آیه ۳۲ ).
شفاعت ابراهیم خدا را تشویق به پاسبانی از حرمت خویش نمود . خدا در پاسخ به درخواست ابراهیم گفت : « به خاطر ده آن را هلاک نخواهم ساخت. » ( آیه ۳۲ ) . چنین دعاهایی را در زندگی موسی ، ابراهیم ویوشع می بینیم دعاهای که به ما نشان می دهند باید به فکر حرمت و آبروی خدا باشیم .
این واقعیت را بپذیرید که پیروزی اصیل باید تقدس به دنبال داشته باشد
وقتی گناهی در اردوگاه وجود دارد ، هیچ شانسی برای پیروزی نیست ، حتی اگر جنگ از سوی خدا باشد . اگر بدن مسی در این کشور روی بیداری را نمی بیند ، به اعتقاد من بدین خاطر است که کلیسا هنوز به حساب همه گناهان خود نرسیده است . شاید این گناهان درصد کوچکی را تشکیل بدهد، ولی حتی کوچکترین درصد گناه هم باعث شکست خواهد شد . نمونه آن را در شکست قوم اسرائیل شاهد هستیم :
خداوند به یوشع گفت : « برخیز چرا تو به این طور به روی خود افتاده ای . اسرائیل گناه کرده ، و از عهدی نیز که به ایشان امر فرمودم ، تجاوز نموده اند و از چیز حرام هم گرفته ، دزیده اند ، بلکه انکار کرده ، آن را در اسباب خود گذاشته اند ( یوشع ۷: ۱۰-۱۱ )
گناهانی وجود دارند که ما آنها را خیلی عادی تلقی می کنیم . اما اکنون زمان آن فرا رسیده که نیک و بد را از هم جدا سازیم . دیگر نمی توانیم با گناه در اردوگاه کنار بیاییم . شاید خداوند می گوید : « زمان سستی و انعطاف نشان دادن نسبت به گناه ، مویه سردادن و افسوس خوردن ، به سر آمده . وقت آن نیست که احساس قربانی بودن بکنید و یا از عقده های حقارت رنج ببرید . اسرائیل گناه کرده ، آنان از عهدی که به ایشان امر فرمودم ، تجاوز نموده اند .آنان از چیزهای حرام گرفته ، دزدیده اند، دروغ گفته اند و این رویه را جزء زندگی عادی و روزمره خود کرده اند . از این روست که قوم من توان ایستادگی در برابر دشمنانش را ندارد . »
یوشع به عنوان رهبر بنی اسرائیل نمی فهمید که چرا خداوند اجازه داده دشمنان لشکرش را شکست دهند. یوشع سعی در پنهان کردن گناه خود ننموده بود . او شخصا کاری را کرده بود که خدا به او گفته بود بکند . او نه زنا کرده بود و نه پول کسی را دزدیده بود . نه وقتش را صرف خوشگذرانی کرده بود نه میگساری. با این وجود در جنگ پیروز نشد ! شاید شما هم در موقعیت یوشع قرار داشته باشید . شاید در حالی که کارتان درست باشد ، باز شکست بخورید . شاید خدا آشکارا به شما چراغ سبز نشان داده و می دانید که در زندگی خود مطابق اراده خدا به پیش می روید. اما این امکان وجود دارد که د رکلیسایتان ، خانواده تان یا جمعی که بدان تعلق دارید ، گناهی وجود داشته باشد . شادی در اردوگاه گناهی نهفته است . نااطاعتی زمینه ساز نابودی است .
چیزهای حرام را نابود سازید
ضعف بین اسرائیل در این بود که خود را از شر گناه خلاص نکرده بودند ؛ آنها دامهایی را که گناه در میانشان گسترده بود ، نابود نکرده بودند . ضعف و آز ایشان ، عاقبت آنها را به نابودی کشاند . خدا در کنار کسانی که چیزهای حرام را در زندگی خود نابود نمی سازند ، نخواهد ماند . خداوند می گوید : مادامی که بتهایی که در میان خود نگهداشته اید ، نابود نکنید، با شما نخواهم بود .»
من مسیحیانی را دیده ام که گویی خداوند دستش را از زندگیشان بیرون کشیده است . وقتی این وضع را می بینم می پرسیم : « پس برکت کجاست ؟ پس ترس خدا کجاست ؟ »
چنین وضعیتی در یک لحظه اتفاق نمی افتد . اطفا کردن روح شاید سالها به طول انجامد . آلوده شدن ذهن و پر شدن چشمان از حرص و طمع ممکن است سالها طول بکشد . اما آغاز و انجامش وقتی است که ارضای نفس و جسم خودمان را به خشنود ساختن خدا ترجیح بدهیم . اگر به تغذیه جسم و نفس خود ادامه بدهیم ، به نقطه ای می رسیم که خداوند می گوید : « اگر چیز حرام را از میان خود تباه نسازید ، من دیگر با شما نخواهم بود. »
شنیده بودم که بانویی مسیحی در مقطعی از زندگی خود به شوهرش خیانت کرده و با مرد دیگری رابطه نامشروع داشته است . وی در مدتی که با آن مرد رابطه داشت از او هدایایی گرفته بود که یکی از آنها زنجیر گردنبند طلایی بود . بالاخره آن زن رابطه نامشروع خود را با فاسقش قطع کرده و به زندگی عادی خود برگشته بود . ولی تصمیم گرفته بود زنجیر طلا را برای خود نگهدارد . هر چه باشد ، آن زنجیر ارزش مادی داشت .
خلاصه ، هر یکشنبه بانوی مسیحی به اتفاق شوهر و دو فرزندش به کلیسا می آمد ، در حالی که زنجیر طلا را به گردن داشت. یک روز یکشنبه پس از آنکه واعظ همه را دعوت به توبه می کند، روح القدس با قلب این زن صحبت کرده او را به خاطر نگهداشتن این یادگار گناه توبیخ می سازد. او به زور راهش را از میان جماعت باز کرده به جلوی محراب کلیسا می آید و این هدیه گناه را در حضور خدا می گذارد و بر می گردد . خدا از او خواسته بود از شر چیزهای حرامی که در زندگیش مانده و خدا دستور نابودی اش را داده ، خود را خلاص سازد .
امروز فریاد خدا خطاب به کلیسا این است . به خاطر شکستهای خود، خدا را سرزنش نکنید و نگوئید : « خداوند، تو با ما چه کرده ای ؟ چرا ما دیگر کامیاب نیستیم ؟ چرا در زندگی گذشته مان این همه لطمه و شکست وجود دارد ؟ » نخست به خاطر داشته باشید که خدا از قومش تقدس می خواهد . هیچکس بدون تقدس خدا را نخواهد دید.
خود را تقدیس نمایید
راه حلی که خدا در هنگام شکست به بنی اسرائیل ارائه کرد این بود که خویشتن را تقدیس کنند . آنان برای کسب پیروزی در جنگ راه دیگری نداشتند جز اینکه بتهای زندگی شخصی خودشان را بازشناسند و آنها را دور سازند .
برخیز ، قوم را تقدیس نما و بگو برای فردا خویشتن را تقدیس نمایید ، زیرا یهوده خدای اسرائیل چنین می گوید : ای اسرائیل چیزی حرام در میان توست و تا این چیز حرام را از میان خود دور نکنی ، پیش روی دشمنان خود نمی توانی ایستاد ( یوشع ۷: ۱۳ )
در همان روزی که قرار بود من در کنفرانسی در سیدنی استرالیا موعظه کنم ، گردهمایی بزرگی با شرکت هزاران همجنس باز در مرکز شهر برپا شده بود .
خیلی ها هم به گرد همایی مسیحی ما آمده بودند ، از جمله مقامات دولتی که در ردیف جلو نشسته بودند. همین مقامات به من گفتند که پارسال هم همجنس بازان جشنی برپا کرده بودند . در طی کنفرانس خداوند در مورد ایشان کلام نبوتی تندی داد و من تشویقشان کردم که این کلام را بنویسند . نبوت چنین می گفت : « آنچه امشب در خیابانهای شهر شما می گذرد ( اشاره به راهپیمائی همجنس بازان ) مایه انزجار من است . اما آنچه بیشتر مرا منزجر نموده گناه قوم خودم می باشد که اجازه داده اند درخت ناپارسایی در شهرشان بروید . »
سخن خدا با قومش این بود که وی بیش از گناهان همجنس بازان ، نگران گناهان کلیساست. نبوت مزبور چنین ادامه می یافت : « این درخت ناپارسایی در حال نمو است . آنقدر رشد کرده و تنومند شده که دیگر نمی توان آن را با تبر انداخت یا با اره برید . تنها راه انداختن این درخت در شهر شما آن است که مواد غذایی لازم برای ادامه حیاتش قطع شود و این مواد غذایی چیزی نیست جز گناه قوم من . »
این کلام در مورد کلیسا در بسیاری از شهرهای جهان مصداق دارد . ناپارسایی در شهرهای ما چنان ریشه دوانیده که به نظر می رسد هیچ چیز قادر به تکان دادنش نیست و هیچ چیز عوض نخواهد شد . علتش این است که در کلیسا گناه و عدم پارسایی حاکم است .
قصد ندارم هیچ کلیسای بخصوصی را متهم به گناه کنم . من می گویم که بدن مسیح هنوز آنطور که عیسی می خواهد پاک نشده است . من چشم انتظار زمانی هستم که ما دیگر تقدس را در کلیساهایمان وعظ نکنیم . زمانی که کلیساها بگویند: « دیگر در داخل کلیسا به کسانی که تقدس را موعظه کنند نیاز نیست.» من منتظر روزی هستم که پیغام تقدس را به میان خیابانها و استادیومها ببریم و به کسانی اعلام کنیم که هرگز انجیل را نشنیده اند.
من مشتاق زمانی هستم که ما قرار است تقدس را برای بی ایمانان موعظه کنیم ، چرا که ایمانداران این پیغام را شنیده و از آن اطاعت کرده اند . کلام خدا می گوید که خداوند عروسش ، کلیسا را آماده می سازد . عروس جامه ای بدون چین و لکه بر تن خواهد نمود . روح القدس آخرین لکه را هم از دامان کلیسا پاک خواهد کرد . با زدودن گناه از زندگی تان ، خویشتن را مهیا سازید .
در برابر دشمن متحد شوید
ما در شهر خودمان ، لاپلاتای آرژانتین شاهد یک بیداری روحانی بزرگ و تاریخی بودیم . مبشری به نام کارلوس آناکوندیا در سال ۱۹۸۴ به شهر ما آمد تا در فضای باز جلسات بیداری خود را برپا کند و شش ماه در این شهر ماند . در این مدت بیش از پنجاه هزار نفر به مسیح ایمان آوردند . از آن زمان به بعد بیداری روحانی در سرتاسر آرژانتین گسترش یافته . گفته می شود که در پانزده سال اخیر و در نتیجه آن بیداری روحانی بیش از دو میلیون نفر به مسیح ایمان آورده اند . معجزات واقعی یکی پس از دیگری به وقوع می پیوستند .ما به چشم خود می دیدیم که هزاران نفر نجات می یافتند ، شفا پیدا می کردند و از اسارت دیوها آزاد می شدند . خیلی از کلیساها که اعضای اندکی داشتند ، شمارشان به چند صد نفر رسید .
اما در هنگامه پیشرفت آن بیداری عظیم ، پدیده دیگری هم در حال وقوع بود . وقتی روح خدا در میان ما شروع به خرامیدن می کند ، چه ما متحول شویم و چه به زندگی گذشته خود بازگردیم ، در هر صورت بیداری را تجربه کرده ایم . برخی از شبانان آرژانتینی تصمیم گرفتند به روشهای گذشته خود بازگردند . آنها به کار کردن در میان اعضای کلیسای خود و فراموش کردن نیازهای شهرشان بسنده کرده بودند . آنان اتحاد و دید و رویا را از یاد برده بودند و فقط روی رشد خدمت و کلیسایشان ، آنهم در انزاوا ، متمرکز شده بودند. در شهری کار به جایی رسید که بعضی از شبانان در برنامهای رادیویی لب به انتقاد از همگان گشودند و از میکروفنها برای تهمت زدن به آنان استفاده کردند .
چرا چنین اتفاقی افتاد ؟ آنها گذاشته بودند گناه در کلیسایشان به حیات خود ادامه دهد و برای جلوگیری از آن اقدامی نکرده بودند . از قدیم گفته اند ، اگر می خواهید شرارت در همه جا پر شود، تنها کاری که باید کرد این است که همه پارسایان دست روی دست بگذارند و هیچ کاری نکنند . ما مصداق دقیق این مثل را در آرژانتین شاهد بوده ایم . اکنون بیشتر از هر وقت دیگری در گذشته ، مردم به مواد مخدر معتاد شده اند. آمار جنایت بالا رفته . کسانی هستند که تنها به خاطر سه دلار حاضرند آدم بکشند . پول طرف را می گیرند و یک گلوله هم توی شقیقه اش خالی می کنند . ناامنی و عدم ثبات در همه جا افزایش یافته . در زمانی که مشغول نگارش این کتاب هستم ، شهرهایمان به دلیل اضمحلال اقتصادی به منطقه جنگی شباهت یافته اند .
به عقیده من این وضع بدین خاطر پیش آمده که خداوند ما را ملاقات کرده و بعد نخواسته ایم که قدوسیت خدا در زندگی و روابطمان جا بیفتد . به درخت ناپارسایی اجازه داده ایم د رشهرمان رشد کند . بسیاری از شبانان ، و از جمله خودم ، به جایی رسیده اند که فریاد می زنند، « آه ای خداوند یهوه برای چه این قوم را از اردن عبور دادی تا ما را به دست اموریان تسلیم کرده ، ما را هلاک کنی ؟ »
اگر هر روزه در پی تقدس و پاکی نباشیم ، بیداریها ، برکات و دستورهایی که خدا در گذشته به ما داده ، ممکن است منجر به هلاکت ما شوند . حمله های دشمن می تواند شدیدتر و رذیلانه تر از گذشته باشد .
با این وجود ، من خیلی امیدوارم . اکنون ما به لاپلاتا برگشته ایم و مردم شهر را به « رویارویی برای تبدیل » فراخوانده ایم . در سپتامبر ۲۰۰۰ ، شاهد بودیم که یک ورزشگاه با گنجایش بیش از شش هزار نفر، کاملا پر شد . وقتی سال بعد بر گشتیم ، برای نخستین بار در تاریخ شهر لاپلاتا ، توانستیم چندین کلیسا را با هم متحد کرده همه را در یک استادیوم بزرگ فوتبال گرد آوریم . البته همه کلیساهای شهر حضور نداشتند ، ولی این حکایت همچنان ادامه دارد.
مکاشفه ، نه تاسف
وقتی در خانواده با مشکلی جدی روبرو می شوید و یا در زندگی زناشویی خود به بن بست می رسید ، لازم است از خدا بپرسید که چرا این شکست روی داده . از او بخواهید بر شما مکشوف سازد که در کجا اشتباه کرده اید . از او بخواهید به شما بگوید که بعد باید چه کنید . تاسف خوردن هیچ دردی را دوا نخواهد کرد . افسوس گذشته را خوردن زندگی زناشویی در شرف سقوط شما را نجات نخواهد داد . شما به مکاشفه نیاز دارید . لازم است خدا با قلبتان صحبت کند .
اگر در شرایطی هستید که آماده رها کردن کلیسا، کار ، خدمت ، دعا و دیگر جنبه های سودمند زندگی هستید ، به مکاشفه نیاز دارید . نیازتان این است که روح القدس با دلتان سخن بگوید و به شما کلامی امید بخش عطا کند .
گناه عخان مسبب دردسر برای همه قوم اسرائیل شد . تجاوز او از عهد خداوند باعث شد که همه بنی اسرائیل مورد غضب واقع شوند.
پس بامدادان ، شما موافق اسباط خود نزدیک بیایید ، و چنین شود که سبطی را که خداوند انتخاب کند به قبیله های خود نزدیک آیند ، و قبیله ای را که خداوند انتخاب کند ، به خاندانهای خود نزدیک بیایند ، و خاندانی را که خدوند انتخاب کند به مردان خود نزدیک آیند . و هر که آن چیز حرام نزد او یافت شود، با هر چه دارد به آتش سوخته شود ، زیرا که از عهد خداوند تجاوز نموده ، قباحتی در میان اسرائیل به عمل آورده است ! ( یوشع ۷ : ۱۴ -۱۵ )
عخان توضیح داد که چرا مرتکب گناه شده است. او آز و طمع خود را چنین تشریح کرد :
عخان در جواب یوشع گفت : « فی الواقع به یهوه خدای اسرائیل گناه کرده و چنین و چنان به عمل آورده ام . چون در میان غنیمت ردایی فاخر شنعاری و دویست مثقال نقره و یک شمش طلا که وزنش پنجاه مثقال بود دیدم ، آنها را طمع ورزیده ، گرفتم و اینک در میان خیمه من در زمین است و نقره زیر آن می باشد ( یوشع ۷ : ۲۰- ۲۱ )
علت شکست ایشان همین بود . این اصل را همیشه در خاطر داشته باشید : اگر اوضاع خوب پیش نمی رود ، تقصیر از جانب خدا نیست.
ما به شخصیت و صفات خدا ایمان داریم . او در همه طریقهای خود کامل است . اگر در زندگی من اشکالی پیش آمده ، به جرات می گویم که اشکال از طرف من بوده ، یعنی یا به خاطر تمایلات شیطانیم بوده ، یا به خاطر نفس و یا به دلیل غفلت ابلهانه خودم .
گناه یوشع این بود که به غلط پیش خود فرض گرفته بود که چون بنی اسرائیل قبلا شهر اریحا را فتح کرده اند ، این بار هم در جنگ پیروز خواهند شد – ولی این بار بدون مداخله الهی – تنها مسئله ای که معادله رابرهم زد این بود که این دفعه گناهی در اردوگاه مخفی شده بود .
یوشع خیلی چیزها را قطعی می دانست . خیلی مواظب آن ایمان یا عقیده ای باشید که می گوید : « اگر چیزی را به کرات بر زبان آورم ، اگر مثلا یکصد مرتبه تکرارش کنم . خدا وادار به انجامش خواهد شد ، و به این طریق حرف من پیش خوهد رفت . » ما نمی توانیم خدا را آلت دست « راههای خودمان » قرار دهیم. دعاهای ما باید در راستای اراده خدا باشد و گرنه شنیده نخواهند شد . من به این حقیقت ایمان دارم : « اگر کلام خداوند را اعتراف و اراده او را اعلام کنیم، آن کلام واقع خواهد شد . اما اگر با یکدندگی خود پافشاری نماییم و آسمان را آلت دست برنامه های خودخواهانه خویش قرار دهیم ، آن وقت سخت ناامید خواهیم شد .
توبه کنید و ماً موریت خویش را به انجام رسانید
خوب توجه داشته باشید که در همین داستان کمی جلوتر چه اتفاقی افتاد . بنی اسرائیل توبه کردند ، با گناهی که در میانشان مخفی شده بود برخورد نمودند و سپس برگشته شهر عای را با یک پیروزی بزرگ تسخیر نمودند . پس از اینکه ایشان با گناه پیش فرض غلط مقابله کردند ، توانستند آن سرزمین را تصرف نمایند .
خداوند چشم انتظار است که شما با انجیل به سوی شهر خود حمله ور شوید . خداوند منتظر است که در خانه هایتان پیروزی را اعلان کنید . اما اگر در دلتان گناهی لانه کرده ، مسئولیتش را خود به عهده گرفته دلتان را پاک بسازید . سپس بار دیگر به میدان جنگ بازگردید . ما حق نداریم به خاطر شکست های قبلی ، از خودمان سلب صلاحیت نماییم .
به خاطر اشتباهاتی که در گذشته مرتکب شده اید ، ناامید نشوید . بعضی ها دیگر هرگز نمی توانند مثل قبل به خداوند توکل کنند . بوده اند کسانی که زمانی در آتش اشتیاق خدا می سوختند ولی حالا با احتیاط ، حرارتی ملایم از خود نشان می دهند . شاید در گذشته اشتباهی احمقانه از آنها سرزده ، ولی حالا می گویند: « دیگر به روح القدس اعتماد ندارم .» روح ترس این اشخاص را در خود پیچیده است . از این روح آزاد شوید. دوباره به خدا توکل کنید . مثل آن بچه ای باشید که به پدرش اعتماد کامل دارد.
باید ما به آن سادگی ایمان گذشته خود بازگردیم و بگوییم : « خدایا ، در گذشته تو توانستی فلان کار را برایم بکنی ، اکنون هم می توانی . اگر قبلا در گرفتن اریحا کمک مان کردی ، می توانی در تسخیر عای نیز یاریمان دهی . برای تو ناممکن معنا ندارد .» خدا میخواهد ایلیا هایی را برانگیزد که به اطرافیان خود بگویند: « نزد من آیید آن خدایی که به آتش جواب دهد ، او خدا باشد . » ما به مردان مبارزه نیازمندیم ، مردانی که جراًت ایمان آوردن داشته باشند .
زمانی که در دبیرستان بودم ، با جوانی به نام مارسلو دوست شدم . او شخص بی خدا و وحشی و بسیار نامقدسی بود . یادم هست که یکبار به یکی از دوستانم گفته بودم : « این مارسلو هرگز مسیحی نخواهد شد.»
سالها پس از نخستین باری که کارلوس آناکوندیا به لاپلاتا آمد ، من هدایت یک گردهمایی مسیحی را بر عهده داشتم . هنگامی که در بالای بلندی ایستاده جمعیت شش هزار نفری را که در میدان شهر گرد آمده بودند نظاره می کردم ، ناگاه چشمم به شخصی افتاد که روی سکوی وعظ ایستاده از جماعت فیلم برداری می کند .او خیلی شبیه مارسلو بود ؛ همان جوانی که من درباره اش گفته بودم که محال است به مسیح ایمان بیاورد. پس از گردهمایی او به طرفم آمد تا با من سلام و احوال پرسی کند . در نهایت شگفتی دیدم که خود مارسلو است !
مارسلو به طرز اعجاز آمیزی نجات یافته بود . ما دوستی مان را از نو تجدید کردیم و او شروع به آمدن به کلیسایی کرد که من شبانش بودم .
هنوز مدتی نگذشته بود که او در زمره رهبران کلیسا قرار گرفت . او هنوز در همان کلیسا مشغول خدمت است ، هر چند من دیگر در آنجا شبانی نمی کنم . زمانی که من در دبیرستان بودم ، دوستی ام را با مارسلو قطع کردم ، ولی خدا او را رها نکرد بله نجاتش داد و از او یک خادم وقف شده مسیحی ساخت .
شاید شما هم مثل یوشع ، پس از نخستین پیروزی بزرگش هستید ؛ قادر به دیدن آینده نمی باشید و از خدا می پرسید که چرا شما را به این نقطه آورد . شاید شکست خود را به حساب تقدیرتان بگذارید . خدا برای شما و زندگیتان نقشه های عالی در نظر دارد . با کمک خدا خواهید توانست شهرها ، جانها ، خانواده خود و همسر خود را برای خدا فتح کنید .
سرزنش کردن خدا و سرباز زدن از انجام اراده او در هنگام شکست ، از بار گناه و اشتباهتان چیزی نمی کاهد . اگر یوشع توبه و اردوگاه را پاکسازی نمی کرد ، قوم اسرائیل به کلی نابود می شد . برای اینکه بتوانیم در برابر دشمنان خود بایستیم ، باید اول خود را اصلاح کنیم و مورد آمرزش قرار بگیریم .
اگر نومید و دلمرده اید ، خدا می خواهد به شما شادی ببخشید . من یقین دارم که خداوند مکاشفه خود را در دلهایتان خواهد گذاشت و از آسمان هدایت لازم را خواهید گرفت . از گذشته درسهای بیشتری خواهید گرفت و برای آینده ایمان بیشتری خواهید داشت. تجربه خفت بار عای زمینه ساز کسب پیروزی برای پادشاهی خدا خواهد شد.
دعای توبه
پدر، ما را ببخش که هر وقت دلیل شکستهایمان را نمی فهمیم ، تو را سرزنش می کنیم . کلیسایمان را از بدیها و شکستهای اخلاقی پاک بساز . ای خدا ، ما را آزاد کن . ما برای تبدیل دعا می کنیم . ما هم مثل یوشع فقط برای انجام اراده تو می کوشیم ، ولی داشتن نیت و انگیزه خوب کافی نیست . خداوندا از تو استدعا می کنیم بتهایی را که در زندگی مان مخفی کرده ایم ، آشکار سازی . کمک مان کن تا اردوگاه را پاک بسازیم و چیزهای حرام را از آن دور کنیم . ما را افرادی مؤثر در پادشاهی خود بساز .
خداوندا ، من به تو قول وفاداری می دهم . قول می دهم که در مواقعی که راههای تو و شرایط خود را نمی فهمم ، همچنان وفادار بمانم و از حرمت تو دفاع کنم ، چون می دانم که تو راستگو و همه انسانها دروغگو هستند . حتی اگر هر بار که از تو تقاضا می کنم ، مرا شفا ندهی ، مثل ایوب خواهم گفت: « اگر چه مرا بکشی ، باز تو را حمد خواهم گفت . » در زندگی تسلیم اقتدار و عظمت تو می شوم . به نام عیسی مسیح آمین.

گناهان دوازده گانه فصل پنجم

وی برای تشریح موارد اختلاف در آموزه های تعلیمی درک با آموزه های کلیسایشان ، با شبان مسئول کنفرانس صحبت کرد . همچنین در میان مشایخ کلیسا شروع به غیبت و شایعه پراکنی نمود و غیبتهایش را با لحنی روحانی ادا می کرد تا سوء ظن همه را نسبت به درستی آموزه های درک برانگیزد .
تا هنگام شروع کنفرانس ، درک که خبر سمپاشی های گرداننده را شنیده بود ، دیگر چندان مصمم به شرکت در آن نبود. با همه اینها به کنفرانس رفت و روح القدس هم خود را به شکلی قوی نشان داد . ده ، دوازده نفر از شرکت کنندگان به واسطه حقیقتی که او تعلیم داد و به واسطه لمس روح القدس متحول شدند . پس از کنفرانس عده زیادی به نزد درک آمدند تا به او بگویند که پیغامش چقدر درست بوده است . مردم با نوشتن نامه از او به خاطر خدمتش قدردانی کردند.
اما درک به رغم همه اینها از ترس اینکه شبان ، مشایخ و دیگر رهبران در نتیجه سمپاشی های گرداننده کنفرانس چه فکرهایی در موردش خواهند کرد ، نتوانست در آنجا بماند . پس تصمیم گرفت که دیگر هرگز در آن مکان خدمت روحانی انجام ندهد . خدمت او در آن کنفرانس می توانست سرآغاز یک بیداری عظیم باشد و همه کارهایی که خدا در زندگی او و از طریق وی در زندگی دیگران انجام داده بود به بار بنشیند. اما خودناباوری و احساس ناراحتی او که عاملش اختلاف نظر با گرداننده کنفرانس بود ، همه پیروزیهای بالقوه را تحت الشعاع قرار داد .
سندرم بعد از بیداری
این گناه را می توان خیلی ساده « گناه ویژه خادمان برگزیده خداوند » نامید . خیلی ها این گناه را مرتکب می شوند و من تشویقشان می کنم درسهایی را که از زندگی ایلیا مورد بررسی قرار می دهیم ، با دقت هر چه تمامتر فرا بگیرید .
این گناه ، در زندگی ایلیا ، درست بلافاصله پس از پیروزی با شکوهش بر بالای کوه کرمل رخ داد ، یعنی درست پس از آنکه او از آسمان بر مذبح خدا آتش فرو آورد و انبیای بعل را که نتوانسته بودند از خدای دروغینشان جوابی بگیرند ، خوار و ذلیل ساخت . ایلیا در نتیجه این پیروزی مافوق طبیعی ، دستور کشتار بیش از چهارصد و پنجاه تن از انبیای بعل را صادر کرده بود ( به اول پادشاهان باب ۱۸ نگاه کنید ) . ایلیا یقینا در آن هنگام در نقطه اوج خدمت خویش قرار داشت و یک بیداری روحانی را تجربه می کرد .
ولی فرازهای بیداری روحانی غالبا فرودهایی نیز در پی دارند . بلافاصله پس از پیروزی کوه کرمل ، ایلیا را می یابیم که از ترس جانش به سوی حوریب می گریزد.
و اخاب ، ایزابل را از آنچه ایلیا کرده ، و چگونه جمیع انبیا را به شمشیر کشته بود ، خبر داد و ایزابل رسولی نزد ایلیا فرستاده ، گفت : « خدایان به من مثل این بلکه زیاده از این عمل نمایند اگر فردا قریب به این وقت ، جان تو را مثل جان یکی از ایشان نسازم » ( اول پادشاهان ۱۹ : ۱-۲ )
ایزابل ، زن شرور پادشاه ، جان ایلیا را به پیروزی ای که بر انبیای بت پرست به دست آورده بود ، تهدید به مرگ کرده بود . او سوگند خورد که تا فردای آن روز ایلیا را بکشد . با وجودی که ایلیا تازه از صحنه ای که می توان آن را « بیداری روحانی » نامید ، آمده بود ، به محض دریافت تهدید ملکه ایزابل به سندرم پس از بیماری مبتلا گشت .
این گناه می تواند در زندگی خادمان خدا به سقوط منتهی گردد، حتی اگر پس از بیداری روحانی باشد. ایلیا به رویارویی با قومی شتافته بود که همگی بت پرست بودند و در این رویارویی پیروزی بزرگی به دست آورده بود . وقتی پس از یک نیمروز عربده کشی و هذیان گویی انبیای بعل ، به همه ثابت شد که خدای ایشان فاقد هر قدرتی چه برای عمل کردن و چه برای پاسخ گفتن به التماسهای آنهاست، ایلیا آتش خدای زنده را در ظرف چند دقیقه بر مذبحش فرود آورده بود . کتاب مقدس به ما می گوید که مردم با تماشای این رویداد در برابر خدای حقیقی سجده کردند . آنان فریاد برآوردند که : « یهوه او خداست ، یهوه او خداست!» ( اول پادشاهان ۱۸ : ۳۹ ) . در ظرف نیم ساعت همه قوم از خدایان دروغین روی گردانده به خدای حقیقی ایمان آوردند . قوم اسرائیل از پرستش بعل توبه کرد و به پرستش یهوه روی آورد و همه اینها در ظرف یک بعد از ظهر رخ داد . این یک پیروزی با شکوه بود ، ولی هنوز شکستی نامحسوس در راه بود .
گناه برای قوی و ضعیف
ایلیا برای خدا مردی قوی و زورآور بود. وی با کشتن انبیای بعل به تمام بحثهای دینی و الهیاتی خاتمه داد . البته من امروز این روش را توصیه نمی کنم ! در دوره عهد جدید برای به کرسی نشاندن پیغام خدا راههای دیگری وجود دارد، اما در دوره عهد عتیق حکم خدا چنین بود . ایلیا به قوت خدای قادر مطلق دست به کار شد و اسرائیل را از شر لعنت مذهبی خلاص کرد .
با این حال ایلیا پس از مقهور ساختن بت پرستان گرفتار افسردگی شدید شد . نومیدی حتی می تواند یک مرد ( یا زن) خدا را ضعیف کند. نومیدی میتواند هر کاری را که قبلا در زندگی انجام داده اید ، در نظرتان ناچیزجلوه دهد . فرقی نمی کند که به چه میزان از موفقیتهای روحانی دست یافته اید ، نومیدی باعث می شود که زندگی را از پشت شیشه ای مات ، کثیف و تیره ببینید . وقتی به ‌آرامی به درون وجودتان خزید، صرفنظر از اینکه چه می کنید یا کلیسایتان چه ها می کند ، احساس اندوه خواهید کرد و خود را شکست خورده خواهید یافت . نومیدی کاری می کند که احساس کنید دیگر دلیلی برای ادامه دادن وجود ندارد.
این همان اتفاقی است که در مورد ایلیا روی داد . این نبی جنگاور و پر ابهت که چهارصد و پنجاه تن از انبیای بعل را در کوه کرمل شکست داده بود، اکنون با تهدید یک زن مقتدر چنان ترسید که از برای حفظ جان خود پا به فرار گذاشت .
« فقط می خواهم بمیرم »
هنگامی که ایلیا از تهدید ملکه ایزابل گریخت ، به سوی جنوب یعنی به بیابان نزدیک بئرشبع شتافت. وقتی به بئرشبع که در یهوداست رسید ، خادمش را در آنجا واگذاشت « و خودش سفر یک روزه به بیابان کرد » ( اول پادشاهان ۱۹ : ۳ ) . به زیر یک درخت اردج ( سرو کوهی ) نشست و برای خلاص شدن از زندگی دعا کرد . او گفت : « ای خداوند بس است » ( آیه ۴ ) . شاید تاکنون شما هم خود را در چنین حالتی یافته اید . شاید شما هم مثل ایلیا می گویید : « دیگر بس است . نمی توانم ادامه بدهم . دیگر قوتی برایم نمانده . آمادگی رویارویی با آینده را ندارم . به زبان ساده ، فروتنانه و انجیلی اش می خواهم از همه چیز خود را کنار بکشم .» شاید حتی نای فریاد زدن هم ندارید ولی احساس می کنید که شوق ، ایمان و شجاعتتان به انتهارسیده است .
این مرد خدا انبیای بعل را کشته بود . وقتی به حضور خدا دعا کرد ، آتش فرود آمد و مذبح بعل را ویران ساخت . پس از یک دوره خشکسالی ، وقتی او دعا کرد ، باران آمد . به واسطه خدمت قوی ایلیا ، برکت خداوند به اسرائیل بازگشت. ولی ایلیا همه کارهای را که خداوند در زندگیش انجام داده بود ، فراموش کرد و آرزوی مرگ نمود ! و حتی مایل به خودکشی بود .
در بسیاری از شهرهای که ما بدانها سفر می کنیم ، مسیحیانی را می یابیم که در اندیشه مرگ هستند . شاید همین امروز صبح یا دیشب پیش از رفتن به رختخواب ، آرزوی مرگ کرده باشید . شاید به دنبال راهی آبرومندانه برای یک مرگ سریع و خلاص شدن از زندگی می گردید . روح القدس می تواند این طرز تفکر منفی را عوض کند. عیسی آمد تا ما حیات وافر داشته باشیم . روح مرگ و خودکشی از خدا نیست .
روزی عمر ما بر روی زمین به پایان خوهد رسید – ولی تنها خدا می داند که این روز و ساعت چه هنگامی خواهد رسید . خدا هرگز این حق را به شما نمی دهد که از خودتان سلب حیات نمایید . این حق به او تعلق دارد.
عیسی وارد زندگی من و شما نشده تا فکر افسرده کننده پایان دادن به زندگی را به ما القا کند . او فرمود: « من آمده ام تا ایشان حیات داشته باشند و از آن به فراوانی بهره مند شوند » ( یوحنا ۱۰ : ۱۰ ، تاکید از نگارنده است ) . اگر مدتهاست ذهنتان را با افکار نومید کننده تا حد اندیشه خودکشی مشغول داشته اید ، امروز من برایتان خبر خوشی دارم ! عیسی مسیح شما را از تمام این افکار آزاد خواهد کرد .
فرهنگ مرگ
شخصی فرهنگ کنونی ما را نه فرهنگ سرگرمی با تکنولوژی ، بلکه فرهنگ مرگ تعریف کرده است . فرهنگ ما مالامال است از موسیقی راک ، فیلمها ، ویدئوها و کتابهای منفی که همه خودکشی و مرگ را تبلیغ می کنند و آن را بزرگ می دارند . نفشه خدا این نیست ؛ ماهیت دوزخ این چنین است .
یکبار که در آلمان بودم ، مادری نگران که یک CD در دست داشت ، به نزد من آمد و از طریق مترجم به من فهماند که پسرش این CD را گوش می دهد . او نمی توانست انگلیسی بفهمد ، بنابر این قادر به درک کلماتی که در این CD گفته می شد ، نبود. منتها می گفت که پسرش مشکلات احساسی و رفتاری زیادی پیدا کرده است. وقتی کلمات موسیقی را خواندم ، علت مشکلات پسر را دریافتم . یکی از ترانه های CD شنوندگانش را عملا دعوت به تصمیم گیری می کرد که میان زندگی یا ارتکاب خودکشی ، یک راه را برگزینند: « تصمیمتان را بگیرید که آیا می خواهید زنده بمانید یا خودکشی کنید .»
وقتی عبارت فوق را خواندم ، خشم خدا بر من آمد . ببینید که شیطان از چه راههای پلیدی برای نفوذ در ذهن نوجوانان استفاده می کند ؟ چرا نوجوان باید نگران چنین تصمیم گیری ای باشد ؟ ذهن نوجوانان ما باید مشغول تصمیم گیری درباره مسائلی از این قبیل باشد که در چه رشته ورزشی شرکت کنند ، یا چه سازی بنوازند و یا در سر راه رفتن به رستوران در کدام رستوران چه غذای آماده ای بخورند – نه اینکه آیا زنده بمانند یا دست به خودکشی بزنند . باید به فکر تصمیم گیری در مورد شغل آینده یا نحوه کمک به کلیسا یا هدایت یک دوست به کلیسا باشند . اراده خدا برای فرزندان ما این است .
امروز هم همچون زمان ایلیا یک روح قوی ، سنگین و شیطانی مردم را به سوی مرگ ترغیب می نماید . اما تا زمانی که ما بر زمین زنده هستیم ، باید فکرمان تلاش هر چه بیشتر برای پادشاهی خدا باشد.
وقتی ایلیا خادمش را در بئرشبع وامی گذارد و تنها و بدون آب و آذوقه راهی بیابان می شود ، از ظاهر امر پیداست که قصد بازگشت ندارد .
و خودش سفر یک روزه به بیابان کرده ، رفت و زیر درخت اردجی نشست و برای خویشتن مرگ را خواسته ، گفت : « ای خداوند بس است! جان مرا بگیر زیرا که از پدرانم بهتر نیستم » و زیر درخت اردج دراز شده ، خوابید و اینک فرشته ای آمده او را لمس کرده ، به وی گفت : « برخیز و بخور. » و چون نگاه کرد ، اینک نزد سرش قرصی نان بر ریگهای داغ و کوزه ای آب بود . پس خورد و آشامید و بار دیگر خوابید ( اول پادشاهان ۱۹: ۴-۶ )
واقعا که رحمت خداوند چگونه است ! او حتی برای نبی غذای آماده فرستاد! ایلیا آنقدر فرسوده بود که خورد و نوشید و بار دیگر به خواب رفت . افسردگی و نومیدی می تواند باعث فرسودگی و خستگی مفرط شود! فعالیتها و خواستهای روزمره ما بر زندگی مان فشار جسمانی باورنکردنی وارد می سازند .امروزه خیلی ها با مفهوم فرسودگی و خستگی مزمن آشنا هستند. خستگی چه ناشی از کار باشد و چه خدمت برای مسیح و چه از جانب خانواده ، دیگر جزئی از زندگی خیلی از مردم شده است .
هنگامی که ما از آرژانتین به ایالات متحده مهاجرت کردیم ، آمریکا به راستی برای من سرزمین فرصتها بود . در طی نخستین روزهای اقامتم در آمریکا ، خیلی فرصتها برای خدمت به من پیشنهاد شد که می دانستم در محیط و شرایط زندگی در آمریکا خیلی زودتر از سایر جاهای دنیا خسته ام خواهد کرد .
اکنون در سرتاسر جهان با وجود پدیده اینترنت و شبکه جهانی ، حتی پس از یازده ساعت کار تازه می توان دوساعتی را هم به پاسخ دادن به ایمیل ها گذارنید . در روزگار ایلیا ، مردم می توانستند به مجرد غروب کردن آفتاب بخوابند و با طلوع آن از خواب بیدار شوند ، ولی الکتریسیته ساعات بیداری ما را افزایش داده است. ظاهرا زندگی ما روز به روز پرمشغله تر می شود . ما هم مثل ایلیا از شدت خستگی در آستانه خودر شدن قرار می گیریم . از پا در آمدن در اثر کار زیاد امروزه در میان خادمان امری شایع است .
ایلیا با تمامی دل خدا را خدمت کرده بود ، ولی دیگر خسته شده بود . وقتی فرشته برایش نان و آب آورد، آنها را خورد و نوشید و دوباره خوابید .
و فرشته خداوند بار دیگر برگشته ، او را لمس کرد و گفت : « برخیز و بخور زیرا که راه برای تو زیاده است . » پس برخاسته خورد و نوشید و به قوت آن خوراک ، چهل روز و چهل شب تا حوریب که کوه خدا باشد ، رفت . و در آنجا به مغاره ای داخل شده ، شب را در آن بسر برد . و اینک کلام خداوند به وی نازل شده ، او را گفت : « ای ایلیا تو را در اینجا چه کار است ؟ » ( اول پادشاهان ۱۹ : ۷- ۹ )
او در جواب گفت : « به جهت یهوه ، خدای لشکرها ، غیرت عظیمی دارم زیرا که بنی اسرائیل عهد تو را ترک نموده ، مذبح های تو را منهدم ساخته ، و انبیای تو را به شمشیر کشته اند و من به تنهایی باقی مانده ام و قصد هلاکت جان من نیز دارند » ( اول پادشاهان ۱۹ : ۱۰ ؛ مقایسه کنید با آیه ۱۴ ).
به عقیده من ایلیا به اخباری که از کانال ناصحیح به او می رسید گوش داده بود ، هر آنچه که او هر دو بار به خداوند گزارش داد ، منفی بود . او فقط خبرهای بد داشت – اصلا از خبرهای خوش چیزی نگفت .
خداوند در پاسخ ایلیا فرمود : « بیرون آی و به حضور خداوند در کوه بایست . » زیرا خداوند می خواست عبور کند . هنگام که ایلیا بر دهانه غار ایستاد ، نخست بادی سخت وزیدن گرفت ، بعد زمین لرزه ای شد و سپس آتش شعله ور گردید ، ولی خدا در هیچ یک از این تجلیات قدرتمند نبود . او در عوض در آوازی ملایم متجلی گشت .
آمادگی نداشتن برای آتش
آن اوایل که من تازه مشغول خدمت بردن آتش خدا به میان ملتهای گوناگون شده بودم ، از اینکه برای هر کسی دعا کنم احساس اضطراب و نگرانی داشتم . به راستی برای هزاران نفر دعا می کردم و بر آنها دست می گذاشتم با این وجود مواردی پیش می آمد که حس می کردم وقتی می خواهم برای بعضی ها دعا کنم دستم به عقب کشیده می شود گویی خدا نمی خواست که برای آن شخص بخصوص دعا کنم . این امر خیلی ناراحتم می کرد . به اتاقم در هتل می رفتم و می گفتم : « خداوندا ، چه اتفاقی آنجا افتاد ؟ چرا نتوانستم برای آن فرد بخصوص دعا کنم ؟ »
خداوند کم کم به من فهماند که بعضی ها آمادگی دریافت آتش را ندارند . اگر آتش بر آنها فرود می آمد ، یا فورا آن را از دست می دادند و یا آنکه آتش هلاکشان می ساخت چون دلهایشان مالامال از نومیدی ، تلخی و تنفر است . اینگونه افراد خواهان قدرت بیشتر هستند ، ولی هنوز ترکیب اصلی دلهایشان عوض نشده است .
پس از درک این حقیقت ، هر وقت که می خواهم برای فرود آمدن آتش خدا برای کسی دعا کنم و روح القدس مانع می شود ، نخست برای بلسان جلعاد ( ارمیا ۸ : ۲۲ ) دعا می کنم تا چون مرهمی بر جان او قرار بگیرد و روحش را شفا بخشد . از خدا میخواهم تا روغن مسح کننده و شفا بخش خود را بر دل آن شخص بریز و زخمهایش راشفا دهد . به خوبی می دانم که وقتی خداوند او را شفا داد ، آن وقت خود وی آتش خدا را دریافت خواهد نمود و آن را حفظ نیز خواهد کرد .
به یاد آورید که چگونه در لحظه ای که ایلیا نیازمند و درمانده بود، خدا به او خدمت کرد. او به جای انکه از میان تندباد و زمین لرزه و آتش ظاهر شود ، با آوازی ملایم آمد اگر با نومیدی دست به گریبانید و دچار افکار منفی مالیخولیایی شده اید ، بگذارید آواز ملایم خدا جانتان را در بر بگیرد . اگر از افسردگی مزمن رنج می برید ، بگذارید آواز ملایم کلام خدا وارد وجودتان شده از درون شفایتان دهد .
وقتی ایلیا آواز ملایم خدا را شنید ، روی خود را با ردایش پوشاند، از تاریکی غار خویش به در آمد و بر دهانه آن ایستاد . پس بار دیگر آن آواز ملایم را شنید که از او می پرسد : ای ایلیا تو را اینجا چه کار است ؟ در اینجا ایلیا باز همان پاسخی را داد که قبلا داده بود :
او در جواب گفت : « به جهت یهوه خدای لشکر ها ، غیرت عظیمی دارم زیرا که بنی اسرائیل عهد تو را ترک کرده ، مذبح های تو را منهدم ساخته اند و انبیای تو را به شمشیر کشته اند و من به تنهایی باقی مانده ام و قصد هلاکت جان من نیز دارند ( اول پادشاهان ۱۹ : ۱۴ ).
حتی با وجودی که خدا به طرز اعجازآمیزی احتیاجات شدید ایلیا را رفع کرده بود، باز نبی نتوانست منظور خدای خویش را دریابد . هنوز فکر می کرد باید به نگرانی و غصه ادامه دهد، چرا که همه چیز به هم ریخته و ناجور است . او احساس می کرد که حق دارد افسرده و ناامید باشد. ولی این بار خدا دستور دیگری به او داد:
پس خداوند به او گفت : روانه شده ، به راه خود به بیابان دمشق برگرد ، و چون برسی ، حزائیل را به پادشاهی ارام مسح کن ، و ییهو ابن نمشی را به پادشاهی اسرائیل مسح نما ، و الیشع بن شافاط را که از آبل محلوه است ، مسح کن تا به جای تو نبی بشود . ( اول پادشاهان ۱۹ : ۱۵-۱۶ )
ایلیا خبر نداشت که هنوز بهترین ها در انتظارش است . در واقع خداوند می خواست به ایلیا بگوید : « تو آغازگر یک انقلاب دینی در میان ملتت بوده ای . اکنون تو را میفرستم تا با ایجاد یک دگرگونی سیاسی کار خود را به کمال برسانی . » کار بیداری روحانی هم همین است . تا زمانی که وجود ما نتواند بر نظام قانونگذاری و سردمداران حکومت تاثیر بگذارد ، بیداری کامل نمی شود .
بیداری در عرصه سیاسی
جان وسلی ، بنیانگذار جنبش بیداری متدیست ، کار خود را از موعظه برای معدنچیان سده هجدهم انگلستان آغاز کرد . در تاریخ آمده که معدنچیان پس از پایان کار روزانه ، در حالی که هنوز خاک زغال سنگ روی صورتشان را پاک نکرده بودند ، برای شنیدن موعظات او جمع می شدند . هنگامی که سخنان وسلی دلهای آنان را به تکان می آورد ، اشکهایشان روی گونه ها جاری می شد و رگه هایی سفید روی صورت سیاه شده شان ایجاد می گشت . ولی وسلی به خدمت کردن در میان کارگران معدن بسنده نکرد. سرانجام موعظه ها و تعالیم او به پارلمان انگلستان راه پیدا کرد . قوانین شروع به عوض شدن کردند . اولین بار تعالیم وسلی بذر صدور فرمان آزادی بردگان را کاشت .
خواست خدا این است که کاری را که در زندگی ما آغاز کرده به اتمام برساند. کار او در وجود ما مستلزم چیزی فراتر از دگرگونی دینی در دلهایمان است – خیلی فراتر از برکت یکشنبه ها . کار او بر همه جنبه های زندگی ما اثر خواهد گذاشت . قوت خدا ، خوشی خداوند و قدوسیت او باید بر تمام روزهای هفته ما تاثیر بگذارند .
خدا می خواست کاری را که در زندگی ایلیا آغاز کرده بود ، به کمال برساند . شاید ایلیا فکر می کرد که دیگر کارش تمام شده . شاید او آنقدر ناامید بوده که می خواسته خود را کنار بکشد. حتی شاید می خواسته بمیرد .ولی خداوند عملا به او گفت : « من هنوز با تو کار دارم . این اصلا به توان تو بستگی ندارد . من تمام نیازهای تو را از پیش برآورده کرده ام. اکنون زمانش فرا رسیده که تو جانشین خود را مسح نمایی ؛ وقتش رسیده که کسی را پرورش دهی تا بعد از تو بایستد . »
نکته مهم اینجاست که نباید فراموش کنیم که کار خدا به هر صورت – با، یا بدون وجود ما – به انجام خوهد رسید . اگر به درون غار نومیدی و دلسردی بخزیم و هنگامی که خدا در زندگیمان وارد می شود ، از بیرون آمدن خودداری کنیم ، او خیلی زودتر از انچه بتوانیم تصورش را بکنیم جایمان را به دیگری خواهد داد . یادم هست که وقتی بچه بودم ، پدرم یکبار درباره این مطلب موعظه کرد . از آن زمان به بعد همیشه حواسم را جمع کرده ام که هرگز تا این اندازه ناامید و دلسرد نشوم که خدا جایم را به دیگری بدهد. دوست دارم تا زمانی که خدا با من کار دارد ، به خدمت او در آن زمینه ای که مرا دعوت کرده ادامه دهم.
اگر ایلیا پافشاری کرده در درون غار می ماند و برای شنیدن آواز خدا بیرون نمی آمد ، ممکن بود مسح خود را از دست بدهد. ولی چون به آواز ملایم او لبیک گفت ، خدا هم اجازه داد دستیاری را برای کمک به خود مسح نماید . این دستیار عاقبت خدمت ایلیا را به ارث برد و نصیب مضاعف از روح و مسح وی را یافت.
ویژگی های ناامیدی
آیا می توانید سرآغاز نومیدی و یاس را تشخیص دهید ؟ آیا می توانید غوغاها و چالشهای زندگی خود را از قدرت فلج کننده نومیدی جدا کنید ؟ هفت ویژگی مشترک هست که در وجود همه کسانی که پا را از آستانه نومیدی به داخل گذاشته اند می توان سراغ گرفت . این نکات به شما کمک می کنند که ببینید آیا شما هم جزو این دسته از افراد هستید یا خیر.
۱- فرد ناامید می ترسد
دلیلی وجود ندارد که ایلیا به مرگ فکر کند . او کسی بود که هرگز روی مرگ را نمی دید – قرار بود با ارابه های آتشین به آسمان بالا برده شود ! با این حال به خاطر نومیدی ، از ترس جان خود گریخت .
چند سال پیش ، خستگی بیش از حد باعث بروز چندین مشکل جسمانی شدید در من شد . یکی از اعضای کلیسا که پزشک بود ، همان درمانی را که از آن می ترسیدم برایم تجویز کرد – هفت روز استراحت مطلق و دست کشیدن از خدمت ! به اتفاق همسر و فرزندانم برای استراحت به مزرعه ای رفتیم . در خلال روزهایی که در تعطیلات می گذراندم یکی از دوستان شبانم تلفنی با من تماس گرفت و از من پرسید:« آیا می ترسی ؟ »
با وجودی که در این باره اصلا با هم صحبتی نکرده بودیم ، این پرسش مرا متوجه کرد که در آن موقعیت زمانی از هر طرف ترسهای گوناگون به من حمله ور شده اند ، پس به او پاسخ مثبت دادم .
او در جوابم گفت : « می خواهم بدانی که شیطان درست از همان ناحیه ای به تو حمله ور می شود که قرار است خدا در آن قسمت تو را تجهیز و تقویت نماید .» به عبارت بهتر او میخواست به من بگوید که من در آینده قوت و توان بسیار زیادی خواهم داشت ، و شیطان آمده تا مرا از همین نقطه بترساند . همین عبارت طوری به شفای من منتهی گشت که هیچ چیز دیگر نمی توانست این کار را برایم انجام دهد .
ایلیا از همان ناحیه ای مورد حمله قرار گرفت که قرار بود عطایی ویژه از سوی خدا دریافت کند . او اصلا قرار نبود بمیرد. بلکه تقدیر این بود که به آسمان برده شود. از این رو شیطان با مورد تهدید قرار دادن جانش او را ترسانید .
بسیاری از ترسهای ما کاملا بی اساسند . شیطان متخصص سقط جنین است . او سعی می کند عطایای که خدا در وجود ما نهاده از میان بردارد . آژانس حفات محیط زیست که در راستای محدود کردن میزان آلودگی ها و سموم وارده به هوای آزاد فعالیت می کند، در مقاله ای که اخیرا منتشر کرده می گوید که آلودگی هو در داخل خانه یا دفتر کار بعضی از مردم خیلی بیشتر از آلودگی بیرون است و برخی از این آلوددگی ها سرطان زا نیز هستند . دیگر آلودگی ها هم می توانند ناراحتی های جسمانی نظیر آسم و حمله قلبی را در مبتلایان تشدید نماید .
معضل آلودگی داخلی در سالهای اخیر به دلیل تلاشهایی که برای جلوگیری از اتلاف انرژی صورت گرفته بیشتر شده است . بخشی از این حادتر شدن معضل به خاطر این است که اکنون بشر می داند چگونه ساختمانها را عایق بندی کند ، از این رو هوای تازه به درون خانه یا محل کار موارد نمی شود. اگر هوای داخل خانه به پاکی هوای کوهستان بود ، این عایق بندی خیلی هم خوب بود – ولی معمولا چنین نیست . هوای داخلی فضاهای در بسته معمولا سنگین و آلوده است . من به شخصه یکی از کسانی هستم که دوست دارم در اتاقی که می خوابم پنجره ها باز باشند تا از هوای آزاد بهره مند شوم. همسرم برعکس پنجره های بسته را ترجیح می دهد.
بررسی های انجام شده نشان می دهند که عموم مردم جهان در خانه در معرض آلودگی شدید به مواد سرطان زا هستند . سازمانهایی تاسیس شده که در مورد این موارد و نحوه مقابله با آنها به مردم آگاهی می دهند . من در زمینه آلودگی هوا صاحب نظر نیستم ، ولی در حال که مقاله مزبور را میخواندم به این فکر افتادم که وضعیت کلیسا هم به همین گونه است . بعضی از آلودگی هایی که ما در دلهایمان ، افکارمان ، خیالاتمان – و خلاصه در درون چهار دیواری کلیساهایمان داریم ، ظاهرا بسیار مشکل آفرین تر از همه ضعفهای موجود در دنیای بیرون است .
وقتی ایزابل برای ایلیا پیغام فرستاد که : « تو را خواهد کشت » ، ایلیا به سندرم « آلودگی خارجی » مبتلا نبود . مرض او ابتلا به « آلودگی داخلی » بود . مشکل او ناامیدی درونی خودش بود ؛ نگرش و اندیشه او اشتباه بود . با وجودی که خدا از پیش مقدر کرده بود که او هرگز نمیرد ، این آلودگی درونی باعث شد که وی تهدید خارجی را باور کند و از ترس جان خود بگریزد . لازم بود او از این آلودگی هراس زا خلاصی پیدا کند . لازم بود هوایی تازه یعنی هوای روح خدا و مسح او را استنشاق نماید .
خداوند همان گونه که در مورد ایلیا عمل کرد . می خواهد دلها و افکار ما را نیز پاکسازی نماید ، تا بتوانیم از ترسهایمان رها شویم .
۲- شخص ناامید خود تصمیم می گیرد که چه موقع برایش بس است
این خدا نبود که به ایلیا گفت : « دیگر بس است . حالا می خواهم تو را به استراحت بفرستم . حالا می خواهم تو را به آسمان ببرم .» این خود ایلیا بود که چنین تصمیمی گرفت و به خدا گفت که به آخر خط رسیده و دیگر ظرفیت ندارد ! ناامیدی اینگونه عمل می کند ؛ یعنی برای ظرفیت ما محدودیتهای کاذب به وجود می آورد.
نا امیدی باعث می شود که به خدا بگوییم که کی قرار است دست از خدمت به او بکشیم . ناامیدی نمی گذارد از خدا بپرسیم که آیا باز هم باید ادامه دهیم یا نه و اگر قرار است ادامه دهیم پس قوتش را بطلبیم.
هنگامی که در سفر آسیا بودم ، مقاله ای در مورد مردم هنگ کنگ خواندم که می گفت در این شهر آمار برهم فشردن و برهم ساییدن دندانها بسیار بالا است . داشتن زندگی پر استرس در میان مردم هنگ کنگ بسیار شایع است و از این بابت خسارات زیادی به بهداشت دندانهای آنان وارد شده . کسانی که دندانهای خود را برهم می سایند حتی خودشان از این موضوع آگاهی ندارند ؛ اغلب این اتفاق در خواب می افتد .
بعضی از کسانی که با استرس زندگی می کنند ، چنان عصبی و نگرانند که حتی در شب قادر به استراحت نیستند . حتی اگر هر شب هشت ساعت کامل بخوابند ، خوابشان چنان آشفته است که بامداد خسته تر از شب گذشته از بستر بر می خیزند . استرس عارضه ای است در آمریکا- و سراسر دنیا – تقریبا همه بدان مبتلا می باشند . گاهی ما چنان از زندگی پراسترس خود خسته می شویم که به خداوند می گوییم « دیگر بس است .»
خواهش میکنم خوب دقت کنید: شاید شما به اندازه کافی استرس داشته اید – اما به اندازه کافی به خدا خدمت نکرده باشید . خدا برای تک تک ما برنامه ای جداگانه دارد . برای من نقشه ای و برای شما هم نقشه ای دیگر دارد . خدا برای آینده ما برنامه زمان بندی شده با شکوهی در نظر گرفته . ولی وقتی تصمیم به کنار کشیدن می گیریم ، مشکل می آفرینیم . اراده خدا این نیست که ما به میل خود برنامه او را نیمه کاره رها کنیم . شما مالک زندگی خویش نیستید؛ از این رو نمی توانید به خدا بگویید که چه موقع برای پایان دادن به پروژه اش مناسب است !
دعای من این است که آتش خدا بر زندگی شما فرود آید و آن وقت بگویید : « خداوندا ، من هرگز خود را کنار نمی کشم ، می دانم که ممکن است ضعیف شوم و ناله سر دهم ، ولی با قدرت عیسی در زندگیم از خدمت به تو دست نمی کشم .»
۳- فرد ناامید اظهار عدم پیشرفت می کند
آنانی که در زندگی خود با نومیدی دست به گریبانند ، خیلی زود می گویند که در کلیسا هیچ اثری از بیداری نیست و در فلان جلسه حضور خدا دیده نمی شود . گویی اینان می خواهند برای هر موضوعی بانگ وامصیبتا سر بدهند .
شبانی را به خاطر دارم که در شهر لاپلاتا به کلیسایی که آن وقتها شبانش بودم ، آمد . او شنیده بود که ما با خداوند ملاقات داشته ایم و به قوت روح القدس در جماعتمان آیات و معجزات به ظهور رسیده است. در مدتی که او در کلیسای ما بود برایش دعا کردیم . ولی یکی از انتظامات کلیسا هنگام خروج وی ناخواسته شنیده بود که وی به دستیارانش می گوید : « اینجا هیچ خبری نیست ، اصلا چرا ما به اینجا آمده ایم ؟ »
ولی داستان به همینجا ختم نیافت . چند هفته بعد خبری دیگر به من رسید . وقتی شبان مذکور به کلیسای خود برگشت ، هنوز نمی دانست همان موقع که برایش دعا کردیم ، آتش خدا را یافته است. تصورش بر این بود که نزول آتش خدا با غلیانهای شدید احساسی همراه خواهد بود ، در صورتی که او اصلا چیزی حس نکرده بود . اما هنگامی که کتاب مقدسش را گشوده بود تا موعظه را شروع کند ، ناگهان حضور خدا جلسه را فرو گرفته جنبشی نوین در آنجا آغاز شده بود . این مرد آموخت که آتش قدوسیت یک احساس نیست ، بلکه عمل موثر و بی چون و چرای روح القدس در زندگی ماست .
من به کشور خودم ، آرژانتین می اندیشم که موجهایی از قدرت خدا را تجربه کرده است . در برخی از جلسات بیداری ما در گذشته ، قوت خدا چنان شدید بود که با خود فکر می کردید که به آسمان رفته و باز گشته اید ، با این حال در آرژانتین کسانی – حتی در میان رهبران کلیسا – هستند که برای نوشتن مقالاتی در باب عدم وجود هرگونه بیداری روحانی در کشور کاغذ و جوهر حرام می کنند .
شاید در شهرهای آنان هیچ بیداری روحانی به وقوع نپیوسته باشد. آنان همچون ایلیا می گویند : « به جهت خدای لشکرها ، غیرت عظیمی دارم ، و من به تنهایی باقی مانده ام و هیچ کس پارسا نیست . » آدمهایی از این دست ، دیگران را غمگین می سازند . آنها منفی بافی می کنند ؛ عملا دوست دارند مر گ بیداری را اعلام کنند . به جای آنکه از آنچه روح القدس انجام داده تجلیل به عمل آوردند ، روی کارهایی که هنوز انجام نداده انگشت می گذارند . مردم دوست دارند مدام عیب جویی کنند و بگویند که هیچ پیشرفتی صورت نگرفته است.
شاید شما هم با خداوند مخالفتی خاموش داشته اید و هیچوقت آشکارا سر به طغیان برنداشته اید ؛ بر سر خدا یا رهبرانتان فریاد نزده اید ، ولی در دل خود از سرخوردگی و نومید در رنجید . شاید دیگر دست کشیده اید . شاید مثل ایلیا عطایا ، وقت ، منابع و خلاصه هر چه داشته اید را با خود به غاری برده ، زانوی غم بغل گرفته اید .
شاید برای خود دلایلی داشته باشید . ممکن است دلیلتان تهدید به مرگ از سوی ایزابل نباشد . ولی شاید رهبر کلیسایتان شما را آزرده خاطر ساخته . شاید همسرتان خانه را ترک گفته و با دیگری رفته است . شاید بر درد و اندوه خود فایق آمده اید ، ولی نتوانسته اید از چنگال ناامیدی که به سویتان حمله ور شده رهایی یابید. شاید خطاب به خدا فریاد بر می آورید که : « اگر واقعا آنجا بودی ، همه چیز فرق می کرد . آنچه من آموخته ام این است که نمی شود کاملا به تو اعتماد کرد . »
آیا فقط برای نجات خود به خدا توکل دارید و نه برای چیز دیگر ؟ آیا چون آخرین باری که در کلیسا دست به کاری زده اید و کارها خوب پیش نرفته ، ناامید شده اید و دیگر نمی خواهید خود را درگیر مسائل کلیسایی کنید ؟ وقتی نمی فهمند که بر سر خدمت قبلی شان چه آمده ، دیگر رغبتی به خدمت بعدی پیدا نمی کنند . باید در برابر کشش نومیدی که باعث می شود جزیی از « تماشاچیان منفعل » بشویم – و در بسیاری از کلیساها همیشه می توان تعدادی از انها را یافت – مقاومت کنیم .
خطای ناامیدی می تواند به هر مسیحی که خدا را سی ، چهل یا حتی پنجاه سال در کلیسا خدمت کرده ، حمله کند . می تواند به صورت گلایه ای پرهیزکارانه تغییر قیافه دهد و مثل پدیده ای دین دارانه به نظر برسد . اما چکیده اش چیزی نیست جز نومیدی از خدا .
۴- فرد ناامید از فرط اندوه از پا در می آید
یک جور اندوه عاطفی وجود دارد که چنان شدید و مشکل آفرین است که می تواند بدن را از لحاظ جسمانی ضعیف و فرسوده نماید . ایلیا چنان از نظر جسمانی خسته بود که دوباره به خواب رفت . فرشته مجبور شد دو بار به سراغش آمده از خواب بیدارش کند و نان و آب به او بخوراند . افسردگی حتی می تواند سیستم ایمنی بدنتان را ضعیف و شما را در برابر بیماریها آسیب پذیر سازد؟ همچنین افسردگی مردم را به سوی داروها و روشهای درمانی ناسالم سوق می دهد .
۵- فرد ناامید خود را کنار کشیده ، پنهان می سازد
بعضی ها چنان فریب خورده و گیج هستند که فکر می کنند با روحیه منفی خود دارند به خدا لطف می کنند و اعتقادشان بر این است که همه تلخی ها و کج خلقی ها و کنار کشیدن از دیگران و انزجار و دوری از آنها به خاطر این است که بقیه در اشتباه هستند . آنها تصور می کنند که فقط خودشان درست هستند . مدام شهید نمایی می کنند . هروقت که وسوسه می شوم به این فکر بیفتم که از دیگران روحانی ترم ، می فهمم که نزدیک است به تله بیفتم . این راهی بسیار پرخطر است و دیر یا زود دامی در کمین انسان گسترده شده. خدا ما را خوانده تا از این راه پرهیز کنیم چرا که بن بست است .
خیلی از مردم – از جمله خود من – عادت دارند مرتبا از این کانال تلویزیون به آن کانال بپرند . وقتی من پای تلویزیون می نشیم ، دوست دارم هر چه از آنتن دریافت می شود را در آن واحد ببینم . ما در عصر گزینه های متعدد زندگی میکنیم ، ولی با این وجود باز آرام و قرار نداریم . آدمهایی هستند که به همان راحتی که کانال تلویزیون را عوض می کنند ، کلیسای خود را عوض می نمایند . شاید ایشان با خود می گویند: « من از برنامه این ماه کلیسا خوشم نمی آید » پس کلیسای خود را عوض می کنند و هیچوقت به یکجا وصل نمی شوند . این چنین افرادی به هیچ چیز علاقه ندارند .
آدمهای افسرده غالبا جزو کسانی هستند که کلیسای خود را دائما عوض می کنند . احساس بی قراری می کنند . ولی تصورشان بر این است که از غیرت مذهبی خویش پاسداری می نمایند . آنان حتی گاهی فکر می کنند که خدا ایشان را به فلان کلیسا فرستاده تا شبانش را اصلاح کنند .اما نمی توانند در هیچ کلیسایی ریشه بدوانند چون هیچ کلیسایی به اندازه کافی برایشان روحانی نیست .
۷- شخص ناامید انجام نقشه خدا را در نظر نمی گیرد و غافل از این است که هنوز بهتری در راه است
ایلیا نمی دانست که خدا می خواهد کاری را که به او محول کرده ، تا به آخر انجام دهد و آن را به کمال برساند . او قرار بود حزائیل و ییهو را به عنوان پادشاه دو ملت مسح نماید و سپس الیشع را به جانشینی خویش منصوب و مسح کند . احتمالا این بزرگترین و دیرپاترین کاری بود که او قرار بود برای خدا و پادشاهیش انجام دهد . شیطان دوست دارد مسیحیان را از دور مسابقه خارج کند . خصوصا آنان را که در دور آخر هستند و پیروزی بزرگی در انتظارشان می باشد . باید نسبت به نقشه های دشمن هوشیار باشیم و دعا کنیم که خدا ما را حفظ کند و نگاه دارد تا نقشه ای که خود برای ما در نظر دارد تا به آخر اجرا شود.
اگر قبلا بر این باور بوده اید که حق دارید خود را از دیگران جدا سازید یا به خدا ( با به شبانان یا رهبران روحانی تان ) اعتماد نکنید ، بدانید که ممکن است از آنچه که من معضل مذهبی اش می نامم ، لطمه ببینید . دعای من این است که به حضور خداوند بیائید و این معضل را به پای صلیب عیسی بیندازید . با میل و رغبت ناامیدی خود را با امید، ایمان و قدرت مبادله نمایید .
در هم شکستن الگوی قدیم
اگر مدتی طولانی است که با ناامیدی زندگی کرده اید ، برای تغییر روش در نحوه نگرش و ابراز واکنش به واقعیت پیرامون خویش ، به زمان کافی نیازمندید . لوقا ۲۲ به شما اصولی معرفی می کند که می توانید از آنها پیروی نمایید :
سپس عیسی بیرون رفت و بنا به عادت ، راهی کوه زیتون شد و شاگردانش نیز از پی او رفتند . چون به آن مکان رسیدند ، به ایشان گفت : « دعا کنید تا در آزمایش نیفتید .» سپس به مسافت پرتاب سنگی از آنها کناره گرفت و زانو زده ، چنین دعا کرد : « ای پدر ، اگر اراده توست ، این جام را از من دور کن ؛ اما نه خواست من ، بلکه اراده تو انجام شود . » آنگاه فرشته ای از آسمان بر او ظاهر شد و او را تقویت کرد . پس چون در رنجی جانکاه بود ، با جدیتی بیشتر دعا کرد ، و عرقش همچون قطرات خون بر زمین می چکید . چون از دعا برخاست و نزد شاگردانش بازگشت ، دید از فرط اندوه خفته اند . ( لوقا ۲۲ : ۳۹ – ۴۵ )
اجازه بدهید اصول نهفته در این آیات را از نزدیک و با دقت بیشتر مورد بررسی قرار دهیم .
ما باید به طور کامل تسلیم اراده خدا باشیم ( آیه ۴۲ )
باید توکل کردن به خدا را یاد بگیریم ، حتی اگر از کل فرایند چیزی نفهمیم . باید خشم و تلخی ناشی از موضوعاتی که موجب لطمه یا دلسردی ما شده اند را رها کنیم و در این مشکلات خدا را مقصر ندانیم ، چون ما مثل خدا همه جوانب را نمی توانیم ببینیم . دید ما با دید خدا فرق می کند . سلیمان که حکیم ترین مرد روی زمین بود ، در جامعه ۳ : ۱۱ چنین می گوید : « او هر چیز را در وقتش نیکو ساخته است و نیز ابدیت را در دلهای ایشان نهاده ، به طور ی که انسان کاری را که خدا کرده است ، از ابتدا تا انتها دریافت نتواند کرد.»
کتاب مقدس به ما می آموزد که راههای خدا کاملند . با این حال هر وقت اوضاع به هم می ریزد ، ما چه راحت خدا را مورد سرزنش قرار می دهیم ! آنکه دچار اشتباه می شود انسان است ، نه خدا . در رومیان ۳:۴ می خوانیم : « حتی اگر همه انسانها دروغگو باشند ، خدا راستگو است . » به عبارت دیگر خدا درست است و ما نادرست .
عیسی در شبی که قرار بود فردایش بر صلیب شود ، درضمن دعا خواهش و میل خود را با خواست خدا مغایرت داشت بر زبان آورد : « ای پدر ، اگر اراده توست ، این جام را از من دور کن ؛ اما نه خواست من ، بلکه اراده تو انجام شود.» ( لوقا ۲۲ : ۴۲ ) . آنچه در دل دارید را به خدا بگوئید . همه را به خداوند بسپارید و او چیزی تازه به شما عطا خواهد فرمود .
تسلیم اندوه نشوید ( آیه ۴۴ )
لوقا ۲۲ : ۴۴ می گوید : پس چون در رنجی جانکاه بود ، با جدیتی بیشتر دعا کرد . » عیسی غمگین بود ولی تلخ نه . او نا امید و سرخورده نبود . او در غار خود مخفی نشد. او با رضایت قلبی حاضر شد ، صلیب بر دوش در خیابانهای اورشلیم گام بردارد و به سوی تپه جلجتا برود . ما هم باید از الگوی عیسی پیروی نماییم . تسلیم اندوه نشوید . توجه داشته باشید که شاگرادان از فرط اندوه خفته بودند . در کلیسا عده ای وجود دارند که – دست کم از لحاظ روحانی – خوابیده اند ، چون از فرط اندوه فرسوده و خسته شده اند . چیزهایی هست که خود ما قادر به حلشان نیستیم ، ولی می توانیم با غمهایمان به نزد عیسی بیاییم . او بارهای ما را بر دوش خود میگیرد. همان گونه که کلام او به ما می آموزد :
بیائید نزد من ، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران ، که به شما آسایش خواهم بخشید . یوغ مرا بر خود گیرید و از من تعلیم یابید ، زیرا ملایم و افتاده دل هستم، و در جانهای خویش آسایش خواهید یافت . چرا که یوغ من راحت است و بار من سبک . ( متی ۱۱: ۲۸ – ۳۰ )
عیسی شما را در بر خواهد گرفت و قلبی نو و روشی نو برای اندیشیدن به شما خواهد بخشید . کلام خدا چنین تعلیم می دهد که با نو شدن ذهنمان ، دگرگون خواهیم شد ( رومیان ۱۲ : ۲ ) . عیسی یاری مان خواهد کرد تا طوری دیگر بیندیشیم و طوری دیگر عمل کنیم .
دعا کنید تا در وسوسه نیفتید
اگر ناامید هستید ، احتمال اینکه در دام گناهان دیگر بیفتید ، بسیار است . دعا کنید که در آزمایش نیفتید . این فراخوانی اضطراری است برای آنانی که در مسیر ناامیدی قرار گرفته اند . چاره ای جز بازگشت از این مسیر ندارید . یکی از جدیدترین هشدارهای کتاب مقدس این است : « مواظب باشید کسی از فیض خدا محروم نشود ، و هیچ ریشه تلخی نمو نکند ، مبادا موجب ناآرامی شود و بسیاری را آلوده کند » ( عبرانیان ۱۲ : ۱۵ ) . تلخی ، اگر در صدد علاجش برنیایید ، می تواند زندگی مسیحی تان را نابود سازد .
به جان خود بگویید که چه باید باید انجام دهد
نگذارید جانتان به شما بگوید که چه کار بکنید . سراینده مزمور می دانست که ما می توانیم اقتدار خود را بر احساسات سرکش و عنان گسیخته خویش اعمال نماییم .
ای جان من چرا منحنی شده ای ؟ و چرا در من پریشان گشته ای ؟ امید بر خدا دار. زیرا که او را باز حمد خواهم گفت ، که نجات روی من و خدای من است ( مزمور ۴۳ : ۵ )
سراینده مزمور با جان خود سخن می گفت . او دیوانه نبود ، بلکه به خوبی می دانست که این اقتدار را دارد که به جان خویش فرمان دهد .
اگر به غرق شدن در نومیدی ادامه دهیم ، پیوسته احساس قربانی بودن خواهیم کرد . حتی ممکن است احساس کنیم که خدا باید به ما توجه بیشتری بکند. بعضی ها می خواهند با تاسف خوردن به حال خویش ، ترحم خدا را برای خود بخرند . حتی بعضی ها ممکن است از خدا انتظار احساساتی شدن و در نتیجه به یاری برخاستن داشته باشند . من از روی تجربه شخصی ام می توانم بگویم که خدا اینگونه عمل نمی کند . هرگاه من دچار اوقات تلخی روحانی می شوم و یا احساس قربانی بودن می کنم ، هیچ نتیجه ای نمی گیرم . اکنون بهتر می دانم که دیگر هرگز نباید از این تاکتیک استفاده کنم . او حتی یکبار هم به کارهایی که من برای جلب توجه و ترحمش کرده ام اعتنا نکرده است ! دیگر سعی نمی کنم با گرفتن حالت یک قربانی ،دل خدا را تحت تاثیر قرار دهم. در عوض می کوشم با ایمان خود به خدا برسم. شما چطور؟ آیا می خواهید به خدا برسید ؟
دعای توبه
پدر ، شکرت می کنیم که از طریق کلامت از افکار ما گره گشایی می کنی و ما را از سردرگمی در می آوری . شکرت می کنیم پدر که راه را به ما نشان می دهی و عقده های حقارت و ترس را از زندگی ما می زدایی.
خداوند ، خدای قادر مطلق ، به نام عیسی از تو می خواهیم که آمده ما را از ناامیدی رهایی دهی. هیچ چیز برای تو ناممکن نیست. دعا می کنیم که روح تو ما را ملاقات و تبدیل نماید . امید را جایگزین ناامیدی بساز .
فرشتگان را برای کمک به ما بفرست . به خاطر آنکه ما را در برابر دشمن حفظ می کنی از تو متشکریم . به ما قوه تشخیص ببخش تا افکار خود را بشناسیم . ما را از افکاری که از تو سرچشمه نمی گیرند ، برهان و پاکمان بساز به نام عیسی مسیح ، آمین

گناهان دوازده گانه فصل چهارم

گناه موسی : استفاده از خشم خدایی در طریقی غیر خدایی
ا زخشم گرفتن بالای منبر بر حذر باشید ! چند سال پیش جوانی مسیحی را می شناختم که به همراه گروه پرستشی کلیسای محلی اش ساز می نواخت . او احتمالا مسیحی خیلی بالغی نبود و در زندگیش نکاتی وجود داشت که لازم بود عوض شوند .
روزی در میانه جلسه کلیسایی ، شبان در لحظه ای که خشم او را فرو گرفته بود- که شاید حتی خشمی درست و بجا بوده باشد – جلسه را متوقف می کند و به این شخص می گوید که چون گناه کرده و عصیان ورزیده ، باید همین حالا سازش را زمین بگذارد و از صحنه پائین بیاید . البته آن جوان صحنه را ترک گفت و به آرامی از گوشه ای بیرون خزید . چنان شخصیت او در حضور جمع خورد شده بود که کلیسا را رها کرد و دیگر هرگز به آن بازنگشت . او یکراست به آغوش دنیا رفت، چون نتوانست چنین نحوه ابراز خشم « خدایی» را بربتابد .
این مرد سالها از عمر خود را در دنیا تلف کرد و دست به کارهای تاسف باری زد . اما خدا را شکر که پایان داستان خوش است . سرانجام به دامان خداوند بازگشت و البته در کلیسایی دیگر شروع به رفت وآمد کرد و عضو شد . با این حال هزاران نفر هستند که داستانشان پایان خوشی ندارند . خیلی ها هستند که در خانه خدا مورد آزار و رنجش روحانی قرار گرفته اند و قلبشان جریحه دار شده .
خیلی از مسیحیان خیرخواه و خوش نیت هستند که تندخو، عصبی و به طرز خطرناکی در زندگی شخصی خود جان به لب آمده هستند. این جان به لب آمدگی در مواقعی می تواند پیامدهای وحشتناکی در پی داشته باشد. موسی نمونه خوبی از این پیامدهای وحشتناک است . او مردی عصبی و تندمزاج بود . یکبار وقتی از کوره در رفت ، در اوج خشم یک مصری را کشت و سپس از سرزمین زادگاه خود گریخت و در غربت سالهای بسیاری را گذرانید . او به خاطر اخلاق تندخو بهای گزافی پرداخت ، با این حال همین انسان به حلیم ترین مرد خدا تبدیل گردید .
زندگی او نمونه ای از زندگی انسان نه چندان دینداری که در نهایت تغییرات عمیقی را تجربه کرد . او به ما امید می دهد . خدا می تواند چنان طبیعت پرخاشگر و ستیزه جوی ما را عوض کند که تبدیل به آدمهای خویشتندار و مفید شویم.
کسانی هستند که در زندگیشان مسح ویژه ای از خدا گرفته اند ، ولی خویشتندار نیستند و نمی توانند بر خشم خود لگام بزنند . خدمت اینگونه افراد برای مدتی خوب پیش می رود ، ولی در غالب اوقات خانواده و خدماتشان در انتها دچار فاجعه خواهد گشت. مادامی که هم در خانه و هم در خدمت واجد شخصیت نگردیم ، توفیق یافتن در زندگی برایمان بسیار مشکل خواهد بود .
غضب موسی
خدا موسی را از لحظه تولد برای اهداف خویش جدا کرده بود و مقدر ساخته بود که رهبر بزرگ قوم اسرائیل شود و او هم در رهایی قوم از بند اسارت ایشان را رهبری نمود . با این حال حتی حلیم ترین مرد روی زمین هم گاهی می تواند دچار لغزش شود و در دام خشم نابجا بیفتد که حاصلش پیامدهایی بسیار جدی است . موسی رهاننده ای بزرگ بود ، ولی نتوانست در راس قومش وارد سرزمین موعود شود ، به دلیل آنکه خشمگین شد . کتاب مقدس چنین می گوید :
و برای جماعت آب نبود . پس بر موسی وهارون جمع شدند و قوم با موسی منازعت کرده گفتند : « کاش که می مردیم وقتی که برادران ما در حضور خدامند مردند ! و چرا جماعت خداوند را به این بیابان آوردید تا ما و بهایم ما ، در اینجا بمیریم ؟ و ما را از مصر چرا برآوردید تا ما را به جای بد بیاورید که جای زراعت و انجیر و مو و انار نیست ؟ و آب هم نیست که بنوشیم .» و موسی و هارون از حضور جماعت نزد در خیمه اجتماع آمدند و به روی خود در افتادند ، و جلال خداوند بر ایشان ظاهر شد . ( اعداد ۲۰ : ۲-۶ )
اخیرا در روزنامه ای داستان پدری را خواندم که با مربی هاکی پسرش درگیر شده و او را تا حد مرگ کتک زده بود، آنهم به این علت که او با درخواست توقف بازی موافقت نکرده بود . این داستان یکبار دیگر توجه ما را به سوی خشونت در ورزش جلب می کند . این حادثه غم انگیز نشانگر میزان فاجعه ای است که ممکن است از عدم خویشتن داری ناشی شود .
خیلی از آدمها به سرعت از مرحله هیجان گذر کرده وارد مرحله خشم و عصبانیت می شوند . آمریکای لاتین به کرات شاهد چنین صحنه های خشن و وحشیانه ای بوده که در حین رقابتهای قوتبال برپا شده و غلیان احساسات منجر به مرگ بسیاری گردیده است .
خشم شدید و جان به لب آمدگی مفرط می تواند پیامدهای هولناکی در پی داشته باشد . داشتن تسلط بر عواطف و احساسات و شخصیت برای هر کس دارای اهمیت می باشد – به ویژه برای مسیحیانی که می کوشند در شبیه شدن به مسیح پیشرفت نمایند . درغالب اوقات غلیان خشم، خود ما را هم غافلگیر می کند. یادم هست زمانی که درعنفوان جوانی در دبیرستانی در آرژانتین تحصیل می کردم ، خیال می کردم مسیحی بسیار خوبی هستم. اما خوب یادم هست هر بار که می خواستم با صف وارد کلاسهایمان شویم و از پشت سر مرا هل می دادند ، از فرط خشم دیوانه می شدم . در مدارس آرژانتین رسم بر این است که صبح بچه ها را به صف می کنند و با صف راهی کلاسها می نمایند . اغلب بچه هایی که پشت سر من ایستاده بودند از پشت فشار می آوردند و هل می دادند و این باعث ناراحتی من می شد . بارها به خودم می گفتم : « من عصبانی نخواهم شد؛ من عصبانی … » ولی هنوز این جمله را برای سومین بار در دلم تکرار نکرده بودم که از فرط عصبانیت منفجر می شدم و با فرد پشت سرم دعوا می کردم ! او تنها اندکی مرا اذیت کرده بود و من به حد انفجار می رسیدم !
خشونت و مردانگی
وقتی جوانتر بودم ، خشم را به عنوان بخشی از خصلت مردانگی خود پذیرفته بودم . در آمریکای لاتین خیلی صحبت از ماچو ( macho ) به معنی مردی و مردانگی – می شود و گاهی ما دو مفهوم خشونت را با مردانگی درهم می آمیزیم . برخی از مردان آمریکای لاتین واقعا فکر می کنند که خشن بودن یکجور فضیلت است ! آنها تصور می کنند هر چه بیشتر و زودتر عصبانی شوند ، « اقتدارشان » شان بیشتر است و قوی تر و دلیرتر هستند به همین خاطر است که کتک زدن زنان در بعضی از کشورهای آمریکای لاتین معضلی عمومی است .
اما چند سالی که گذشت متوجه شدم که من هم با مشکل عصبانیت دست به گریبانم. حتی در مواقعی که نهایت سعیم را برای کنترل خشم خود به کار می بردم ، باز گاهی از دستم در می رفت و عصبانی می شدم . دانستن این حقیقت که انسان نمی تواند براخلاق و اعصاب خود تسلط کامل داشته باشد ، به او نوعی عدم امنیت می دهد . اصلا نمی تواند مطمئن باشد که بار بعد چه واکنشی از خود نشان خواهد داد .
زمانی که در آرژانتین بودم هر وقت عصبانی می شدم برای خالی کردن خشمم با مشت به در می کوفتم ، البته گاهی و نه همیشه. این کار هیچ نتیجه ای در برنداشت . وقتی به آمریکا آمدم ، باز موردی پیش آمد که از فرط عصبانیت به در کوبیدم ، ولی این بار در سوراخ شد . در اینجا درهای ارزان قیمتی می سازند که ظاهری محکم دارد ولی در واقع به ضخامت و استقامت کاغذ می باشند .
قدمی به عقب برداشتم و نگاهی به در انداختم. باورم نمی شد که مشت من می تواند چنین خسارتی به بار آورد . آن موقع بود که دریافتم باید یک جای کار ایراد دالشته باشد. شاید این « خشم ماچو » گونه، اصلا فضیلتی نباشد . زبانه کشیدن شعله خشم چیزی بود که من قادر به مهار کردنش نبودم . تا آن زمان برای غلبه کردن بر عصبانیتم بارها دعا کرده بودم. بارهامجبور شده بودم با میل به تند خویی سخت دست و پنجه نرم کنم. شاید خیلی از شما خوانندگان گرامی با این مشکل مواجهید که خیلی مستعد عصبانی شدن هستید . این مشکل بهای گزافی در پی خواهد داشت مگر آنکه آن را به حضور خداوند بیاورید و بگذارید خدا معجزه اش را در زندگیتان انجام دهد .
از خشم تا نافرمانی
وقتی نوجوان بودم ، داستان موسی را می خواندم که با عصا به صخره زد تا آب جاری شود و بعد خدا به او فرمود که به سبب نافرمانی اش نمی تواند وارد سرزمین موعود شود . آن موقع نمی توانستم داستان را هضم کنم . فکر می کردم این داستان برای همیشه یک راز باقی خواهد ماند . چگونه خدا توانست نسبت به مردی پارسا و محترم مثل موسی ، اینقدر خشک و انعطاف ناپذیر برخورد کند ؟ موسی سالها وفادارانه از خدا پیروی کرده بود . چرا باید خدا موسی را به خاطر کمی عصبانیت آنقدر شدید تنبیه کند ؟ از همه اینها گذشته ، او که کاری نکرده بود ؛ فقط با عصا به صخره زده بود ، همانطور که من مشت به در می کوبیدم !
شرح ماجرا را از آنجایی دنبال می کنیم که موسی به شکایتهای مردم واکنش نشان داد :
و خداوند موسی را خطاب کرده ، گفت : « عصا را بگیر وتو و برادرت هارون جماعت را جمع کرده ، در نظر ایشان به این صخره بگویید که آب خود را بدهد، پس آب را برای ایشان از صخره بیرون آورده ، جماعت و بهایم ایشان را خواهی نوشانید » پس موسی عصا را از حضورخداوند چنانکه او فرموده بود ، گرفت و موسی و هارون ، جماعت را پیش صخره جمع کردند ، و به ایشان گفت : « ای مفسدان بشنوید ، آیا از این صخره آب برای شما بیرون آوریم ؟ » و موسی دست خد را بلند کرده ، صخره را دو مرتبه با عصای خود زد و آب بسیار بیرون آمد که جماعت و بهایم ایشان نوشیدند . و خداوند به موسی و هارون گفت : « چونکه مرا تصدیق ننمودید تا مرا در نظر بنی اسرائیل تقدیس نمائید ، لهذا شما این جماعت را به زمینی که به ایشان داده ام داخل نخواهید ساخت .» ( اعداد ۲۰ : ۷ – ۱۲ )
امروز معنای واکنش خدا را نسبت به عمل نافرمانی موسی می فهمم . اکنون می دانم که خشم کنترل نشده ابراز بی حرمتی به خداست . خشم نشانه بی اعتمادی است . موج غضب در واقع برافروخته شدن زبانه های نافرمانی است . وقتی از روی خشم انسانی عمل می کنیم ، به دیگران نشان می دهیم که به خودمان اعتماد داریم نه خدا .
در آیات بالا موسی را می بینیم که جانش به لب رسید و از فرط عصبانیت نااطاعتی کرد . به سبب نااطاعتی اش به او گفته شد که به سرزمین موعود وارد نخواهد شد . توجه داشته باشید که در هر صورت معجزه بیرون جهیدن آب از صخره اتفاق افتاد . وقوع معجزات لزوما نشانه تقدس نیست . ممکن است شخصیت ما از اراده خدا دور باشد ولی چون به آنچه خدا گفته که انجام خواهد داد ایمان داریم ، وقوع معجزه را هم شاهد باشیم .
برای موسی هیچ مجازاتی بالاتر از این نبود که از ورود به سرزمینی که چهل سال آرزوی دیدارش را داشت و به خاطرش در بیابان سرگردانی کشیده بود ، منع شود . خدا از سر رحمت خود موسی را دچار نابودی ابدی نکرد ، بلکه این خود موسی بود که آخرین منزل سفر خویش را خراب نمود . وی بخش عمده ای – تقریبا چهل سال – از عمرش را در رویای روزی گذرانده بو که از رودخانه خواهد گذشت و پا به سرزمین موعود خواهد گذارد . او سالهای واپسین عمر خود را با وعده رسیدن به وعده خدا سپری کرده بود .
موسی در نتیجه نافرمانی خود تنها اجازه یافت از دور و از بالای کوه نمایی از سرزمین موعود را مشاده کند . او هرگز نتوانست پا به سرزمین موعود گذارد و همه اینها فقط به خاطر عصبانیت !
اما خبر دلگرم کننده برای ما اینکه موسی مردی حلیم و نمونه ای خوب برای همه ما شد . اما نباید هرگز این گناه او را فراموش کنیم . او حق داشت عصبانی شود ، ولی حق نداشت بدون کنترل خشم از خود واکنش نشان دهد . او از خشم خدایی ، به شیوده ای غیر خدایی استفاده کرد .
همواره واکنش های مغایر با معیارهای الهی ، خادمان خدا را وسوسه می کنند . کسانی که در زمینه های دیگر پیش خدا از موقعیت خوبی برخوردارند ، ممکن است از جنبه تسلط نداشتن بر اعصاب خود دچار لغزش شوند . در واقع گاهی مردم فکر می کنند چون از موقعیت و اقتدار برخوردارند ، حق دارند عصبانی شوند . ولی خدا رهبرانی می خواهد که فروتن باشند .
سرخوردگی انباشته شده
موسی با مشکل سرخوردگی انباشته شده درست به گریبان بود . این اولین باری نبود که بنی اسرائیل لب به غرغر و شکایت گشوده بودند . موارد مشابه بسیاری قبلا اتفاق افتاده بود . ظاهرا، پیشتر هر بار که چنین اتفاقی می افتاد ، گله و شکایت آنها چندان تاثیری بر موسی نمی گذاشت . اما وقتی تعداد شکایات بالا رفت دیگر کاسه صبر موسی لبریز شد و جانش به لبش رسید . آیا شما هم در وضعیتی قرار دارید که نمی دانید تا چه مدتی دیگر دوام خواهید آورد ؟ آیا فشارهای مردم ، غرغرها ، گلایه ها، انتقادها یا مخالفتهای آنان وضع درونی شما را به اندازه ای وخیم کرده که از خشم در شرف انفجار هستید ؟ در این صورت مواظب باشید که از خشمتان در جهتی غیر خدایی استفاده نکنید ، چرا که سبب بی حرمت شدن خدا می گردد.
وقتی در شرایطی که با آن روبرو هستید ، تسلط خود را بر اعصاب خویش از دست می دهید ، مثل این است که بگویید : « خداوندا ، تا اینجای کار به تو توکل کردم ، اما این دیگر خیلی زیاد است . از حالا به بعد با روش خودم با قضیه برخورد خواهم کرد . از قرار معلوم تو برای مشکل من هیچ جوابی نداری .»
ما در خانواده مان با موضوع عصبانیت سرو کار داریم . من سه پسر نه و یازده و سیزده ساله دارم . دیده ام که عنصر عصبانیت در وجود آنها با چه توانی کار می کند . من در دعا گفته ام : « خداوند ، نگذار خشم و عصبانیت سالهای گذشته من به بچه هایم به ارث برسد .» اما میل به تسلیم شدن به خشم نامقدس را می توان در وجود آنها دید .
میل به زود از کوره در رفتن می تواند در هر یک از ما آدمها ، اعم از جوان ، خردسال ، بالغ یا سالمند و یا حتی درخادمانی که در سمت رهبری کلیسا هستند ، وجود داشته باشد . ولی شیوع یک خصلت دلیل بر به حق بودن آن نیست . در غالب اوقات از کوره در رفتن ویا اصطلاحا از عصبانیت ترکیدن ، نتیجه دردی درونی است . پیش از آنکه هر فرد از کوره در برود و کنترل خود را بر اعصابش از دست بدهد، حتما باید آن پشت دنبال عامل تحریک عصبانیت گشت. حتما چیزی باعث آزار و اذیت آن شخص شده و او آن رنجش یا عصبانیت را در دل خودنگه داشته . کم کم فرد به نقطه ای می رسد که دیگر نمی تواند واکنشی سنجیده و کنترل شده به وضعیت موجود ابراز نماید ، پس اعصابش به هم میریزد و « خونسردی اش را از دست می دهد .» این معضلی است که نه تنها بی ایمانان بلکه ایمانداران نیز با آن دست به گریبانند .
من غالبا درباره خادمانی می شنوم که به شدت افرادی تندخو و عصبی هستند . گاهی این مردان خدا روزهای یکشنبه برای مردم موعظه می کنند ولی در طول تمام هفته با همسران و کارکنان زیر دست خویش با هتاکی یا فحاشی رفتار می نمایند. من حتی شنیده ام که خادمی به خاطر حمله ور شدن به فردی که با او مشغول بحث و جدل بوده ، متهم شده است . نباید چنین باشد ! شاید ما فراموش کرده ایم که پولس رسول گفته که شخص « خشن » صلاحیت خدمت کلیسایی ندارد ( اول تیموتاوس ۳: ۳ )
من مسئله عصبانیت را جدی می گیرم . اخیرا یکی از پسرانم را ترغیب کردم تا از یک مشاور مسیحی کمک بگیرد . آنقدر با مهربانی و وقار با او برخورد کردم که پسرم به رغم اکراهش قبول کرد پیش مشاور برود . من هم همراهش رفتم . نه تنها برای کمک به پسرم ، بلکه برای یادگیری بیشتر. آتش قدوسیت بر زندگی من فرود آمده و با من می ماند ، ولی تقدس به هیچ وجه معنای انزوا و دوری از دیگران نیست . اکنون من بیش از پیش به وجود برادران و خواهرانم وابسته ام . مشاور به ما چند رهنمود عملی داد تا پسرم با کمک آنها بتواند بر واکنش های عصبی اش غلبه کند . از آن روز به بعد ما شاهد تغییراتی در او بوده ایم . مشکل دیگر تحت کنترل در آمده است . پیرامون مشکل دعا کردیم . بعد وارد عمل شدیم و یاری طلبیدیم . مواقعی هست که خدا درباره نحوه حل یک معضل به شما هیچ « مکاشفه » ای نمی دهد ، بلکه افرادی را سر راهتان قرار می دهد تا از ایشان کمک و راهنمایی بگیرید . نسبت به هر دو طریق باز و پذیرا باشید . خدا بهتر می داند که چگونه یاریتان دهد .
اگر از یک سرخوردگی مزمن رنج می برید یا هر بار که به یاد وضعیت خاص یا فردی بخصوص می افتید عصبانی می شوید ، در این صورت نیار به شفای یافتن دارید . این سرخوردگی مزمن می تواند مانع از خدمت کردن شما شود .
شاید از کلیسایتان یا رهبرانشان سرخورده شده اید . شاید خودتان شبان یا رهبر مسیحی هستید که از اعضایتان سرخورده شده اید . سرخوردگی به هیچ وجه حسی غیر طبیعی نیست ؛ در زندگی زمینی از این اتفاقها می افتد . عصبانیت هم پیش می آید . کتاب مقدس عصبانی شدن را برای ما جایز دانسته . گناه موسی خشمگین شدن نبود ، گناه او این بود که خشمش ریشه در عدم توکل ، نافرمانی ، و بی حرمت ساختن نام خدا داشت . آنچه کتاب مقدس می گوید این است که در حالت خشم نباید گناه کنیم ( افسسیان ۴ : ۲۶ ) نباید بگذاریم خشممان به طرق غیر خدایی متجلی گردد .
روزی برادر ایمانداری که خود را نبی می دانست به دفتر من آمد . آن موقع من تازه به سمت شبان ارشد کلیسا منصوب شده بودم. او انگشت نکوهش و محکومیت را به سویم نشانه گرفت و گفت : « تو شبان این کلیسا نیستی و هرگز هم نخواهی بود . »
وقتی این کلمات را شنیدم ، اولش ستون فقراتم یخ زد ، با خودم فکر کردم ، شاید ما اشتباهی مرتکب شده ایم. لحن حرف زدنش با من طوری بود که گویی حاضر است مرگ مرا ببیند. ولی شبانی ام را نه . وقتی دفتر کارم را ترک کرد ، نومیدی و سرخوردگی دلم را فرو گرفت ، چون می دانستم که این سرآغاز تلخی است . ولی بعد زانو زدم و به خداوند گفتم : « تا قلبم را نشکنی ، از روی زانوهایم بلند نمی شوم .»
خوب می دانستم که که اگر این حس انزجار ادامه پیدا کند ، تبدیل به ریشه مرارت خواهد شد . فکری نامقدس به ذهنم خطور کرد : دیگر در کلیسایم به هیچکس اجازه نبوت کردن نخواهم داد . خودم را از دست هر نبی و نبوت در کلیسا خلاص خواهم کرد . به خاطر رفتار خصمانه یک نفر، من با افکاری از این قبیل سرگرم شده بودم .
چند دقیقه ای از زانو زدنم نگذشته بود که شروع به گریستن کردم و از خدا برای آن نبی رحمت طلبیدم . قلبم تبدیل شد. اما به رغم دعاهایم ، آن نبی از لحاظ روحانی روز به روز بدتر شد . چند هفته بعد او با کلماتی نفرین گونه شروع به اهانت نسبت به رهبران کلیسا نمود. وضع او از قبل بدتر شده بود . پس برای خودمان استراتژی خاصی اتخاذ کردیم . تصمیم نگرفتیم که او را به شیطان بسپاریم ، بلکه مصمم شدیم با دعاهایمان او را احاطه کنیم تا زمانی که از لحاظ روحانی درست شود . شش ماه بعد به خاطر اعمال حکمت روحانی ، به کار بردن روش های اصلاحی و شکیبایی بسیار از سوی رهبران کلیسا ، شخص مورد نظر احیا شد . یک روز او را برای بار دیگر ملاقات کردم. این بار وی چنین گفت : « من می دانم که شما خادم خداوند برای کلیسایش می باشید .» مشاهده چرخش روحانی حقیقتا مستلزم وقوع یک معجزه بود !
یک لحظه خشم ، یک عمر زیانکاری
به عقیده من ظرفیت موسی برای خشمگین شدن ، جزیی از شخصیت خدادادی وی بود . او در مواردی که به خدا بی حرمتی می شد عصبانی می گردید . وقتی قوم اسرائیل از شریعت خدا نافرمانی می کردند ، موسی خشمگین می شد . ولی این بار ، او از خشمش به شیوه ای غیر خدایی استفاده کرد . از این رو یک لحظه خشمش به عمری خسران و زیان انجامید . این اتفاق چهار دلیل اولیه داشت.
۱- موسی از اقتدارش استفاده غلط کرد
کلام خدا می گوید که خداوند به موسی فرمود که چوبدستی را از حضور خداوند بردارد . این چوبدستی همان عصای هارون بود که پیشتر به هنگام رویارویی مدعیان با خدا ، به طرز معجزه آسایی شکوفه آورده بود و خدا دستور داده بود که این عصا در خیمه اجتماع نگهداری شود ( نگ به اعداد باب ۱۷ ) . این عصا نشانه اقتدار و مسح خدا بود . خدا دستور داده بود که موسی هنگامی که می خواهد پیش روی قوم بایستد ، این عصا را در دست بگیرد ، سپس به صخره بگوید تا آب از خود جاری سازد . این در زندگی موسی لحظه ای خطیر بود ، ولی او از اقتداری که خدا به وی داده بود استفاده غلط کرد و عصای هارون را به صخره زد .
ما زن جوانی را می شناختیم که بسیار با استعداد بود و در کلیسایش ارگ می نواخت . او هم در جلسات کلیسایی نوازندگی می کرد وهم برای سرایندگان و خلاصه برای همه مناسبتهای کلیسایی . در کلیسا هم فرد نسبتا سرشناسی بود . این دختر در آستانه فارغ التحصیلی از دبیرستان بود و مثل بسیاری از جوانان هم سن و سالش در کلیسا در صدد آمادگی برای ورود به دانشگاه برود.
نانسی ( نامی که ما برای او انتخاب کرده ایم ) در مورد اشتیاقی که برای خدمت دارد و لازمه اش حضور در مدرسه کتاب مقدس و تحصیل الهیات است ، با شبانش صحبت کرد . شبان به او جواب داد : « نه ، تو نمی توانی بروی . اگر بروی پس چه کسی برای ما ارگ بنوازد ؟ » ب ااینکه شبان را در کلیسای فرار داده بودند تا مراقب وضعیت روحانی اعضای کلیسای خود باشد ، او به خاطر راحتی شخصی خودش از این اقتدار سو استفاده کرد ؛ او نخواست برای کلیسایش به دنبال نوازنده دیگری بگردد .
نانسی در کلیسا ماند و به نواختن ارگ ادامه داد. اما وقتی دید که دیگران به دانشگاه و کالج کتاب مقدس رفتند ، احساس کرد که به خاطر حرفهای شبان تمام نقشه هایش برای آینده نقش بر آب شده است . کمی بعد ، با وجودی که انگشتانش روی کلیدهای ساز بود ولی دلش در دنیا پرواز می کرد. عاقبت هم با مردی بی ایمان ازدواج کرد و رفت . آخرین باری که از او خبر گرفتم ، با شوهر دومش زندگی می کرد .
رهبران کلیسا باید مراقب باشیند که از قتدارد روحانی که خدا بدیشان بخشیده استفاده غلط نکنند و به حوزه هایی که صلاحیت ندارند وارد نشوند ؛ خصوصا در مواردی که تصمیمشان ممکن است به راحتی شخص خودشان بینجامد . وقتی ما از اقتدارمان سواستفاده کنیم ، به جای اینکه به دیگران کمک کنیم تا راده خدا دریابند ، به آنها دیکته می کنیم که اراده خدا برایشان چیست .
به اعتقاد من کلیسا اکنون در مقطعی قرار گرفته که « صخره را زدن » در خدمت ، دیگر لزومی ندارد – تنها باید « به صخره بگوئیم » . دیگر لازم نیست با پیغام محکومیت بر « کوه سینا » بایستیم . باید خود را در وضعیت بالای « تپه جلجتا » قرار دهیم و برای مردم پیغام امید و نجات را موعظه کنیم .
یکبار برای خدمت به یکی از کشورهای آمرکای مرکزی رفته بودم. در فاطله میان فرودگاه تا محل برگزاری جلسات ، میزبانم به من گفت : « کشیش سرجیو ، مایلیم نکته ای را به شما تذکر بدهیم . در اینجا که شما می خواهید موعظه کنید ، واژه تقدس معنای منفی و بدی پیدا کرده بهتر است از به کار بردن این واژه پرهیز کنید . » سپس برایم توضیح داد که این واژه آنقدر در کلیساها به شیوه ای بد و منفی مورد استفاده قرار گرفته که اصلا مردم از شنیدنش گریزانند . او به من گفت : « آنها این واژه را چماقی کرده اند و با آن مدام بر سر مردم زده اند.»
پیش از آغاز جلسه برای دعا کردن به اتاقم رفتم و از خداوند پرسیدم که اگر من واژه تقدس را به کار نبرم ، آیا او باز با من خواهد بود . برای موعظه کردن بودن استفاده از این واژه نیاز به مجوز او داشتم . چرا که پیغامم برای مردم آن کشور پیغامی آتشین در مورد تقدس بود و خود خداوند این پیغام را در دلم نهاده بود . خداوند به من اجازه داد . به جای استفاده از واژه تقس ، واژه های دیگری چون تخصیص ( تقدیس ) ، تطهیر ، وقف به خداوند و نظایر آنها ار به کار بردم . اما در جلسه سوم احساس کردم که دیگر ذهن مردم آنقدر آزاد شده که بتوانم خود واژه تقدس را مورد استفاده قرار دهم . قدرت خدا بر آن جلسه نازل شد . بیش از شش هزار نوجوان در این جلسه حضور داشتند . من هنوز نکته دوم پیغامم را به اتمام نرسانده بودم که صدها نفر از این نوجوانان بلند شدند و شروع به جلو آمدن کردند . اول کار من حتی مطمئن نبودم که اصلا آنها متوجه کاری که می کنند ، هستند یا خیر . آنها آمدند و مقابل محراب ایستادند . بسیاری از آنها همانجا زانو زده بودند و تا زمان که من باقی موعظه راتمام کردم ، گریه می کردند و از خدا می خواستند آنها را تقدس تعمید دهد .
تقدس بد نیست ، ولی در آ‹ برهه لزومی نداشت من چوبدستی را بردارم و صخره را بزنم . خدا مسح خود را عوض کرد. همانطور که خدا به موسی گفت : « به صخره بگو » به من هم روشی تازه برای خدمت در آن شرایط خاص عطا کرد .
با وجودی که خدا به موسی فرموده بو که به صخره بگوید ، موسی چنان از بنی اسرائیل نافرمان و عاصی خشمگین بو که صخره را با عصا زد . می توانم تجسم کنم که او به بنی اسرائیل گفت : « آب می خواهید ؟ بسیار خوب ، این هم آب » و درهمین حال به صخره کوبید .
در هر خدمتی که خدا شما را برای انجامش فراخوانده ، اطمینان حاصل کنید که به دقت به دستورهایش گوش فرا داده اید . تا در این صورت مسح او را با خود داشته باشید. همه ما برای خدمت به خداوند خوانده شده ایم . اما هیچوقت سعی نکنید با به انجام رساندن دعوت او به طریقهای انسانی ، از اقتداری که خدا به شما سپرده استفاده غلط بکنید . « صخره را زدن » به جای « به صخره گفتن » به خیلی از مسیحیان صدمه زده است .
سوء استفاده از اقتدار کار آسانی است . به خوبی نخستین روزهای ازدواج با همسرم را بیاد دارم . در آن مقطع زمانی تلاش می کردم موضوع اقتدار شوهر در خانه را جا بیندازم . ولی درست نمی دانستم چطور باید این کار را انجام داد . از خدا خواسته بودم به من زنی پاکدامن و باهوش عطا کند ، زنی که قادر باشد در مواقعی که به او احتیاج فکری پیدا می کنم ، یاریم دهد . ولی حالا که خدا چنین زنی نصیبم کرده بود ، نمی دانستم با او چه برخوردی بکنم ! باید یاد می گرفتم که از اقتدارم به عنوان یک شوهر سوء استفاده نکنم .
پدر بزرگ من ، ایتالیایی تبار است و عادت دارد که همیشه اخلاق تند و عصبی خود را به پیشینه ایتالیایی خود ربط دهد . خیلی ها گناه بدخلقی خودشان را به گردن ریشه های قومی ونژادی خویش می اندازند – این مسئله وقتی شیوع بیشتری می یابد که آن افراد از موطن اصل و مادری خویش دور هم باشند ! پدر بزرگم هر وقت عصبانی می شد ، با مشت روی میز می کوبید . بچه که بودم ، با دیدن این صحنه و پرتاب شدن بشقابها و کارد و چنگالهای نقره به هوا ، سخت به هراس می افتادم . اما این دیگر اوج عصبانیت او بود و از این حد پیشتر نمی رفت .
نمی دانم که آیا پدر بزرگم با کوبیدن روی میز از اقتدارش در خانه سوء استفاده هم می کرد یا نه . اگر خدا به شما نگفته که روی میز مشت بکوبید و شما این کار را انجام دهید ، از اقتدارتان سوء استفاده کرده اید . باید در روابطمان با دیگران دقت کنیم که همان واکنشی را از خود نشان دهیم که خدا از ما خواسته است . نباید از اقتدار سوء استفاده کرد.
یکی از حوزه هایی که در آن سوء استفاده از اقتدار می شود، حیطه پدر و مادر بودن است وقتی پدر یا مادری با نوجوانی که کنترلی بر او ندارد به شیوه ای پرخاشجویانه و عصیانگرانه رفتار می کند ، رویاروی می شود ، برای نشاندن فرزند به سر جایش به تهدید ، متوسل می گردد. اما به کار بردن کلمات شدید اللحن و جیغ کشیدن می تواند نوعی استفاده غلط از اقتدا پدری یا مادری باشد. بالا بردن طنین صدا بر بالا رفتن میزان اقتدار تاثیری ندارد.
روزی از یکی از کمک شبانانم خواستم به خانواده ای که چند هفته بود به کلیسا نمی آمدند زنگ بزند و جویای احوالشان شود . وقتی با آنها تماس گرفت به او گفتند : « نه ، هیچ مشکلی نیست ؛ حال و اوضاع همه ما خوب است . همه چیز روبراه است » . بعد گوشی را گذاشتند . غافل از اینکه بچه خردسالشان دکمه آیفون تلفن را قبلا فشار داده بود و تماس قطع نشده .
کمک شبان بیچاره نمی توانست آنچه را که می شنود ، باور کند . از گوشی تلفن سیل الفاظ رکیک و فحش و جیغ و نفرین سرازیر بود – آنهم از یک خانه به ظاهر مسیحی . کمک شبان از شنیدن این کلمات بهت زده شده بود .
بعدها او به من گفت : « آنها با من خیلی خوب حرف می زدند . واقعا فکر کردم همه چیز روبراه است ، تا آن لحظه ای که آنها تصور کردند گوشی را گذاشته اند و تماس قطع شده ، آنوقت کلمات رکیک میانشان به پرواز در آمد . »
دوست عزیز، همیشه و در هر لحظه یک خط آزاد تلفن در خانه شما باز است . آسمان آنچه را می گویید می شنود . باید در خانه اقتدار خادمانه برقرار باشد . جیغ و فریاد کردن ، از کوره در رفتن و تهدیدهای پوچ و تو خالی کردن در خانواده الهی هیچ جایی ندارد . باید با وضعیت به وجود آمده حرف زد ، نه اینکه آن را با عصا کوبید .
وقتی فردی در سمت رهبری است ولی قلبش مرتبا جریحه دار می شود ، دیگر آرامشی نمی تواند داشته باشد . وقتی پیوسته خشمگین می شود ، نمی تواند رهبری موثری از خود ارائه دهد . این موضوع به حدی آزار دهنده است که پولس به ما می گوید : « اعمال نفس روشن است : … خشم … و مانند اینها . چنانکه پیشتر به شما هشدار دادم ، باز می گویم که کنندگان چنین کارها پادشاهی خدا را به میراث نخواهند برد » ( غلاطیان ۵ : ۱۹ – ۲۱ )
من همیشه فکر می کردم که خدا از ارتکاب زنای یک فرد سخت ناراحت می شود ، ولی هر از گاهی عصبانی شدن که اشکالی ندارد و این مطلب را جسته و گریخته در کلامش هم می توان دید . ولی اصلا موضوع این نیست . خدا از قومش انتظار دارد حلم و صبوری عیسی مسیح را از خود بروز دهند . خشم موسی منجر به نافرمانی او شد و به همین خاطر اجازه ورود به سرزمین موعود را به دست نیاورد . نگذارید اظهار خشم و عصبانیت ، شما را از آینده ای که خدا برایتان در نظر گرفته ، محروم سازد .
عصبانیت در میان مسیحیان امری کاملا شایع است . به این دلیل که مردم فکر می کنند با عصبانیت کارها بهتر پیش می رود . سالها پیش ، از مرد جوانی که برای ماموریتهای مسیحی به آرژانتین آمده بود ، پرسیدند : « چرا شما اینقدر جدی هستید ؟ همیشه و در همه حال ناراحت به نظر می رسید .»
او پاسخ داده بود : « چون وقتی جدی و عصبی هستم ، ظاهرا بهتر چیز یاد می گیرم . »
شاید به نظر برسد که جیغ زدن و تهدید کردن برای مدتی محدود جواب می دهد . اما وقتی جواب می دهد میل به ارائه این شیوه در شما تقویت می شود چون می خواهید همچنان نتیجه بگیرید . با این حال خشم گرفتن با پارسایی خدا جور در نمی آید : « زیرا خشم آدمی پارسایی مطلوب خدا را به بار نمی آورد ( یعقوب ۱ : ۲۰ ) »
همیشه همه ما در معرض این وسوسه هستیم که از اقتداری که به ما داده شده سوء استفاده کنیم . کتاب مقدس به ما می آموزد که وقتی عصبانی هستیم نباید از روش « زدن » استفاده کنیم . در این مواقع باید روش « گفتن » را به کار گرفت . خدا به موسی دستور داده بود که به صخره بگوید ، نه اینکه آن را بزند . ما در دوره فیض الهی زندگی می کنیم . از ما انتظار می رود کلام خداوند را بگوییم – این محکم ترین عصایی است که می توان برای اصلاح به کار برد .
۲- موسی در حالت عصبانیت خدمت کرد ، نه اطاعت
خدمت موسی را می توان « خدمت توام با دلخوری » نام نهاد . او این خدمت را در کوران سرخوردگی فزاینده انجام می داد . موسی به جای دیدن وعده خدا که گفته بود : « من از صخره آب جاری خواهم ساخت» ، تنها مشکل را می دید .
تصمیم با خود ماست که مشکل را ببینیم یا وعده را . بعضی مشکلات اجتناب ناپذیرند . اما اگر ما به وعده های خدا در زندگیمان نگاه کنیم ، او با قلبمان صحبت خواهد کرد و به ما کلام خدا ( Rhema ) را خواهد بخشید . این کلام ، کلام امید است و ما را قادر خواهد ساخت وعده خدا را با ایمان بپذیریم و به او وفادار بمانیم . وقتی بر وعده او متمرکز می شودیم ، بیشتر توکل کردن به او را یاد خواهیم گرفت و دیگر کنترل خودمان را از دست نخواهیم داد. علت از دست دادن کنترل اعصاب ، نداشتن توکل است .
۳- موسی با بازگشت به گذشته ، فرصت تازه را از دست داد
وقتی عیسی به اورشلیم آمد ، از اینکه مردم اورشلیم زمان تفقد خدا در مورد ایشان را درک نکرده اند ، اظهار تاسف کرد . در عهد جدید برای تعریف زمان ، دست کم دو واژه به کار رفته است : ۱) کرونوس ( choronos ) 2- کایروس ( kairos ) . کرونوس زمانی است که ما آن را با تقویم یا ساعت اندازه می گیریم . کایروس ، « لحظه خدا » است – برهه ای خاص از زمان که خدا در زندگی ما وارد می شود .
هنگامی که قوم اسرائیل بر سر آب هیاهو ، راه انداختند ، فرصتی تازه در اختیار موسی قرار گرفت . این برای موسی فرصتی خداداد بود تا شخصیت خدا را به مردم بشناساند . اما موسی مفهوم کاربرد لحظه کایروس را نفهمید ، او تنها متوجه کرونوس بود . نمونه دیگر فرصت انتخاب میان لحظه کایروس و زمانبندی کرونوس را می توانیم در داستان مرد زمینگیری که کنار حوض بیت حسدا افتاده بود ( یوحنا ۵ ) ، بیابیم . کلام خدا می گوید که هر از گاه فرشته ای می آمد و آب حوض را حرکت می داد و در این موقع اولین کسی که خود را به درون حوض می انداخت ، شفا می یافت . از این رو مرد افلیجی بدون توجه به گذر زمان ( کرونوس ) ، کنار حوض نشسته بود تا آن لحظه ( کایروس ) فرا برسد و فرشته آب حوض را حرکت دهد ، تا بلکه وی خود را در آب انداخته شفا پیدا کند .
از آنجایی که مرد زمینگیر قادر به جهیدن بهدرون آب نبود ، هر بار که آب حوض به حرکت در می آمد ، او نمی توانست اولین کسی باشد که خود را به حوض می رساند . وقتی عیسی او را دید که آنجا دراز کشیده و دریافت که هیچکس را ندارد تا او را به آب بیندازد ، از او پرسید : « آیا می خواهی سلامت خود را بازیابی ؟ » در واقع معنای پرسش عیسی این بود : « آیا صرفا منتظر لحظه کرونوس هستی ، یا آماده ای تا لحظهُ ورود خداوند به زندگیت ( کایروس ) را تجربه نمایی ؟ » آنگاه عیسی مستقیما وی را شفا بخشید . من باور دارم که خیلی از ما مسیحیان مدتهاست منتظر لحظهُ کایروس هستیم : تا فرشته ای با حضور خود برکت را به خانه هایمان بیاورد. تا معجزه ای در زندگیمان به وقوع بپیوندد ، تا برای ادامهُ راه به ما قوت ببخشد یا بچه هایمان را که جذب دنیا شده اند ، به خانه باز گرداند . حتی اگر خیلی وقت است در انتظار به سر می بریم ، از جانب خدا برای ما لحظهُ کایروسی وجود دارد و آن هنگامی است که عیسی به ملاقاتمان می آید . اگر لحظهُ دیدا را از دست ندهیم ، او در میانمان معجزات به ظهور خوهد رسانید .
موسی درست در لحظهُ کایروس زندگیش ، هنگامی که می بایست به صخره بگوید ، در اطاعت از امر الهی به صورت گزینش عمل کرد و فرصت را از دست داد . او با قوم حرف زد و خیلی چیزها را که خدا از او خواسته بود بگوید ، به آنها گفت . با این همه ، فرصت گفتن به صخره و از این رهگذر امکان جلال دادن خدا از طریق نوعی جدید از معجزه را از دست داد . او کار خود را با خشم و ضربه زدن به صخره پایان داد.
گاهی اوقات ، وقتی عصبانی هستیم ، دوست داریم به گذشته بازگردیم مثلا دارید در زندگی مسیحی به پیش می روید و اوضاع هم بر وفق مراد است ، اما ناگهان موضوعی باعث سرخوردگی و خشمتان می شود و آن وقت میل به بازگشت به گذشته در شما قوت می گیرد . بعضی از ما مسیحیان در امورد خدا خیلی کند رشد می کنیم ، اما خدا همچنان به شکل دادن شخصیت ما ادامه می دهد و کمکمان می کند بر خشمما غلبه کنیم . اگر می خواهیم در باند سرعت حرکت کنیم باید خشم را کنار گذاشته آدمهای حلیمی شویم .
مذبح خداومند در باند آخر جاده قرار دارد ، آنجایی که باید صد در صد وجودمان را به او تقدیم کنیم . در پای مذبح اوست که وقف و سرسپردگی خودمان را نسبت به خدا و قوم خدا تجدید می کنیم . آنجایی است که ما می گوییم : « من دیگر خشم نمی گیرم .»
ما به نیروی خود قادر نیستیم این وعده خدا را نگاه داریم، مگر اینکه قدرت خدا بر ما نزول فرماید . قدرت او هم زمانی نازل می شود که بداند ما از قدرتش به طریقی درست استفاده خواهیم کدر . آن وقت ما را با آتش قدوسیت خود تعمید می دهد و قوت لازم برای طی این سفر را به ما خواهد بخشید .
موسی مسح و قدرت خدا را به روش درست مورد استفاده قرار نداد . او برای حل مسائل به روش گذشته – استفاده از خشم – رجوع کرد . با این وجود ، همین مرد تبدیل به مردی حلیم و آرام گردید . شاید شما هم مثل موسی باشید و از شخصیتی خشن در درونتان رنج ببرید . با این حال من ایمان دارم که عوض خواهید شد . آتش خدا شخصیت شما را عوض خواهد کرد . اگر در زندگی خود مسبب جدایی یا مشاجره ای بوده اید ، من یقین دارم که خدا فیض خواهد داد تا از این پس تبدیل به سفیر صلح و آرامش شوید و به جای فصل کردن ، انسانها را به هم وصل نمایید .
عیسی به فریسیان فرمود : « شما خود برای حفظ سنت خویش ، حکم خدا را زیر پا می گذارید … ای ریاکاران ! » ( متی ۱۵ : ۳ و ۷ ) . مردم معمولا می خواهند به سوی سنن گذشتهُ خویش بحعت کرده طبق روال قدیم کارهایشان را انجام دهند . یکی از موانع پیشرفت مردم در کارهایشان وجود این ذهنیت است که می گویند : « ما همیشه از این طریق انجام داده ایم . دوست نداریم روشمان را عوض کنیم . » آنچه که قبلا بیداری محسوب می شده ، اکنون می تواند برای ما تبدیل به عصیان شود .
۴- بد جلوه دادن خدا در نظر مردم
خداوند در انظار قوم اسرائیل خویشتن را خدایی قدوس نشان داده بود . او همواره امین بوده و خود را نسبت به قوم اسرائیل متعهد می دانست . او عملا ثابت کرده بود که خدایی امین و عادل است . حتی به رغم بی وفایی انسان ، او وفادار و امین باقی می ماند .
اما موسی طور دیگری عمل کرد . کتاب مقدس می گوید که او به قدر کافی به خدا توکل ننمود و حرمت خدا را نگاه نداشت . رفتار او به اعتبار خدا به عنوان خدایی صادق در میان قومش خدشه وارد کرد . در این مورد از موسی پیروی نکنید . آیا جوابهایی که به دیگران می دهید چنان تیز و برنده است که روح آنها را جریحه دار می سازد . اگر چنین است ، پس بدانید که با رفتار و گفتارتان ممکن است خدا را در نظر دیگران بد جلوه دهید .
من مرد خدایی را می شناسم که کلیساهای بسیاری تاُسیس کرده و در میان ملل زیادی موعظه نموده است . او اشتیاقی وافر به نجات جانهای گمشده و غیرتی شدید برای پاکی داشت . با این حال وی از اخلاق بسیار تندی برخوردار بود و با شبانانی که زیر دست خود تربیت می کرد ، با عصبانیت و تندی برخورد می نمود . او با آنها مثل بچه های خودسر رفتار می کرد و اغلب در ملاء عام به آنها پرخاش می نمود . سرانجام شبانان مزبور تصمیم گرفتند از زیر یوغ او خارج شوند و تنهایش بگذارند . پس جذب سازمان مسیحی دیگری شدند . عاقبت این مرد به دلیل اخلاق پرخاشجویانه ای که داشت خدمت خود را از دست داد . عصبانیت و از کوره در رفتن ناشی از عدم توکل کامل است . ما هنگامی از کوره در می رویم که می گوییم : « من یقین ندارم که خدا بتواند این شبانانی را که من تربیت کرده ام عوض کند ، من ایمان ندارم که خدا آنقدر قدرت داشته باشد که بر ضعفهای آنان فایق آید ، من به این افراد دیگر هیچ امیدی ندارم .» این امر می تواند در خانواده ، کار ، گروههای خانگی یا حتی در ازدواج برایتان رخ بدهد . توکل نداشتن موجب برانگیخته شدن خشم می شود .
اگر مشکلتان این است ، در حضور خداوند به خشم و عصبانیت خود اعتراف کرده توبه نمایید . شاید مدتهای زیاد است که در صدد علاج این خشم برآمده اید و حتی بارها به آن اعتراف و از آن توبه کرده اید . ولی نتیجه ای نگرفته اید . اشکالی ندارد ، یکبار دیگر توبه کنید ، ولی این بار تعمید تقدس خداوند را نیز دریافت نمائید .
شیوه درست ابراز واکنش
زمانی بود که موسی هنگام رویارویی با غرغرها و شکایتهای قوم اسرائیل طور دیگری واکنش از خود نشان می داد . در واکنش او در اعداد ۲۰ نسبت به خروج ۱۷ تضادی مشاهده می کنیم :
« قوم با موسی منازعه کرده گفتند : ما را آب بدهید تا بنوشیم » موسی بدیشان گفت : « چرا با من منازعه می کنید ، و چرا خداوند را امتحان می نمائید ؟ » و در آنجا قوم تشنهُ آب بودند ، و قوم بر موسی شکایت کرده گفتند: « چرا ما را از مصر بیرون آوردی تا ما و فرزندان و مواشی ما را به تشنگی بکشی ؟ » آنگاه موسی نزد خداوند استغاثه نموده و گفت : « با این قوم چه کنم ؟ نزدیک است مرا سنگسار کنند . » خداوند به موسی گفت : « پیش روی قوم برو ، و بعضی از مشایخ اسرائیل را با خود بردار و عصای خود را که بدان نهر را زدی به دست خود گرفته برو. همانجا من در آنجا پیش روی تو بر آن صخره ای که حوریب است ، می ایستم و صخره را خواهی زد تا آب از آن بیرون آید ، و قوم بنوشند .» پس موسی به حضور مشایخ اسرائیل چنین کرد و آن موضع را مسه و مربیه نامید ، به سبب منازعه بنی اسرائیل و امتحان کردن ایشان خداوند را ، زیرا گفته بودند : « آیا خداوند در میان ماست یا نه ؟ » ( خروج ۱۷ : ۲-۷ )
در این رویداد نخست وقتی قوم اسرائیل به آب نیاز پیدا کرده لب به شکایت گشودند ، به خدا توکل نکردند ، ولی موسی توکل کامل نمود . نبود آب در منش موسی خللی ایجاد نکرد. اما در اعداد ۲۰ وقتی آن واقعه تکرار گردید ، موسی واکنشی دیگر از خود نشان داد. او خشم و ناراحتی از دست قوم را در دل خود انباشته بود – تمام غرغرها و شکایتهای فزاینده و پایان ناپذیر قومی که وی هدایتشان را بر عهده داشت در سینه او تلنبار شده بود . دیگر کاسه صبرش لبریز و شخصیتش در آستانه در هم شکستن بود .
آیا شما هم در چنین وضعیتی قرار دارید ؟ آیا موضوعی هست که مرتبا در زندگیتان تکرار می شود و موجب بروز خشم و عصبانیت در شما می گردد و احساس می کنید که دیگر قادر به تحملش نیستید ؟ آیا شخصا با این قضیه برخورد کرده اید ؟
این اواخر میان دو تن از پسرانم دعوایی رخ داد. حتی با وجودی که خانه ما ، یک خانه مقدس مسیحی است گاهی اختلافاتی پیش می آید که باید حل شوند . پسران من خیلی کم سن و سال هستند و ما در حال حاضر مشغول فرایند پرورش آنان در طریقهای خداوند هستیم . دو پسر مورد نظر برسر موضوع پیش پا افتاده و کوچکی سخت عصبانی شده به جان یکدیگر افتاده بودند . شروع به تاُدیب پسر بزرگترم کردم که دوازده ساله بود . متوجه شدم که او به قدری عصبانی است که نمی تواند خود را کنترل کند . آنچه مرا ترساند جسم نحیف او نبود ، بلکه آن خوی جسمانی که در وجود او بود مرا به هراس انداخت .
در آن لحظه جنگ قدرت میان پدر و پسر در گرفته بود. احساس کردم روح القدس در درونم می گوید : « داری چکار می کنی ؟ چرا با مسئله شخصی برخورد می کنی ؟ »
بلافاصله خونسردی ام را باز یافتم و گفتم : « پسرم ، من با تو دعوا ندارم . از شیوه ای که فعلا برای پیشبرد کارهایت انتخاب کرده ای ، جداُ مایوس هستم . » عملا من عقب نشینی کردم. خیلی زود تاُثیر مثبت این عقب نشینی را در پسرم مشاده کردم . خشم او شروع به فروکش کردن نمود .
چند دقیقه بعد به اتاقم آمد و از من عذرخواهی کرد . بعد پیش برادر کوچکترش رفت و از او هم معذرت خواست . حتی به آشپزخانه رفت و چای درست کرد تا با من و دو برادر دیگرش ، چهارتایی بشینیم و چای بنوشیم . به این ترتیب مجلس آشتی کنان برپا نمود . ای کاش می شد به شما بگویم که از آن به بعد هر بار که تنشی بروز می کند ، من با همان روش آن تنش را از زندگی خانوادگی زوده ام ؛ ولی متاسفانه چنین نیست. اما در مواقعی که می توانم بر اعصابم مسلط شوم و یک نزاع یا دعوای بالقوه را به فرصتی تبدیل کنم که بچه هایم از آن الگو بگیرند ، خیلی لذت می برم .
موسی در خروج ۱۷ الگوی خوبی برای پیروی در مواقعی که با مشکل غرغر و شکایت روبرو هستیم ، به ما ارائه کرده است . او با مسئله شخصی برخورد نکرد . به قوم گفت : « چرا خداوند را امتحان می نمائید؟ » ( آیه ۲ ، تاُکید از نگارنده است ) . او از دست قومش به تلخی خشمگین نشد، بلکه از خدا برای حل مشکل، رهنمودهای ویژه خواست . بعد هم مو به مو رهنمودهای خدا را اجرا نمود .
هنگامی که می خواهید پیرامون مسائلی که موجب عصبانیتتان می شوند دعا کنید ، به یاد داشته باشید که روح القدس در دلتان رهنمودهایی آماده دارد. او خیلی واضع با شما سخن خواهد گفت.
یکی از واقعیتهای مسیحیت این است که خدا می تواند با ما صحبت کند و ما هم می توانیم صدای او را بشنویم. خدا زمانی را برای ارائه رهنمود در نظر گرفته . روح القدس با مهربانی با ما سخن خواهد گفت و راه درست را نشان خواهد داد . باید از الگوی موسی در خروج ۱۷ تبعیت کنیم ، نه الگوی وی در اعداد ۲۰ . اگر به خداوند پاسخ مثبت بدهیم و تک تک رهنمودهایش را جامهُ عمل بپوشانیم … اگر با دقت از آنچه قبلا خداوند در دلهایمان نهاده پیروی کنیم … در زندگی شاهد پیشرفت عظیمی خواهیم بود و نتایج بزرگی را خواهیم دید .
اگر در دل خود حسی عجیب از الزام روح القدس احساس می کنید ، آن را سرکوب نکنید ؛ این بخشی از رحمت خدا در زندگی ماست . خدا آن انزجاری را که در لهای ماست می بیند. اگر ذکر نام فردی بخصوص یا خاطر‌ه وضعیتی ناراحت کننده ، دل شما را به درد می آورد ، در این صورت نیازمند شفای درونی هستید .
دعای توبه
ای خداوند تو را به خاطر هشدارهای کلامت شکر می کنم . مادامی که تو بخواهی و مادامی که مرا رهنمود عنایت فرمایی ، در وضعیتهای ناراحت کننده زندگیم تاب خواهم آورد . دیگر شخص پرخاشگر و تندخویی نخواهم بود. می خواهم خادم تو باشم . می خواهم انسان حلیم و بردباری باشم . با یاری تو حتما عوض خواهم شد . روح القدس از تو دعوت می کنم تا با من سخن بگویی و به من بیاموزی که در چنین وضعیتی چگونه باید واکنش نشان دهم . خداوندا ، پس مانده عصبانیت را از دلم بیرون کن . کمک کن تا با مسئله برخورد نکنم . از تو می خواهم یاریم دهی تا الگوی ابراز واکنش نسبت به عصبانیت را در خودم تغییر دهم . به نام عیسی ، آمین .

گناهان دوازده گانه فصل سوم

او از آیات و عجایب نیز سخن می گفت که در کلیسایش به وقوع می پیوست . هنگامی که مردم در حال پرستش بودند ، بر سر سرایندگان کلیسا سنگهای قیمتی فرو می ریخت و سرایندگان این سنگها را از روی موهای خود جمع می کردند ! دیگر اعضای کلیسا دریافته بودند که دندانهای خالی شان با طلا پر شده است. ما خودمان چند نفری از کسانی که دندانهایشان از طلا پر شده بودند ، می شناختیم .
پس از اینکه اتفاقات مذکور به وقوع پیوست ، واعظ مزبور را به کشورهای مختلف دعوت کردند تا داستانش را با دیگران نیز در میان بگذارد . خبرهایش به ما می رسید که هنگام موعظه وی تا شعاع یکصد پایی اطراف محل وعظ ، روی خانه ها خاک طلا می نشیند.
کاملا معلوم بود که خدا در خدمت روحانی این شخص خود را متجلی ساخته است . کلیسای او آیات و معجزات مافوق طبیعی را تجربه می کرد و بسیاری به جماعتش اضافه شده بودند . کلیسای او با رشد سریعی مواجه شده بود.
اما هنوز چند سالی از آغاز این آیات نگذشته بود که خبرهای کاملا متفاوتی از این مرد شنیدیم . او همسرش را ترک کرده بازن دیگری گریخته بود و دیگر در کلیسا شبانی نمی کرد ! بدون شک می خواهید بپرسید که « آیا این رفتار فاجعه بار به طور ناگهانی اتفاق افتاد ؟ »
مسلما خیر ، هیچ درختی با یک ضربه تبر بر زمین نمی افتد . از قرار معلوم او در طی مدتهای مدید در موارد گوناگون نشان داده که چندان پایبند و وفادار نیست . متاسفانه او نمونه کسی است که عطایای مافوق طبیعی را دارد ولی از شخصیت مسیحی استواری برخوردار نیست .
بازی با آتش
بدبختانه در کلیساهای ما این خطا بسیار شایع است. می توانیم نام دیگر آن را خطای « بازی کردن با دنیا» بگذاریم . این امر زمانی اتفاق می افتد که ما با اموری که مورد تایید خدا نیستند بیش از اندازه مانوس و صمیمی می شویم یا وارد روابطی می گردیم که اصلا او را خشنود نمی سازند . در زندگی شمشون مردی را می بینیم که به خاطر بازی کردن با دنیا ، زندگی خویش را تباه ساخت . او از طرفی با دشمن می رقصید و از طرف دیگر با مسحی که خدا به او داده بود ، بازی می کرد.
در اینکه شمشون دارای عطا بود ، هیچ شکی نیست . او عطایای روح را به همراه آیات و معجزات دریافت کرده بود . او رهبری بود که از لحظه تولد برای خدمت خدا خوانده شده بود . خدا هدایت قوم خود را به او در سمت داور سپرده بود.
این مرد به پیشینه ای نیک مفتخر بود . والدینش خدا ترس بودند . فرشته خداوند ایشان را ملاقات کرده و وعده تولد او را داده بود. تولد وی با آیات و معجزات همراه بود . فرشته خداوند یعنی حضور خدا که به شکل یک فرشته متجلی شده بود ، به والدین شمشون گفته بود : « آن ولد از رحم مادر خود برای خدا نذیره خواهد بود » ( داوران ۱۳ : ۵ ) . شمشون حتی پیش از تولدش وقف اراده خدا شده بود .
شمشون نبوتهای درست ، تربیتی درست و پیشینه ای دیندار داشت . در شمشون خیلی چیزها درست بود، ولی او فاقد شخصیتی دیندار بود . دارا بودن عطا بدون داشتن شخصیت اخلاقی خدا پسندانه خیلی خطرناک است .
اغلب چنین به نظر می رسد که بدن مسیح میان دو گروه تقسیم شده است : کسانی که عطایای روح القدس را قبول دارند و کسانی که ندارند . من از هر گروه دوستانی دارم هم به انجیلی ها احترام می گذارم و هم به پنطیکاستی ها و از هر دو طرف چیزهایی یاد می گیرم . اما دیدن این که کسانی بدون داشتن شخصیت روحانی ثابت و محکم ، عطایای روحانی را به کار می برند ، چیز غم انگیزی است . چنین افرادی برای کسانی که می کوشند در طریق روح گام بردارند ، سنگ لغزش می شوند .
باشد که در حین خواندن این کتاب خدا به شما فیض ویژه عطا کند تا قدوسیت کامل او شما را فرو بگیرد. من شما را دعوت می کنم که به تقدس به صورت افراطی اعتقاد پیدا کنید . منتظر زمانی دیگر نشوید ؛ ممکن است زمان دیگر هرگز فرا نرسد . اگر حس می کنید که روح القدس پیرامون اعتقاد به تقدس کامل در زندگی با دلتان صحبت می کند ، در هر سنی که هستید فرقی نمی کند ، از همین امروز شروع کنید .
برای پرواز باید دو بال داشت
وقتی کوچکترین پسرم شش ساله بود ، ما در آرژانتین زندگی می کردیم . روزی در اتاق نشیمن مسابقه موشک کاغذی پرانی به راه انداختیم . پسرم تصمیم گرفته بود هواپیمایی جدید بسازد – هواپیمای یک باله . من از پیش به او گفتم که « این هواپیما پرواز نخواهد کرد » .
او در جوابم گفت : « بابا ، تو نمی دانی ؛ بگذار آن را بسازم ، آن وقت خواهی دید .» گفتم : « بسیار خوب » و گذاشتم ابتکار خود را عملی سازد . او با هزار امید و انتظار و با همه توان هواپیمای کاغذی اش را پرتاب کرد. هواپیما در هوا نیم چرخی زد و تلپی روی زمین افتاد . همانطور که پیش گویی کرده بودم ، پرواز نکرد.
بدبختانه بعضی ها از همین الگو پیروی می کنند . آنان می اندیشند در خدمت روحانی می توان با یک بال پرواز کرد . خیلی هم توقع موفقیت دارند . ولی به تلخی نومید می شوند . چرا ؟ چون برای پرواز کردن در اراده خدا باید دو بال داشت : عطا و شخصیت .
پرواز کردن با یک بال محال است . برخی مسیحیان با وجودی که تصمیم می گیرند افراد صالح و دارای شخصیت اخلاقی استواری باشند ، خویشتن را تنها وقف تعلیم کتاب مقدس می سازند و به کلی مسح ، معجزات ، آیات و عجایب را فراموش می کنند . حتی گروهی چنین تعلیم می دهند که معجزه فقط در دوره رسولان به وقوع پیوسته است . دیگران به این علت که حضور خدا را احساس می کنند و با آیات و عجایب به کار گرفته می شوند ، تصمیم می گیرند اینگونه در پیشگاه خدا خویشتن را صالح سازند . اینان شخصیت را به کلی فراموش می کنند .
هیچکدام از این افراط و تفریط ها مطابق با تعلیم کتاب مقدس نیستند . خدا بدن مسیح را خوانده تا به هر دو ایمان داشته باشد . ما می توانیم هم از روح پر باشیم و عطایای او را در زندگیمان داشته باشیم و هم شخصیت و استواری داشته باشیم
هفت مزیت روحانی
هر یک از مزیتهای روحانی زیر ، بخشی از زندگی شمشون را تشکیل می دادند و ممکن است بخشی از تجربه مردان و زنان خدا نیز باشند . اما بدون شخصیت هیچیک از این مزیتها متضمن موفقیت و زندگی روحانی تان نخواهد بود .
۱ – دعوت از جانب خدا
شمشون از لحظه تولد دعوت داشت تا برای خدا نذیره و برای قومش رهبر باشد :
فرشته خداوند به آن زن ظاهر شده او را گفت : « اینک تو حال نازا هستی و نزائیده ای ، لیکن حامله شده پسری خواهی زایید . و الان با حذر باش و هیچ شراب یا مسکری منوش و هیچ چیز نجس مخور . زیرا یقینا حامله شده و پسری خواهی زائید و استره بر سرش نخواهد آمد ، زیرا آن ولد از رحم مادر خود برای خدا نذیره خواهد بود و او به رهانیدن اسرائیل از دست فلسطینیان شروع خواهد کرد » ( داوران ۱۳ : ۳- ۵ )
دعوت داشتن از خدا خیلی عالی است . ولی آیا می دانید خیلی ها که دعوت داشتند ، از خود سلب صلاحیت کردند ؟ عده ای به دعوت خدا لبیک نگفتند . دیگران در پی تحقق دعوت او با روشهای انسانی خویش و طبق برنامه زمانی خویش برآمدند .
۲ – بخوبی آماده بودن
پدر و مادر شمشون مطابق دستوراتی که از فرشته خداوند گرفته بودند ، او را پرورش دادند و تجهیز کردند. آنها مسئولیت پدری و مادری خود را کاملا جدی می گرفتند:
و مانوح از خداوند استدعا نموده گفت : « آه ای خداوند ، تمنا اینکه آن مرد خدا که فرستادی بار دیگر نزد ما بیاید و ما را تعلیم دهد که با ولدی که مولود خواهد شد ، چگونه رفتار نمائیم » و خدا آواز مانوح را شنید و فرشته خدا بار دیگر نزد آن زن آمد و او در صحرا نشسته بود ، اما شوهرش مانوح نزد وی نبود. و آن زن به زودی دویده شوهر خود را خبر داده به وی گفت : « اینک آن مرد که در آن روز نزد من آمد ، باز دیگر ظاهر شده است ! » ( داوران ۱۳: ۸ – ۱۰ )
اینکه انسان دینداری را از پدر و مادر به ارث ببرد مزیت بزرگی است . اما این هم موفقیت را تضمین نمی کند .صرف اینکه پدر و مادر ما ، ما را با کلام خدا آشنا و بر طبق آن تربیت کرده اند ، به طور خودکار باعث نمی شود که ما راه تقدس را برگزینیم .
۳ – آیات و عجایب
فرشته ای ظاهر شد تا خبر تولد شمشون را به پدر و مادرش بدهد ، سپس او در میان شعله های آتش مذبحی که مانوح برای قربانی کردن بر پا کرده بود ، صعود نمود.
زیرا واقع شد که چون شعله آتش از مذبح به سوی آسمان بالا می رفت ، فرشته خداوند در شعله مذبح صعود نمود ، و مانوح و زنش چون دیدند ، رو به زمین افتادند . و فرشته خداوند بر مانوح و زنش دیگر ظاهر نشد ، پس مانوح دانست که فرشته خداوند بود ( داوران ۱۳ : ۲۰ – ۲۱ )
ممکن است خدا برای جلب توجه شما و تائید دعوتتان دست به آیات و معجزات بزند . اما حتی بزرگترین معجزات هم نمی توانند متضمن موفقیت باشند .
۴ – برکت خدا در زندگیتان
شمشون در آغاز برکت خدا را بر زندگیش داشت .
و آن زن پسری زائید ، او را شمشون نام نهاد ، و پسر نمو کرد و خداوند او را برکت داد ( داوران۱۳ : ۲۴ )
واقعیت این است که ما باید راه رفتن در برکت خدا را برگزینیم . اگر پیوسته با دنیا بازی کنیم یا آشکارا نااطاعتی کنیم ، ممکن است تمام نقشه هایی را که برای ما کشیده شده قربانی سازیم.
۵ – حضور ملموس روح القدس
شمشون حضور روح را که از درون وی را برای انجام اعمال عظیم بر می انگیخت ، حس می کرد ، و مردم هم سخت تحت تاثیر پیروزیهای غیر عادی او قرار می گرفتند.
و روح خداوند در لشکرگاه دان در میان صرعه و اشتاول به برانگیختن او شروع نمود ( داوران۱۳ : ۱۵ )
فقط به این دلیل که ما در جلسه ای کلیسایی « روح القدس را احساس می کنیم » نمی توانیم چنین نتیجه گیری کنیم که واعظی که رهبری جلسه را به عهده دارد ، در طریق تقدس گام بر می دارد . برای ارزیابی خدمت یک فرد نمی توانیم به احساسات متکی باشیم .
۶ – معجزات ما فوق طبیعی عظیم
و روح خداوند بر او مستقر شده آن را درید به طوری که بزغاله ای دریده شود ( داوران ۱۴ : ۶ )
چه بسیار خادمانی سقوط نموده اند ، تنها به این دلیل که تصور کرده اند چون آیات ومعجزات از دستانشان به ظهور رسیده ، پس نزد خدا پاک و بی عیب هستند . پس از اینکه چند نفر را شفا دادند ، خودشان تحت تاثیر خدمات روحانی خویش قرار می گیرند – گویی عامل اصلی شفا خودشان بوده اند – آن وقت مغرور می شوند و همین غرور موجب سقوطشان می گردد.
۷ – دوام آوردن در کار
شمشون بیست سال به عنوان داور ، هدایت قوم اسرائیل را بر عهده داشت ولی این دلیل نمی شود که تصور کنیم چون فلانی سالیان دراز موعظه کرده ، پس در ورای هر کاری که می کند یا می گوید روح القدس ایستاده و ا زاو پشتیبانی می کند .
از برکت اولیه فراتر بروید
برای کسب موفقیت در خدمتی که خدا به ما می سپرد ، لازم است از برکت اولیه فراتر برویم. تمام مزیتهای ظاهری که شمشون در زندگیش داشت ، برای نگهداشتن او از افتادن در کام یک فاجعه روحانی کافی نبود . کشیش پدرو ایبارا ، شبانی که به خیلی ها مشورت می دهد ، روزی به من گفت : « این قانون زندگی است : این شخصیت است که حامل مسح می باشد ، نه بر عکس .»
چند سال پیش در تلویزیون و روزنامه ها خبر تصادف رانندگی ناشی از معیوب بودن تایر خودروها جنجالی به پا کرد . اگر این نقض بر طرف نمی گردید ، جان بسیاری از انسانها تا به حال از دست رفته بود . در شخصیت شمشون می توانیم چندین عیب را بر شماریم ، عیبهایی که عاقبت منجر به سقوط او شدند . چقدر خوب است که از داستان زندگی او در کتاب مقدس درس بگیریم و از همان دامها بپرهیزیم
تند خویی
یکی از معایب اخلاقی شمشون تند خویی اش بود . داوران ۱۴ : ۱۹ می گوید که شمشون « خشمش افروخته شد.» شمشون خوانده شده بود تا اسرائیل را از ستم فلسطینیان برهاند . این خدا بود که او را خوانده بود ، ولی او هنگامی که مردان اشقلون را قلع و قمع کرد ، در چارچوب دعوتی که خدا از وی کرده بود ؛ عمل ننمود . شاید او حضور قوی خداوند را هم احساس می کرده ، ولی نیروی محرک او قدرت خدا نبود. انگیزه او خشمی بود که به وسیله روح القدس تعدیل نشده بود.
آدمهایی هستند که با قوت و انگیزه خشم خود عمل می کنند . مسیحیانی هستند که هنوز بدی دیگران نسبت به خودشان را فراموش نکرده اند و به اصطلاح ایماندارانی هستند که هنوز از دیگران نفرت دارند . آنها هنوز از عیسی این درس را نیاموخته اند که حتی در هنگام مصلوب شدن نزد خدا برای کسانی که شکنجه اش داده بودند دعا کرد و آمرزش طلبید . خشم می تواند نیروی محرک بسیار مخربی باشد .
شمشون هم واپس گرا بود وهم انتقام جو.
شمشون به ایشان گفت : « این دفعه از فلسطینیان بی گناه خواهم بود اگر ایشان را اذیتی برسانم » ( داوران ۱۵ : ۳ ) .
شمشون به ایشان گفت : اگر به اینطور عمل کنید ، البته از شما انتقام خواهم کشید و بعد از آن آرامی خواهم یافت » ( داوران ۱۵ : ۷ )
او یک رهبر بود ولی به خاطر همین تند خویی اش به جای آنکه در رفتار پیشتاز باشد ، همواره عکس العمل نشان می دهد . هر توهین و تعرضی به او می شد ، بلافاصله واکنش نشان می داد
شخصی کردن خدمت
عیب اخلاقی دیگری که شمشون داشت ، مسئله شخصی کردن خدمت بود او بدون اینکه از خداوند دستوری داشته باشد ، شخصا نقشه حمله می کشید . در داوران ۱۵ : ۱۱ چنین می خوانیم : « به نحوی که ایشان به من حمله کردند ، من به ایشان عمل نمودم .»
در کلیسا افرادی هستند که نمی توانند جایگاه خود را در بدن مسیح پیدا کنند . مدتی در یک قسمت خدمت می کنند ، بعد ناراحت و عصبانی می شوند و اصلا به کلیسایی دیگر می روند . انان به همان راحتی که کانال تلویزیون را عوض می کنند ، کلیسای خود را عوض می نمایند . اگر ما قوم خدا و مجهز و استوار و قوی برای خدمت به او هستیم ، پس چرا در کار خدمت اینقدر بی وفایی از خود نشان می دهیم ؟ پس چرا بسیاری از مسیحیان سال از پس سال می گذرد و هنوز جایگاه واقعی خود را پیدا نمی کنند ؟
یکی از مشکلات ، شخصی کردن خدمت است . مسیحیان خودشیفته خیال می کنند کار کلیسا بر محور آنان می چرخد . « اگر فلان چیز را به من بدهند … » ، « اگر در حیطه مسئولیتهایم باشد … » ، « هر وقت فلان چیز اول انجام شد … » – اینها حرفهایی است که از چنین افرادی می شنویم . ما فکر می کنیم خدا صفحه کاغذی سفید به ما داده تا هر طور دوست داریم آن را پر کنیم . فراموش کرده ایم که قضیه کاملا بر عکس است – ما لوح سفید زندگی خودمان را به خدا تقدیم کرده ایم تا او هرطور اراده اش است آن را پر نماید . فکر می کنیم خدمت مال خودمان است . یادمان رفته که خود ما از آن خدا هستیم.
بی وفایی
هر وقت اوضاع خراب می شد و کارها سخت پیش می رفت ، شمشون از زیر تعهد خویش شانه خالی می کرد و بی وفا می شد . در داوران ۱۴ : ۱۹- ۲۰ چنین می خوانیم : « به خانه پدر خود برگشت . و زن شمشون به رفیقش که او را دوست خود می شمرد ، داده شد » پیش از این شمشون با دختری فلسطینی عروسی کرده بود . در خلال جشن عروسی او در غلیان خودستایی و غرور برای دوستان جدید فلسطینی اش معمایی طرح کرد. او مطمئن بود که ایشان هرگز نخواهند توانست معما را حل کنند . اما چون زنش با دوستان تازه فلسطینی اش تبانی کرد تا جواب را از زیر زبانش بیرون بکشد ، او همسر خود را رها کرد. و خیلی راحت چمدانهایش را بست و خانه را ترک کرد ، و با این کار نشان داد که اصلا پایبند و وفادار به همسر تازه خویش نیست .
در طی برگزاری کنفرانسی در آرژانتین ، شبان جوانی پیش من آمد تا اعتراف کند . پیغام تقدس قلب او را سوراخ کرده بود . او گفت : « من و همسرم از هم جدا شده بودیم ، اما وقتی پیغام تقدس کامل را شنیدم ، به آپارتمان برگشتم و لوازم و اثاثیه را جمع کردم و پیش همسرم بازگشتم .» این شبان جوان بر خلاف شمشون فهمیده بود که خدا از ما وفاداری می خواهد.
در لوقا ۳ : ۸ ، یحیای تعمید دهنده می گوید : « ثمرات شایسته توبه بیاورید .» ثمرات توبه ما باید برای دیگران مشهود و ملموس باشد . ما نمی توانیم با بی وفایی و نادیده گرفتن تعهدات و قولهایمان زندگی نماییم ؛ و حق نداریم از فرط خشم مسئولیتهای خود را از یاد ببریم . مبشری را می شناسم که به سرتاسر ایالات متحده سفر می کرد و جلسات بیداری برپا می نمود . مردم تحت تاثیر پیغامها و معجزات او قرار می گرفتند . ولی بعد معلوم شد که این مرد دو زن را طلاق داده و در ایالتی دیگر تحت تعقیب پلیس است ، چون از زیر پراخت مخارج تامین معاش فرزندش شانه خالی کرده است . اگر کسی از حریم خانواده خودش محافظت نکند ، خدمت او بالای منبر هیچ ارزشی ندارد.
نگاه شهوانی
عیب دیگر شمشون نحوه روابطش با زنان بود . داوران ۱۶ : ۱ به ما میگوید : « و شمشون به غزه رفت و در آنجا فاحشه ای دید ، نزد او داخل شد .» شمشون به عنوان نذیره می دانست که به پاکی اخلاقی و جنسی خوانده شده است . ولی او نمی توانست از وسوسه ای که شیطان از طریق شهوات جسم پیش پایش گذاشته بود دوری کند .
در داوران ۱۶ : ۴ می خوانیم : « و بعد از آن واقع شد که زنی را در وادی سورق که اسمش دلیله بود دوست می داشت .» نگاه شهوانی و ماجرای عشقی نا پخته مسلما گامهایی بودند که او به سوی تباهی خود برداشت . از قدرت شهوت چشم و شهوت جسم برحذر باشید. که شما را نابود خواهند کرد . گاهی تنها یک نگاه می تواند مردی را به زناکاری بکشاند .
عقل و شعور
شمشون به قدری به دعوت خدا از خودش غره شده بود که بنای بازی کردن با مسح خود را گذاشت . وقتی دلیله منشا قدرت وی را از او سوال کرد ، او از روی شوخی در مورد آن منشا به وی دروغ گفت و بعد از همان قدرت برای خلاصی از چنگ دشمنان استفاده کرد . این خطرناک است !
شمشون به دلیله گفت : « اگر مرا به هفت ریسمان تر و تازه که خشک نباشد ببندند من ضعیف و مثل سایر مردم خواهم شد ( داوران ۱۶ :۷ ) . پر واضح است که او « ریسمانها را بگسیخت ، چنانکه ریسمان کتان که به آتش برخورد گسیخته شود » ( آیه ۹ ) . خدا به شمشون دستور داده بود که راز قدرتش را که در موهایش نهفته بود ، به کسی نگوید .
اما دشمنانش دست بردار نبودند . دلیله به پرسش و کنجکاوی خود ادامه داد . تا اینکه بالاخره شمشون حقیقت را به او گفت ؛ رازی را که خداوند به او سپرده بود ، با دشمن در میان گذاشت . شمشون مرواریدهای گرانبهایش را پیش خوکها انداخت.
او هنوز فکر می کرد مثل قبل وقتی دشمنانش از راه برسند ، می تواند با قدرت عظیم بازوانش آنها را پراکنده و قلع و فمع نماید . اما این بار اوضاع با قبل فرق می کرد …. قدرت از او رفته بود . همانطور که یک واعظ قدیمی آرژانتینی گفته : « جوهره گناه حماقت است .» شمشون می شنید که دلیله از او می پرسد: « تمنا اینکه به من بگویی که قوت عظیم تو در چه چیز است و چگونه می توان تو را بست و ذلیل نمود » ، با این حال بدون اینکه عقلش را به کار بیندازد ، راز خود را به وی گفت . او عقل و شعور خود را از دست داده بود .
احساس امنیت کاذب
شمشون از لحاظ اخلاقی فاقد ثبات بود . او نمی توانست فشار پیوسته را تحمل کند . آنقدر دلیله در طی روزهای متوالی غرغر و سماجت کرد تا آخر شمشون عاجز شد ( داوران ۱۶ : ۶ ) . کسی که با دنیا بازی می کند ، کارش به جایی می کشد که بالاخره تا حد مرگ خسته و عاجز می گردد . وقتی به این مرحله برسد، خواهد گفت : « دیگر نمی توانم در برابر وسوسه مقاومت کنم . وسوسه خیلی قوی است .»
خیلی از ایمانداران مثل شمشون با مسحی که خدا به ایشان داده ، بازی می کنند . وارد روابطی می شوند که در اراده خدا نیست . خود را با سرگرمی که مورد علاقه شان است مشغول می کنند ، حتی اگر این سرگرمی موجب ناخشنودی خدا گردد . کارهای بد می کنند ، حرفهای بد می زنند و به جاهای بد می روند . با این حال فکر می کنند که آنقدرها هم گناهکاران بدی نیستند . ولی قدرت آنها هم مثل قدرت شمشون محدود است . زمانی فرا می رسد که دیگر توان جنگیدن برایشان نمانده .
ابتلا به بی حسی روحانی
شمشون نسبت به امور خدا دچار نوعی بی حسی شده بود . فکر می کرد زندگیش هرگز دستخوش تغییر نخواهد شد . او در کار ایجاد تعادل میان مسح الهی و گناه در زندگیش خبره شده بود . او انسانی شده بود که به دنبال امیال خودش است گواه این گفته ما ، داوران ۱۶ : ۲۰ است که بی حسی روحانی شمشون راعلنا نشان می دهد :
و گفت :« شمشون، فلسطینیان بر تو آمدند . » آنگاه از خواب بیدار شده گفت : مثل پیشتر بیرون رفته ، خود را می افشانم .» اما او ندانست که خداوند از او دور شده است .
او نمی دانست که خیلی وقت است با مسح خدا و امور دنیوی بازی می کند و حالا روح القدس بدون هشدار قبلی از زندگیش بیرون رفته است .
نباید فراموش کنیم که عیسی به ما وعده داده که هرگز رهایمان نخواهد کرد . شاید در عمل برکتش را از خدمتمان بردارد ، ولی اگر توبه کنیم هرگز فیض و آمرزشش را از ما دریغ نخواهد کرد . یکبار مردی گریه کنان به خانه پدرم آمد و در نهایت استیصال و نومیدی گفت : « من فکر می کنم که گناهی نابخشودنی مرتکب شده ام . » ترس از اینکه روح القدس او را برای همیشه رها کرده و دیگر آمرزشی در کار نباشد ، او را به وحشت انداخته بود . من برای کسانی که چنین احساسی دارند ، خبرهای خوشی دارم . اگر از این موضوع نگرانید که مرتکب گناهی نابخشودنی شده اید ، اگر در این مورد نزد خدا استغاثه کرده اید … این خود نشانگر آن است که روح القدس ترک تان نکرده است . تنها روح القدس است که می تواند در درونتان دغدغه روحانی نسبت به وضعیتی که در آن هستید ، ایجاد کند .
گام برداشتن در شاهراه تقدس
شاید بپرسید : « آیا تو می گویی که خدا از من انتظار دارد در تقدس کامل زندگی و سلوک کنم ؟ » بله ، من همین را می گویم ! ما باید به طور کامل مقدس زندگی کنیم . آیا چنین چیزی ممکن است ؟ به توان انسانی خود ما ، خیر . من و شما نمی توانیم چنین تقدسی در خود ایجاد کنیم . به همین دلیل است که من تقدس را به عنوان معجزه ای از آسمان موعظه می کنم . همان کسی که معجزه وار نجاتتان داده ، همو معجزه وار تقدیس تان نیز خواهد کرد. همان عیسایی که برای نجات شما مرد ، برای پارسا شمردگی ، عدالت ، حکمت و تقدس شما نیز مرده است . همانطور که نجات به وسیله ایمان است ، تقدس نیز به واسطه ایمان میسر می گردد.
من این کتاب را ننوشته ام تا به شما بگویم که خودم چقدر مقدس هستم . باور کنید ، اگر رحمت خدا نباشد روح و جان من خیلی بدبخت و فلک زده خواهد بود و بدنم فاسدتر از بدن هر کس دیگر . منی که از چهار پشت نسل بعد از نسل مسیحی بوده ام ، اگر رحمت خدا نباشد عاقبتم دوزخ است . اما این خدای قادر مطلق بود که جان ، چشمان ، فکر و بدن مرا پاک کرد . حتی با وجودی که من گذشته ( به مفهوم زندگی پیش از ایمان به مسیح ) نداشته ام و از بچگی در کلیسا پرورش یافته ام ، مواقعی بود که در دلم به زندگی پیش از ایمان باز می گشتم .
می دانید کسی که به زندگی گذشته خود باز می گردد چگونه آدمی است ؟ او کسی است که پاهایش در کلیساست ولی چشمانش به دنیا . شما می توانید در کلیسا هر سمت یا خدمتی را عهده دار باشید ولی در عین حال چنین آدمی باشید ، یعنی هنوز دلتان در گرو مهر دنیا باشد .
کیت گرین خواننده ، پیش از آنکه به خداوند ایمان بیاورد ، ترانه ای با این عنوان خواند : « تو دنیا را دوست می داری و از من دوری می جویی .» وقتی ما دنیا را دوست می داریم ، دوری از خدا برایمان گریزناپذیر است . شمشون دنیا را دوست داشت ، پس از اراده خدا دور شد . او هرگز خودش را کسی نمی دانست که از ایمان برگشته . او هرگز رسما اعلام نکرد که « من دیگر از ایمان استعفا دادم . » هیچوقت نگفت : « دیگر نمی خواهم کاری به کار خدای اسرائیل داشته باشم .» او در واقع فکر می کرد اوضاع روحانیش خوب است . حتی زمانی که روح خدا او را ترک کرد ، متوجه این امر نیز نشد . فکر می کرد همه چیز عادی است . همانطور که پیش از این گفتم ، داستانهای کتاب مقدس برای سرگرمی ما نوشته نشده اند. باید از خطاها و اشتباهات پیشینیان درس عبرت بگیریم . گرفتن تصمیمات ذیل می تواند شما را در مسیر درست قرار دهد:
* تصمیم بگیرید که از مسح به بهای از دست دادن شخصیت استفاده نکنید . با آیات و عجایت روی گناه را نپوشانید . نگذارید معجزات شما را تحت تاثیر قرار دهند . حتی اگر خدا شما را به طرزی قدرتمند به کار می گیرد ، اگر گناهی در زندگی خود دارید ، باید توبه کنید .
* فورا تصمیم بگیرید که دست از بازی کردن با دنیا بردارید . در آمریکا جوانان بسیاری را می توان یافت که مدعی هستند هرگز مرتکب بی بند و باری جنسی یا عمل زنا نشده اند . اما همین جوانان به شیوه ای ناشایست با جنس مخالف خود دوستی و ارتباط دارند . باید دوستی هایمان با جنس مخالف را مورد بازبینی دوباره قرار دهیم . جاشوا هریس در کتاب خود ( بیرون رفتن با جنس مخالف را کنار گذاشتم ) می نویسد .
واقعا منظور از روابط میان دختر و پسر چیست ؟ غالب اوقات غرض از بیرون رفتن دختر و پسر با هم آشنایی با هدف آشنایی است – دو نفر بدون داشتن هیچ نیت واقعی درستی با هم دوست و به هم نزدیک می شوند و این صمیمیت را برای مدتی طولانی ادامه می دهند … صمیمیت بدون تعهد، امیال – اعم از عاطفی و جنسی – را بیدار می کند و در چنین شرایطی شخص نمی تواند به طرزی درست آن امیال را ارضا نماید .
* تصمیم بگیرید که تمام دلبستگی هایتان را تنها در وجود یک نفر خلاصه کنید – خدا و پادشاهی او. شمشون سر پر سودایی داشت و دلش مالامال از امیال و شهوات بود . میل به خشم ، میل به انتقام و بسیاری امیال مربوط به روابط عاشقانه . اما خدا قومش را دعوت کرده که فقط یک میل و اشتیاق داشته باشند ؛ اشتیاق به خود او .
* تصمیم بگیرید از موفقیتهای هر از گاهی وارد پیروزیهای دایمی در مسیح شوید .
* تصمیم بگیرید شخص کاملی باشید . به مسح خود ، تقدس ؛ به عطایای روح ، ثمره روح ؛ به تعمید روح القدس ، آتش قدوسیت و به عطایا، شخصیت را بیفزایید.
* تصمیم بگیرید از فرصت باقی مانده برای تجدید قوا استفاده کنید . داوران ۱۶ : ۲۲ می گوید : « و موی سرش بعد از تراشیدن باز به بلند شدن شروع نمود . »
عیسی قربانی لازم برای احیا و تجدید قوای ما را بر صلیب داده است . او برای ما مرد تا مجبور نباشیم به خاطر گناهانمان بمیریم . شمشون در آخر عمرش از پسرکی خواست تا او را به سوی ستونهای اصلی معبد بت پرستان هدایت کند . در آنجا بود که روح خداوند بار دیگر بر او قرار گرفت . او با قدرت مافوق طبیعی بازیافته خود کل ساختمان را ویران کرد و به همراه خودش جان بیش از سه هزار نفر از فلسطینیان را گرفت. کتاب مقدس می گوید که شمشون و تعداد کسانی که با مرگ خود کشت از شمار کسانی که در طول حیات خویش کشته بود ، بیشتر بود .( داوران ۱۶ : ۳۰ )
چقدر عالی است که ما با اطاعتمان از خدا او را گرامی بداریم . بله ، توبه و آمرزش هست . بله ، فیض هم خواهد بود . ولی چقدر بهتر است که ما از هم اکنون زندگیمان را روی دینداری سرمایه گذاری کنیم – تا برای خدمت به وقت هست اقدام کنید . چقدر بهتراست که خدا از ما به عنوان ظروف عزت استفاده کند ، تا ظروف ذلت.
اگر می دانید که روابط تان با دنیا رو به پیشرفت است و این در اراده خدا نیست ، از شما می خواهم که همین حالا از خواندن دست بکشید و توبه کنید . دوست گناهکاران بودن هیچ اشکالی ندارد – عیسی هم دوست گناهکاران بود . ولی مقصود شما از دوستی با آنها باید این باشد که به خدا نزدیکترشان کنید ، نه اینکه خودتان هم از خدا دور شوید . روابطی که خارج از اراده خداست ، جان و روح شما را به مخاطره خواهد افکند .
اگر در زندگی تان چیزی هست که سعی می کنید آن را کنار برکت و مسح خدا جای دهید ، همین الان با آن مقابله کنید . پیش از آنکه آن موضوع باعث شود روح خدا شما را ترک کند همانطور که شمشون را رها کرد ، آن را از زندگی تان بیرون کنید . شاید آن موضوع یک برنامه سرگرم کننده نامقدس است که چشمان شما را آلوده می سازد . شاید دیدن صحنه های شهوانی یا حتی خیانت به همسر است . همین حالا از شرش خلاص شوید .
در بسیاری از کنفرانسهایی که من درآنها موعظه میکنم ، عملا یک « سطل زباله روحانی » برپا می کنیم و ازمردم می خواهیم خانه ها و زندگی خود را از هر چیز ناپاکی که خدا را ناراحت می کند ، پاک سازند و آن چیزها را آورده درون سطل زباله بیندازید . در این کنفرانسها تاکنون به اندازه چندین بشکه آشغال روحانی جمع آوری کرده ایم . مردم فیلم ها ی ویدئویی کفر آمیز ، سی دی های شیطانی ، مواد مخدر ، کاندوم ، فیلم های مبتذل ( پورنوگرافی )، زیورآلات طلسم و چشم زخم و غیره را می آوردند و به زباله دان می اندازند . فهرست این زباله ها انتها ندارد.
باید روحمان را پاک کنیم . این اصلا مهم نیست که شما خودتان را « نسبتا خوب » یا « نسبتا مقدس » می دانید باید عیسی روح و جان شما را لمس کرده وجودتان را از ردپای هر گناه پاک سازد . برای لحظه ای دست نگهدارید و از او بخواهید همین حالا این کار را انجام دهد . اگر چشمانتان پاک نیست … اگر در شرارت ساکنید و از پاکی مسیح برخوردا نیستید … عیسی می تواند تقدس خویش را به شما ببخشد . عیسی فرمود : « آن که نزد من آید ، او را هرگز از خود نخواهم راند » ( یوحنا ۶ : ۳۷ ) . اگر با دلی شکسته نزد خداوند بیایید – فرقی نمی کند که گناهتان چقدر پلید باشد – عیسی احتیاجتان را رفع کرده جانتان را احیا خواهد نمود .
هیچوقت اتفاقی را که در کنفرانسی افتاد که من در آن پیرامون تقدس وعظ می کردم ، از یاد نمی برم . در گرماگرم جلسه که جلال خداوند آن مکان را فرو گرفته بود ، مردی به زور جمعیت را شکافت و تا لبه سکو پیش آمد . وقتی جلو رفتم تا با او دعا کنم ، به من گفت : « کشیش سرجیو ، من به یک بچه تجاوز کرده ام . نمی دانم آیا آمرزیده خواهم شد یا نه .»
حقیقت شگفت آوری که در کار مسیح بر جلجتا نهفته این است که قربانی عیسی هر گناهی را در بر می گیرد به ا و گفتم : « اگر توبه کنی ، خدای ما تو را خواهد آمرزید .»
هر کاری که انجام داده اید و اکنون شما را عذاب می دهد ، هر چه که شما را در خود بسته و اسیر کرده، از آن کار یا چیز توبه کنید ، خدای قادر مطلق شما را خواهد بخشود . او در آغوشتان گرفته قوت خود را به شما خواهد بخشید تا برای همیشه از گناهتان دست بکشید .
عیسی در واپسین ساعات زندگی زمینی اش و ساعاتی پیش از به صلیب کشیده شدن از پدر درخواست کرد: « ای پدر من ، اگر ممکن است این جام از من بگذرد .» عیسی نیک می دانست جامی که باید بنوشد ، محتوی همه تلخی های این دنیاست . در آن جام همه چیز بود. همجنس بازی ، نفرت ، غضب ، انتقام ، پورنوگرافی ، حسد ، کینه و انواع و اقسام عصبانیت . هر گناهی که انسان – در گذشته ، حال و آینده مرتکب شده یا خواهد شد ، در این جام که مرگ فدیه کننده مسیح بود جای داشت .
عیسی به خاطر من و شما جسم گناه شد . او نشانه گناه گردید . او خود در زندگیش هرگز گناهی مرتکب نشده بود، ولی جام گناه بشریت را نوشید . او واپسین قربانی گناهان ما شد . پس از آن ، پرده معبد از بالا تا پائین دریده شد . دیگر چیزی نبود که قدس الاقداس را جدا سازد . سلطه گناه در هم شکسته شد و راهی مستقیم به سوی تخت خدا گشوده شد تا هر کس در هر زمان بتواند با توبه در حضور مسیح وارد حضور خدا گردد . عیسی راه را برای گناهکاران گشود تا مستقیما به حضور خدا آمده آمرزیده شوند و هدیه حیات جاویدان را دریافت نمایند . هیچ دلیلی وجود ندارد که ما هم فرجامی چون فرجام شمشون داشته باشیم .
دعای توبه
خداوندا ، تو را به خاطر هشدارهایی که در کلامت پیرامون خطرات گناه می دهی ، شکر می کنم . شکرت می گویم چون به من فرصتی دادی تا رابطه ام را با تو درست کنم . خدای پدر ، مرا به خاطر مواقعی که با دعوت تو در زندگیم و با مسحی که بر زندگیم بوده ، بازی کرده ام ببخش. مرا به خاطر ائتلاف نامقدسم با دنیا ببخش . خداوندا ، برمن رحم کن . به پاکسازی تو نیازمندیم . می خواهم به شباهت تو درآیم . پیش از آنکه دیر شود مرا نجات بده . بر جان من رحم کن . به نام عیسی ، آمین .

گناهان دوازده گانه فصل دوم

بنابر این روزی استعفا داد و تمام اسباب و اثاثیه ای را که شبان در اختیار کلیسایش گذاشته بود ، بار کامیون کرد و حتی سیستم صوتی و صندلی ها و منبر را هم با خود برد . او حتی از خیر تزئینات مقابل سکوی موعظه هم نگذشت و همه چیز را برد.
در واقع اگر این مرد قدری صبر می کرد، سرانجام خودش شبان ارشد کلیسا می شد ، ولی او عجله داشت و نمی توانست صبر کند ، بدین ترتیب او خود را شبان نامید .
هنگامی که من برای نخستین بار این موضوع را شنیدم ، هنوز جوان و چیزهائی را که امروز در مورد گناهان دوازه گانه می دانم ، آن روز نمی دانستم . مطمئن بودم که این شبان خود گماشته چند ماهی بیشتر دوام نخواهد آورد . هر روز منتظر شنیدن خبر شکست مفتضحانه او بودم . اما او شکست نخورد . او کلیسایش را با چند عضوی که از کلیسای مادر دزدیده بود آغاز کرد و جماعت به رشد عادی خود ادامه داد . اما داستان به همین جا پایان نیافت ، پانزده سال بعد که دیگر همه زخمها شفا یافته و یا فراموش شده بودند، او با عمل خائنانه چند تن از اعضای هیئت رهبری کلیسایش روبرو شد . چند نفر از رهبران جوان کلیسایش نسبت به او خیانتی کردند بدتر از خیانت وی به شبان ارشدی که وی قبلا زیر دستش کار می کرد. گناهان گذشته او اکنون گریبان خودش را گرفته بود . بالاخره او آنچه را که کاشته بود درو کرد .
قانونی روحانی وجود دارد که نمی توان آن را نقض کرد. حتی اگر از خدا مسح داشته باشیم و شاید بیماران را شفا بدهیم و معجزات از دستان ما جاری شود ، ولی کلام خدا می گوید :
« فریب نخورید: خدا را استهزا نتوان کرد . انسان هر چه بکارد ، همان را خواهد دروید . » ( غلاطیان ۶ : ۷ )
ممکن است پانزده سال طول بکشد و ممکن هم هست تا آمدن مسیح اتفاق نیفتد ، ولی روزی باید بابت کارهایی که کرده ایم به خدا حساب پس بدهیم . به همین خاطر نیفتادن در دام گناه یعقوب از اهمیت زیادی برخوردار است .
موفق اما غیر اخلاقی
آیا تا به حال شده که در کلیسا از پیشرفت و موفقیت شبانی که فاقد اخلاقیات درستی هستند حیرت کنید ؟ من آدمهای خائنی را می شناسم که به مدارج بالایی از موفقیت دست یافته اند . حتی کسانی را می شناسم که زنا کارند ولی در زندگی موفقند .
در کتاب مقدس ، یعقوب نمونه خوبی است از کسانی که قواعد اخلاقی را زیر پا می گذارند ولی به خاطر دعوتی که در زندگی خویش دارند ، شاهد موفقیت را نیز در آغوش می کشند . در بابهای ۲۵ و ۲۷ پیدایش می بینیم که چطور یعقوب از یک آدم حیله گر به یک فرد غاصب تبدیل گرید . او عملا موقعیت کسی دیگر را از وی دزدید . همچنین او یک معامله گر بود؛ او در بیت ئیل با خدا وارد معامله شد ( پیدایش ۲۸ ) . بیت ئیل یعنی « خانه خدا » . خیلی ازمردم پایبند بیت ئیل هستند . آنان پایبند دین و خانه خدا هستند که این البته خوب است ، ولی این قبیل آدمها پا را از این حد فراتر نمی گذارند .
سالها بعد یعقوب در فنیئیل ، آنجائی که با فرشته خدا کشتی گرفت و تبدیل به مردی شکسته و فروتن گردید ، اطراق نمود . تا زمانی که ما در زندگی خود به فنییل روحانی نرسیم ، هر موفقیتی که بدست آوریم در پادشاهی خدا چندان ارج و منزلتی ندارد.
همه ما برای کشتی گرفتن با فرشته خدا زمانی خاص داریم ! در این کشتی ما شکست می خوریم و او به بدن ما آسیب وارد می سازد . این درست زمانی است که اهداف خدا در زندگی ما می خواهند شروع به تحقق یافتن نمایند. همه ما نیاز داریم با خدا کشتی بگیریم تا بدین وسیله غرورمان خورد شود . در این چند سال اخیر خدا در سطحی تازه مرا در زندگیم خورد کرده است . درست در لحظاتی که فکر می کنیم دیگر از شکسته شدن فارغ شده ایم ، یک شکستگی دیگر به سراغمان می آید . زندگی مسیحی آمیخته به این گونه شکستگی ها بهترین طریق راه رفتن با خداست . این شکستگی نه مخرب است و نه لطمه زننده ، بلکه بر عکس مفید است چون در شکستگی جسم ما مجروح می گردد، ولی روحمان شفا می یابد .
اراده خدا در زمانی نامناسب
کتاب مقدس به ما می گوید که عیسو ، برادر یعقوب به خاطر نداشتن صبر و شکیبایی عملا دعوت و آینده خود را فدا کرد . در پیدایش ۲۵: ۲۹ – ۳۴ چنین می خوانیم:
« روزی که یعقوب آش می پخت و عیسو وامانده ، از صحرا آمد و عیسو به یعقوب گفت : از این آش ادوم ( یعنی سرخ ) مرا بخوران ، زیرا که وامانده ام » . از این سبب او را ادوم نامیدند .
یعقوب گفت : امروز نخست زادگی خود را به من بفروش عیسو گفت : « اینک من به حالت موت رسیده ام ، پس مرا از نخست زادگی چه فایده ؟ »
یعقوب گفت : « امروز برای من قسم بخور.» پس برای او قسم خورد و نخست زادگی خود را به یعقوب فروخت . و یعقوب نان و آش عدس را به عیسو داد ، که خورد و نوشید برخاسته ، برفت . پس عیسو نخست زادگی خود را خوار نمود.
هم عهد عتیق و هم عهد جدید به ما می گویند که عیسو به خاطر این عمل نسنجیده خود به تلخی گریست. ( نگ پیدایش ۲۷: ۳۴ ؛ عبرانیان ۱۲: ۱۶-۱۷ ) . او کوشید حق پسر ارشد بودن ( نخست زادگی ) و برکت را بازپس بگیرد ، ولی دیگر خیلی دیر شده بود. او آنها را در ازای ارضای آنی نیازهایش مبادله کرده بود. همچنین عیسو در پی کسب موفقیت آنی بود . به تعبیری او مرتد گردید ؛ کسی که ایمان خویش را انکار می کند .
در اینجا برای ماهایی که در زندگیمان از جانب خدا وعده ها ، نبوتها و دعوتهایی داریم کلامی هشدار دهنده وجود دارد . اگر بی صبر و حوصله شویم ، اگر اشتهایمان برای هر چه زودتر به رسمیت شناخته شدن و به موقعیت رسیدن زیاد باشد ، آنوقت از سرنومیدی و استیصال مرتکب عملی می شویم ، مشابه کار عیسو . او برکتش را در ازای یک کاسه آش عدس فرخت .
یعقوب از سوی خدا خوانده شد تا وارث برکتی گردد که عیسو رهایش کرده بود و به هر جهت خدا این برکت را نصیب وی می کرد . با این وجود نکته جالب در پادشاهی خدا این است که هدف وسیله را توجیه نمی کند . شاید فکر کنیم که اگر خدا وعده چیزی را به ما داده ، پس باید برای گرفتن آن دست به تلاش بزنیم. اما او می خواهد که ما صبر کنیم تا زمانش به کمال برسد .
بعضی از جدایی ها یا شقاقها در کلیسا ، ریشه در نگرش یعقوب دارند . کسی که در رهبری کلیسا خدمت کوچکی دارد ، ممکن است ادعا کند که خدا او را برای هدایت کلی کلیسایش فراخونده است . شبان کلیسا احتمالا به فرد مورد نظر پیشنهاد می کند که اول به مدرسه کتاب مقدس برود تا برای خدمت آماده شود و بعد هم دو سالی را برای ورود به خدمت آماده شود. اما شخص مورد بحث به جای آنکه مسیر طولانی تر آمادگی را طی کند ، اوقاتش تلخ می شود و از کلیسا جدا می گردد . چند نفر از اعضا هم دنبالش می روند . او که نمی تواند تا زمان فرارسیدن موعد برکت صبر کند، از همان یکشنبه آینده خدمت موعظه را آغاز می نماید و تازه از خدا انتظار مسح خدمت نیز دارد.
نکته گیج کننده آن است که گاهی خداوند آن خدمت جدید را مسح نیز می کند . ما که نظاره گر این مسئله هستیم ته دلمان از خدا می خواهیم روشش را تغییر دهد . ممکن است چنین دعا کنیم : « خداوند ا ، ناکامش کن، او را چنان در زندگیش به فلاکت بینداز که مردم عدالت تو را ببینند.» گهگاه مسیحیان خیرخواه از مشاهده چنین وضعیتی سر خورده می شوند . آنان توقع دارند عدالت خدا فرد عامل شقاق در کلیسا را با لگد به کناری پرتاب کند. دوست دارند موفقیت را در حق شخص خائن د رظرف دو سه هفته ببینند . ولی روش خدا – دست کم همیشه – اینگونه نیست .
من شنیده ام که بعضی مسیحیان از سر خشم صحبت از توسل به قانون میکنند تا از طرف دعوای خود پولی هنگفت به جیب بزنند . اگر مثلا هزار دلار از دست داده اند ، حاضرند در ازایش دو هزار دلار غرامت بگیرند . یک چنین دعوای حقوقی می تواند بسیار ناجوانمردانه باشد . ما مسیحیان لازم است مطالباتمان را با افسار انصاف مهار کنیم . باید طالب عدالت باشیم نه بنده طمع.
بسیاری از مسیحیان مفهوم صداقت ، مساوات و انصاف را از یاد برده اند . مشکل اینجاست که این افراد بدون رعایت انصاف و درستی ممکن است بارها به موفقیت های مالی و یا حتی در کار خداوند به پیشرفتهایی نایل شوند . آنان خودشان را با آدمهای فروتنی که همیشه در حال توبه و جلب رضایت خدا هستند مقایسه میکنند و وقتی میزان موفقیت و ثروت خود را با آنان می سنجند ، به این نتیجه می رسند که برکات زیاد در زندگیشان نشانه خشنودی و تایید خداست .
وقتی خدا ملتی را به بیداری روحانی دعوت می کند ، اولین چیزی که در آنها دیده می شود اکراه از گناه است . شاید کلیسا به خاطر نداشتن قوه تشخیص روانی نتواند به گناهی که در درونش لانه کرده و عاقبت منجر به خرابی روابطش می گردد ، پی ببرد . یعقوب توانست حق نخست زادگی را از برادرش عیسو بخرد ، ولی اعتماد او را از دست داد . رابطه اش با برادر تیره شد و این تیرگی تقریبا تا آخر عمرش باقی ماند . چون او برای رسیدن به آنچه که خواست خدا بود ، از وسایل دنیوی بهره گرفت ، اعمالش باعث جدایی درخانواده گردید .
هنگامی که جاه طلبی جایگزین دید روحانی می گردد
بی صبری ثمره دنیوی بودن است . مواقعی هست که ما به خاطر تاخیر در انجام وعده های خدا عصبی می شویم ؛ بدون اینکه بدانیم بعضی از این تاخیرها مستقیما از سوی خدا ترتیب داده شده اند . ما د رعصر ارضای آنی به سر می بریم . به دنبال راه حل های فوری – آن هم به هر قیمتی – می گردیم . هر وقت اینگونه است ، مطمئن باشید که خصلت دنیوی بودن باعث می شود که جاه طلبی جای دید روحانی را در زندگی ما بگیرد و این خود سبب می شود که « بهترین » را به خاطر به دست آوردن « خوب » از دست بدهیم .
برای رفتن در طریق های خداوند راه بهتری هم هست ؛ و آن راهی نیست جز شاهراه تقدس و پارسایی و تسلیم شدن به زمان بندی وی ؛ راه صبوری خدا پسندانه و سرسپردگی کامل .
یعقوب نه تنها حق نخست زادگی را از چنگ عیسو در آورد ، بلکه برکت پدرش را نیز از آن خود ساخت. او برای فریب دادن پدرش و گرفتن برکت از وی با همدستی مادرش نقشه ای کشید :
یعقوب به مادر خود رفقه گفت : « اینک برادرم عیسو ، مردی موی دار است و من مردی بی مو هستم ، شاید که پدرم مرا لمس نماید ، و در نظرش مثل مسخره ای بشوم ، و لعنت به عوض برکت بر خود آورم . » مادرش به وی گفت : « ای پسر من ، لعنت تو بر من باد ! فقط سخن مرا بشنو و رفته ، آن را برای من بگیر.» پس رفت و گرفته ، نزد مادر خود آورد و مادرش خورشی ساخت به طوری که پدرش دوست می داشت . و رفته جامه فاخر پسر بزرگ خود عیسو را که نزد او در خانه بود گرفته به پسر کهتر خود یعقوب پوشانید، و پوست بزغاله را بر دستها و نرمه گردن او بست . او خورش و نانی که ساخته بود به دست پسر خود یعقوب سپرد .
پس نزد پدر خود آمده گفت : « ای پدر من !» گفت « لبیک ، تو کیستی ای پسر من ؟ » یعقوب به پدر خود گفت : « من نخست زاده تو عیسو هستم . آنچه به من فرمودی کردم و الان برخیز ، بنشین و از شکار من بخور ، تا جانت مرا برکت دهد.» اسحاق به پسر خود گفت : « ای پسر من ! چگونه بدین زودی یافتی ؟ » گفت : « یهوه خدای تو به من رسانید » ( پیدایش ۲۷ : ۱۱- ۲۰ )
یعقوب درست مثل یک مذهبی عمل کرد و رو در روی پدرش دروغ گفت . اسحاق سالخورده بود و چشمانش خوب نمی دید ، به همین خاطر به یعقوب گفت : « ای پسر من نزدیک بیا تا تو را لمس کنم ، که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه » ( آیه ۲۱ ) . من سه پسر دارم ، آنها برای فریب دادن من راهی کشف کرده اند . وقتی من در سفر هستم و از آنجا با خانه تماس می گیرم ، یکی از پسرها که می تواند تقلید صدا کند، به جای دو برادر دیگر خود را معرفی می کند . هر وقت می پرسم: « کی پشت خط است ؟ » او با صدای مبدل نام برادر کوچکترش را می گوید. یکی دوبار اول من واقعا گول خوردم و قکر کردم با پسر آخرم حرف می زنم . این بازیگوشی پسرها مرا کمک کرد تا موقعیت اسحاق را در لحظاتی که که یعقوب خود را عیسو معرفی می کرد بهتر درک کنم ، به ویژه که اسحاق بسیار سالمند بودو نه چشمانش خوب می دید و نه گوشهایش خوب می شنید .
یعقوب جلو آمد تا اسحاق بدنش را لمس کند ، اسحاق به او گفت : « آواز یعقوب است ، لیکن دستها ، دستهای عیسو است » ( آیه ۲۲ ) . اسحاق نتوانست دستهای یعقوب را تشخیص دهد چون به خاطر پوست بزغاله ، آنها هم پشمالو بودند ، پس او را برکت داد . اسحاق پرسید : « آیا تو همان پسر من عیسو هستی؟» گفت : « من هستم » . نتیجه این دروغ چه بود ؟ یعقوب برکت گرفت .
هضم کردن این موضوع دشوار است . انسان دروغ بگوید و نیرنگ بزند و آنوقت برکت هم بگیرد . او از این جهت برکت گرفت که در هر صورت برکت می گرفت . از پیش چنین برای او مقدر شده بود . اما یعقوب برای تحقق هدفهای خدا به وسایل دنیوی متوسل شد . برکت ارزشمندی به سوی او سرازیر شد اما این برکت یافتن بدین معنا نبود که خدا حیله وی را نادیده گرفته است .
وقتی عیسو دریافت که رودست خورده به پدر خود گفت : « ای پدر من ، آیا همین یک برکت را داشتی؟ به من ، به من نیز ای پدرم برکت بده !» و عیسو به آواز بلند گریست . پدرش اسحاق در جواب او کلامی دشوار گفت ( نگ به پیدایش ۲۷: ۳۹-۴۰ )
در آیه ۴۱ نتیجه فریبکاری یعقوب را مشاهده می کنیم:
و عیسو به سبب آن برکتی که پدرش به یعقوب داده بود،بر او بغض ورزید؛ و عیسو در دل خود گفت « ایام نوحه گری برای پدرم نزدیک است ، آنگاه برادر خود یعقوب را خواهم کشت .»
فریبکاری یعقوب جانش را به خطر افکند . اگر گذشته شما در خون عیسی غرق نشده ، می تواند در آینده موجب آزارتان شود. اگر سر کسی کلاه گذاشته ایم یاید به گناه خود اعتراف کنیم . باشد که اگر چیزی دزدیده ایم ، دروغی گفته ایم یا مردم را فریب داده ایم تا سودی عایدمان شود ، روح القدس دلهایمان را روشن سازد و آن مورد را بر ما مکشوف نماید . اگر کلامی ناراست بر زبان آورده ایم ، خدا به ما فیض خواهد بخشید تا آن را زیر خون عیسی بیاوریم.
به علایم هشدار دهنده توجه کنید !
روزی از جلوی دفتر کارم در شهر لاپلاتای آرژانتین سوار اتومبیل شدم تا خودم را به خانه برسانم . وضعیت ترافیک در آرژآنتین تا حدودی با جاهای دیگر دنیا فرق دارد . اگر راه نروید . دیگران شما را به جلو هل می دهند ! برای اینکه از وقوع تصادف جلوگیری کنم تمام حواسم جای دیگر بود و متوجه چراغ قرمز نشدم ، یعنی راستش را بخواهید اصلا خود چراغ قرمز راهنمائی را ندیدم و از تقاطع گذشتم . حدود پنجاه اتومبیل دیگر هم از این موضوع استفاده کرده دنبالم آمدند . اما هنوز چیزی نگذشته بود که متوجه چراغ دیگری شدم که از پشت سرم می درخشید ! چراغ گردان پلیس !
اگر شما کشیش یا خادم کلیسا باشید می توانید در چنین شرایطی خودتان را جای من بگذارید و حال مرا درک کنید در سکوت دعا می کردم : « خداوندا ، خواهش می کنم نگذار شغلم را بپرسد .» اتومبیل را نگه داشتم ، افسر راهنمایی جلو آمد و من برایش توضیح دادم که اصلا تقصیری نداشتم . برای جلب ترحم او گفتم : « جناب سروان ، راستش را بخواهید متوجه چراغ قرمز نشدم . حتی ندیدم که اصلا چراغ راهنمایی آنجا هست . » او اصلا تحت تاثیر جوابم قرار نگرفت ، چون پیامدهای گذشتن از چراغ قرمز – چه من آن را ببینم و چه نبینم می توانست اسفناک باشد .
خدا هم تعدادی چراغ قرمز روحانی نصب کرده که ما نباید از آنها عبور کنیم . او ازما می خواهد که هوشیار و بیدار باشیم و حواسمان هم کاملا جمع باشد . باید از خود سوال کنیم : « آیا من انسان روراستی هستم یا مثل یعقوب اهل کلک و فریب می باشم ؟ آیا برخوردها و بده بستانهایم با مردم بر اساس شرافت و صداقت است یا پیوسته به دروغ های کوچک و مصلحت آمیز و حرفهای نیمه راست متوسل می شوم ؟
حرف نیمه راست با دروغ هیچ فرقی نمی کند . ندانستن باعث رهیدن ما نمی شود . نمی توانیم وقتی به دروازه آسمان رسیدیم ، با گفتن : « خداوندا ، متاسفم ؛ من داستان زندگی یعقوب را نخوانده بودم » ، ندانستن را بهانه کنیم . خداوند در جوابمان خواهد گفت: « ولی تو ده نسخه کتاب مقدس باترجمه های مختلف در خانه ات داشتی .»
بعضی ها حاضرند جانشان را به خاطر گرفتن کتاب مقدس در دستهایشان ، فدا کنند . تاریخ کلیسا یاد و خاطره کسانی را که جان خود را بر سر نگهداری از دست نوشته های کلام خدا گذاشتند ، ثبت کرده است. به واسطه جانبازی آنان است که ما امروز آزادانه کلام خدا را در دسترس داریم . دعوت خدا از ما این است که در پارسایی تعلیم بگیریم و در کلامش حکیم و دانشمند باشیم . شاید بتوانیم ندانستن را بهانه کنیم ، ولی این بهانه ما را از قلاب خلاص نمی کند . نمی توانیم در حالی که علایم هشدار دهنده برابر چشمانمان قرار گرفته اند آنها را نادیده بگیریم.
بیت ئیل : معامله با خدا
همان کسی که سر برادرش عیسو کلاه گذاشته بود ، اکنون می خواست خدا را گول بزند . او سعی کرد با خدا وارد معامله شود. احتمالا او با خود می اندیشیده که چون توانسته در بسیاری از مقاطع زندگی از فریب و نیرنگ استفاده کند ، این بار هم می تواند سر خدا را کلاه بگذارد.
یعقوب در بیت ئیل رویایی دید و در این رویا خویشتن را در حضور خداوند یافت .
پس یعقوب از خواب بیدار شد و گفت : « البته یهوه در این مکان است و من ندانستم » پس ترسان شده، گفت : « این چه مکان ترسناکی است ! این نیست جز خانه خدا و این است دروازه آسمان . » بامدادان یعقوب برخاست و آن سنگی را که زیر سر خود نهاده بود گرفت و چون ستونی برپا داشت و روغن بر سرش ریخت . و آن موضع را بیت ئیل نامید ، لکن نام آن شهر اولا لوز بود . و یعقوب نذر کرده گفت : « اگر خدا با من باشد و مرا در این راه که می روم محافظت کند و مرا نان دهد تا بخورم و رخت تا بپوشم ، تا به خانه پدر خود به سلامتی برگردم ، هر آینه یهوه ، خدای من خواهد بود .»
یعقوب به مجرد بیدار شدن از خواب با خدا پیمان بست که من آن را « پیمان مشروط » می نامم. وقتی بیداری روحانی بیاید ، این قبیل چیزها خیلی سریع معلوم می شود . وقتی جنبش خدا در میان ما آغاز شود ، کسانی که مثل یعقوب هستند بی درنگ خواهند گفت : « اگر فلان چیز را بدست آورم ، خدا را خدمت خواهم کرد .» کسانی که ما فکر می کردیم کاملا سرسپرده خدا هستند ناگهان تبدیل به مسیحیان مشروط می شوند . آنان با شرایط خودشان با خدا عهد و ییمان می بندند . « اگر خدا این کار را برایم بکند ، پیرویش می کنم و گرنه ، من یکی که نیستم .»
یک بانوی مسیحی را می شناختم که مادر بیمارش را به کلیسا آورد تا بلکه شفا یابد . اما چون مادرش شفا نیافت ، آن بانو هم از کلیسا برید . او به خاطر آنچه که روی داد – یا روی نداد – از انجیل روی گرداند . او فکر کرده بود می تواند با خدا معامله کند و وی را متقاعد سازد تا به معیارهایش گردن نهد.
آدمهایی نظیر این زن ، یعقوبهای زمانه ما هستند ، با خدا معامله می کنند و وقف و سرسپردگی شان مشروط است . آنها نمی گویند که اگر حتی سرشان را از تن جدا کنند ، باز خداوند خدایشان است ، بلکه سعی می کنند خودشان خدای زندگیشان باشند . این یعنی جوهره غرور.
یعقوب می توانست بگوید : « حتی اگر هرگز مرا به خانه پدرم باز نگردانی ، باز هم خدای من خواهی بود. تنها می خواهم بدانم که تو از من خشنودی .» ولی او پس از معامله ناجوانمردانه ای که با برادرش کرد، با شرایط به حضور خداوند آمد . شاید با ناراستی و تقلب بتوانم میانبر بزنیم و پیشرفتهایی بکنیم ولی سرانجام محصول تلخی را که کاشته ایم درو خواهیم کرد.
کشتی گرفتن ، راه شما به سوی قدرت
یعقوب که در قبال پدر و برادرش چنین متقلبانه رفتار کرده بود ، محصول عمل خود را به صورت خیانت و تقلب دیگران در قبال خودش ، درو کرد . زمانی که سنش بیشتر شده بود ، پدر زنش لابان سرش کلاه گذاشت . هفته عروسی اش ، یک هفته بحرانی بود . وی پس از شب عروسی فهمید که لابان دختر بزرگترش لیه را به وی داده است ! او مجبور شد برای پرداخت بهای ازدواج با راحیل که زن محبوبش بود هفت سال دیگر برای لابان کار کند .
یعقوب فریبکار ، حال از کسی دیگر فریب می خورد . او تنها انچه را که خود کاشته بود درو می کرد . و چه محصول بدی هم درو کرد . حتی با وجود تمام برکات خداوند ؛ حتی با وجود دعوت بلندی که خدا از او به عمل آورده بود تا پدر ملتهای بسیار باشد ، باز فریبکار فریب خورد .
یعقوب به قدری سرخورده شد که خانه پدر زنش را ترک کرد دیگر نه د رخانه لابان جایی داشت و نه در خانه پدرش . هیچ جا ، جای او نبود . اکنون فریبکار کاملا منزوی شده بود . نه خدمتی داشت و نه ظاهرا آینده ای . تنها هم و غمش این بود که زنده بماند و به دست برادرش کشته نشود . مردی که همیشه ترفندی در آستین خود داشت ، اکنون از هر ترفندی می گریخت . او کاملا مستاصل بود .
من معتقدم که خدا با رحمت خود اجازه می دهد که چنین استیصال و بحرانی در زندگی هر کدام از ما پیش بیاید چون می خواهد ما را از مرحله مسیحیت مشروط یک پله بالاتر بیاورد . یعقوب در شرف یک رویارویی جدی با خدا بود ؛ رویارویی که قرار بود به تسلیم مشروط او به اراده خدا خاتمه دهد . این لحظه حساس را در پیدایش ۳۲ می خوانیم :
و شبانگاه خودش برخاست و دو زوجه و دو کنیز و یازده پسر خویش را برداشته ایشان را از معبر یبوق عبور داد . ایشان را برداشت و از آن نهر عبور داد ، و تمام مایملک خود را نیز عبور داد . و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی می گرفت . و چون او دید که بر وی غلبه نمی یابد ، کف ران یعقوب را لمس کرد و کف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد. پس گفت : مرا رها کن زیرا که فجر می شکافد، گفت : « تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم .» به وی گفت : « نام تو چیست ؟ » گفت : « یعقوب » گفت : « از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل ، زیرا که با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی .» و یعقوب از او سوال کرده گفت : « مرا از نام خود آگاه ساز . » گفت : « چرا اسم مرا می پرسی ؟ » و او را در آنجا برکت داد . و یعقوب آن مکان را فنیئیل نامیده گفت : « زیرا خدا را روبرو دیدم و جانم رستگار شد . » ( پیدایش ۳۲: ۲۳- ۳۰ )
خوب توجه داشته باشید : یعقوب که قبلا برکت را از برادر خود دزیده بود ، هنوز برکت می طلبید . این بار هم برکت را به دست آورد ولی البته با معیارهای خدا، نه خودش . خیلی از مسیحیان همه جور ترفند و کلک به کار برده اند ولی هنوز از برکت تهی هستند . آلن ردپث ( Allen Redpath ) در مقاله ای تحت عنوان رهبری ، پیرامون آن لحظه کشمکش یعقوب با خدا که بیست سال پس از گریختن به ارام روی داد ، مطالب جالبی می نویسد :
فرشته ای که با او کشتی گرفت و درست در همان نقطه ای که احساس قوت می کرد ، با او به مقابله برخاست . او از لحظه ای که به دنیا آمد ، پاشنه پای برادر دوقلویش را گرفته بود و در سرتاسر زندگیش نیز توانسته بود در برابر هماوردهای خود پیروز از میدان خارج شود . هنگامی که مرد غریبه دید نمی تواند بر او غلبه بیابد گودی ران او را گرفت و مفصل رانش را از جایش بیرون کشید . ران ستون قوت انسان است و مفصل ران به انسان امکان نشستن و برخاستن و کشتی گرفتن می دهد . اگر استخوان ران از مفصلش جدا شود ، دیگر انسان به کلی ناقص و زمینگیر می شود . اکنون یعقوب که رانش آسیب دیده متوجه می شود که بدون کمک حریفش نمی تواند روی پا بایستد .پس به حریف خود آویزان می شود و به تجربه در می یابد که باید به قوی تر از خود متکی باشد . این نقطه عطف داستان شگفت آور یعقوب است .
مادامی که با خدا رویارویی معنی داری نداشته باشیم ، گویی هیچ چیز در زندگیمان معنا و مفهوم ندارد . رویا رویی با خدا برای همه است . هر فرد مسیحی باید با خدا روبرو شود و زندگیش عوض گردد. همه ما در چنین لحظه ای است که از سوی او « نشانه گذاری » می شویم . یعقوب پس از آن کشمکش مذبوحانه دیگر یعقوب نبود . نام او از یعقوب یعنی « فریبکار » به اسرائیل یعنی « شاهزاده » تغییر پیدا کرد .
اراده خدا در زندگی ، خدمت و شخصیت ما این است که از یعقوب به اسرائیل تبدیل شویم . این نخستین باری نبود که یعقوب در میانه سفر شبانگاه در گوشه ای بیتوته کرد تا دمی بیاساید و آن وقت با خدا روبرو شد. بیست سال پیش هم ، زمانی که از خشم برادرش میگریخت ، شب برای استراحت در بیابان اطراق کرد. آن شب خدا را در رویایی دید که بر فراز نردبانی ایستاده است . در همانجا بود که خداوند به یعقوب وعده داد: « اینک من با تو هستم و وتو را در هر جایی که روی محافظت فرمایم تا تو را بدین زمین بازآورم » ( پیدایش ۲۸ : ۱۵ ). او زمانی که آن محل را ترک می کرد ، نام بیت ئیل را برایش برگزید که معنایش « خانه خدا » است .
مشکل اکثر ما مسیحیان این است که آنقدر به بیت ئیل نزدیک می شویم که دیگر دلمان نمی خواهد از جایمان تکان بخوریم . بعضی ها مثل یعقوب به بیت ئیل می رسند و می گویند : « این خانه خدا است . در اینجا رویاهای خوبی می بینم . می توانم فرشتگان را مشاهده کنم که از حضور خداوند بالا و پائین می روند. این زیباست ، به آنچه می خواستم رسیده ام ، پس چرا با برداشتن گامی دیگر خودم را به دردسر بیندازم ؟»
تا زمانی که گام بعدی را بر نداریم ، زمینمان شفا نخواهد یافت . همه ما باید از بیت ئیل به فنیئیل نقل مکان کنیم . یعقوب پس از رویارویی با خدا در فنیئیل برای ملاقات برادرش عیسو شتافت . این بار دیگر نه صحبت از جنگ بود ، نه کشتن و نه فاجعه . او دیگر مجبور نبود با عیسو بجنگد ، چون قبلا با خدا کشتی گرفته بود .
دانستن این موضوع برای ما خیلی اهمیت دارد که باید از بسیاری از جنگهای جسمانی پرهیز کرد . تنها یک پیکار است که تعیین کننده است که همانا دست و پنجه نرم کردن با خدا است . لازم است با سماجتی چون سماجت یعقوب و به روشی مقدس و توام با ترس با خدا کشتی بگیریم و بگوییم : « خداوندا ، تا مرا برکت ندهی، رهایت نمی کنم .» باید به خدا اجازه بدهیم طبیعت خود رای و فریبکار ما را در هم بشکند .
من به عنوان شبان ارشد تلاشم را برای حل مسئله به کار بردم .ولی هر چه بیشتر تلاش می کردم ، مشکل از قبل بدتر می شد . برای حل مشکل پشت سر هم جلسه بحث و گفتگو می گذاشتم اما فایده نداشت . با این که خیلی دعا می کردیم ، از برگزاری جلسات و مطرح کردن نقطه نظرات دو گروه مخالف نیز دریغ نداشتیم . اما در بعضی از همین جلسات کار به تنش می کشید .
شبی بالاخره از همه چیز خسته شدم و کاسه صبرم لبریز شد . من مرتبا به سراسر جهان سفر می کردم و با خود پیام تقدس ، پارسایی و آتش خدا می بردم ، آن وقت کلیسای خودم به خاطر اختلاف نظر دو پاره شده بود . در حضور خدا فریاد زدم : « خداوندا ، این اصلا خوب نیست ! » احساس می کردم دیگر تمام ایده هایم که ممکن بود به کل قضیه کمکی بکنند ، ته کشیده اند . بعضی از این ایده ها واقعا خلاقانه بودند . ما برای پایان دادن به معضل و اختلاف سخت کار می کردم . اما به رغم همه تلاشها هیچ کاری پیش نمی رفت . دست روی هر کاری می گذاشتیم اوضاع را بدتر می کرد .
آن شب در حضور خدا به روی در افتادم و گفتم : « خداوندا ، تا جوابم را ندهی ، نمی روم بخوابم . » بدین ترتیب کشتی گرفتن با فرشته خداوند را آغاز کردم . در دعا گفتم : « باید مرا و کلیسایم ر ا برکت دهی.» ساعتها به دعا ادامه دادم . مصمم بودم از خدا چیزی بشنوم ، از شدت خستگی تقریبا در حال بیهوشی بودم .
سرانجام در حالی که کتاب مقدسم را در دستانم گرفته بودم روی کاناپه ای در غلطیدم و از خستگی به خواب رفتم . کمتر از دو ساعت به صبح مانده بود که از خواب بیدار شدم و خداوند به خاطر رحمتش مرا به سوی قسمتی از کتاب مقدس هدایت کرد. به محض اینکه آیه مزبور را خواندم پاسخ مشکل را دریافتم .
بی درنگ گوشی تلفن را برداشتم و به یکی از کسانی که درگیر معضل کلیسایی بود زنگ زدم و از او خواستم هر چه زودتر برای مذاکره پیش من بیاید . وقتی او را دیدم گفتم : « راه حل مشکل پیدا شد . » از آن لحظه به بعد با وجود همه مشکلات و موانع ما گام به گام از وضعیت اختلاف دور شدیم ، بدون اینکه بر سر این اختلاف حتی یکی از اعضایمان را از دست بدهیم و کارمان به جدایی دردناک در کلیسا بینجامد. زمانی که من از فرط استیصال دست از همه ایده های انسانی برداشتم و دست به دامان خدا شدم ، جواب گرفتم . حتی توافقنامه چهارده صفحه ای که تنظیم کرده بودیم نتوانسته بود مشکل دو طرف را حل کند ، چون هیچیک حاضر به امضای آن نشدند . وقتی بالاخره تصمیم گرفتم با فرشته خداوند پنجه درپنجه افکنم ، پاسخ مسئله پیدا شد .
شکستگی ، خدا را جذب می کند
خدا به دنبال مسیحیان زخمی می گردد . کلام خدا به ما می گوید : « خدا در برابر متکبران می ایستد ، اما فروتنان را فیض می بخشد .» ( یعقوب ۴:۶ ) خدا به دنبال کسانی می گردد که دیگر نامشان یعقوب نیست . یعقوب نمونه آدمهای زیرک و چالاک و با هوشی است که از موقعیت خود نهایت استفاده را می برند. قوم خدا باید در برابر خدا شکسته باشند . او دنبال کسانی می گردد که می گویند : « خداوندا ، من صدمه دیده ام ، ولی آنقدر مشتاق تو هستم که تا زمان گرفتن جواب به کشتی گرفتن ادامه می دهم .»
از کشتی گرفتن با خدا نهراسید ، جوابتان را خواهید گرفت ! اصلا مهم نیست که از این مبارزه ، لنگان بیرون بیایید . اصلا من امیدوارم که این اتفاق بیفتد! باید با طریقهای مزورانه جسم مقابله کرد و آنها را نابود نمود . در شرح کشتی گرفتن یعقوب چنین می خوانیم که فرشته خداوند ران یعقوب را لمس کرد. بزرگترین استخوان و عضله بدن در ران قرار دارد و بر قوت و توان انسان دلالت می کند . اما خدا باید قوت انسانی یعقوب را در هم می شکست تا او حقیقتا در خدا قوی بشود .
لازم است غرورمان خورد شود . باید بگوییم : « خداوندا ، از ما به عنوان نسلی که نه تنها اهدافمان پاک است بلکه راههای رسیدن به اهدافمان نیز پاک و مقدس است استفاده کن . از ما انسانهایی پایبند به حرفهایمان بساز .
عیسی به ما هشدار داد که : « بله » شما همان بله باشد و « نه » شما همان نه ( متی ۵ : ۳۷ ) . در دنیای کنونی که تنظیم شکایت و اقامه دعوا علیه دیگران باب شده و هزار جور امضا و اقدامات حفاظتی رواج یافته ، هنوز مردم قول خو را زیر پا می گذارند . پیوندهای زناشویی که با سوگند وفاداری و حلقه و عکس و قباله محکم شده اند از هم می گسلند . مردم در روابط کاری و تجارت و خلاصه همه روابط اجتماعی به دروغ و کلک متوسل می گردند.
به قول و قرارها و حرفهایتان پایبند باشید . بگویید : « ای خدای قادر مطلق ، از امروز من انسان با شرفی خواهم بود ؛ یک انسان درستکار و راستگو که به قولش پایبند است . وقتی می گویم « بله » مردم به خوبی منظورم را درک خواهند کرد . »
از اراده خدا جلو نزنید
یعقوب بیست سال صبر کرد تا اراده خدا در زندگیش نمایان شود . شاید همیشه هم بیست سال طول نکشد، ولی در غالب اوقات ما باید یک دوره خشکسالی یا یک فصل بیابان را در زندگیمان تجربه کنیم تا بعد خدا اراده اش را آشکار سازد . برای دانستن اراده خدا در مورد زندگیتان از او جلوتر نزنید .
بسیاری از مسیحیان جلوجلو می دوند . اگر دختر یا پسر جوانی هستید ، جزو کسانی نباشید که نمی توانند تا هنگام ازدواج صبر کنند و پیش از موعد با نامزد خود همبستر می شوند . فکر نکنید که ، من نمی توانم تا هنگام عروسی صبر کنم ؛ خیلی وسوسه می شوم . چه فرقی می کند من که نامزدم را دوست دارم و می دانم که او همان زوجی است خدا برایم در نظر گرفته . اینگونه فکر کردن شما را به زناکاری می کشاند .
در این مورد که خدا چه وقت شما را وارد خدمت روحانی می کند که برای آن دعوتتان نموده ، بی صبری از خود نشان ندهید . سعی نکنید با اقدامات خودتان او را وادار به جلو انداختن اراده اش نمایید . کسی که نمی تواند تا موقع باز شدن درهای خدمت انتظار بکشد ، هرگز به اولیای امور احترام نخواهد گذاشت . چنین شخصی به مرض « هر چه دلم خواست کردم » مبتلاست. » هر چه دلم خواست کردم » نام یکی از ترانه های معروف فرانک سیناترا است ، به همین خاطر من آن را سندرم فرانک سیناترا نامیده ام . ما به اندازه کافی در کلیسا خود محوری و خود رایی داریم .
وقتی در سال ۱۹۹۷ آتش خداوند بر زندگینم نازل شد ، از یک چیز مطمئن بودم – اینکه هیچ چیز به میل و خواست من نیست . همه چیز در دستان او بود . به کلی گیج ، ترسان و معذب بودم ، ولی وقتی دیدم که خدا نقشه اش را درزندگیم آشکار کرده شادی عظیمی به من روی آورد . به خدا وقت بدهید تا در زندگیتان عمل کند . به مکان فنیئیل بیایید و با دعا و مراقبت منتظر باشید تا اراده خدا برای زندگیتان مکشوف شود . خدا برکتی را که به شما وعده داده ، نصیبتان خواهد نمود !
رویای من تشکیل یک قوم پارسا است ، با این وجود در بسیاری از موارد ، طریقهای کلیسا مبتنی بر پارسایی نیست . تا پیش از آنکه آتش خدا را در زندگیم لمس کنم ، احساس خوبی داشتم . از اینکه هیچ گناه چشمگیری در زندگیم نیست احساس اعتماد به نفس می کردم . اما وقتی خدا قلب فاسدم را به من نشان داد ، همه چیز شروع به عوض شدن نمود ، ما لازم است خودمان را از شر تظاهر ، در هر زمینه ای که خدا نشانمان می دهد ، اعتراف کنیم . آن را تماما به خدا بسپارید . تصمیم بگیرید که از امروز به بعد یک انسان روراست و صدیق باشید ، یک اسرائیل نه یک یعقوب.
خودتان را از طریقهای دنیوی خالی کنید ، خداوند راههای خودش را به شما خواهد نمایاند . هر دروغ و ریا کاری در بدن مسیح باید به صداقت و شرافت کامل مبدل شود . دعای من این است که خدا داغی بر تن و زخمی بر جسم ما بگذارد تا دیگر جرات نکنیم با ابزار دنیوی به خدمت روحانی بپردازیم . باشد که خدمت ما به قوت روح القدس باشد . باشد که ما به نشانه یادآوری وابستگی کامل مان به قدرت او ، بنگریم .
ارتش در حال آموزشی که قرار است به خوبی تجهیز هم بشود ، به سربازان مجروح نیازی ندارد. ارتش خدا تنها ارتشی است که فرمانده کل قوایش – خدا – به ما تضمین می دهد که هرگز تلفات نخواهیم داد . تنها لازم است از دستورهای او اطاعت کنیم . خدا ارتش خود را آماده می کند .
بیش از دویست سال پیش جان وسلی ، اصلاحگر دینی بزرگ ، بیشتر از دویست هزار نفر از مردم را در گروههای کوچک نام نویسی کرد. او از این گروهها تحت عنوان « کلوپ ها ی مقدس » یاد می کرد . او به این گروهها بیست و دو پرسش داده بود تا در پرستشهای روزانه خویش مورد استفاده قرار دهند . دو پرسش از پرسشهای او چنین بودند : آیا نا آگاهانه تظاهر به شخصی دیگر بودن یا نبودن می کنید ؟ و « آیا خود را بهتر از آنچه واقعا هستید به دیگران می نمایانید ؟ »
باید در بدن مسیح به صداقت و بی ریایی بازگردیم . باید به خلوص و راستی برگردیم . شاید لازم باشد که بعضی از شما برای جبران مافات گامهایی بردارید . از خداوند حکمت بطلبید . گاهی دعای توبه آخرین قدم نیست ، بلکه اولین قدم است . برای رسیدن به خدا باید گامهای متعددی برداشت .
اگر با اطمینان نمی دانید که چگونه باید این گامها را بردارید ، با شبانتان یا رهبرانتان مشورت کرده از آنها یاری بخواهید . شاید لازم باشد گذشته را جبران کنید . اگر روح القدس به اینکار تشویقتان می کند ، فهرستی از گامهایی که باید بردارید را تهیه نمائید . با این کار می توانید ثمره شایسته توبه بیاورید ( نگ به لوقا ۳ : ۸ ) .
دعای توبه
پدر هر طریق ناراستی که در وجود من هست پیدا کن . ژرفترین قسمتهای وجود مرا تفتیش نما . ای خدا مرا برای چیزی بس عظیم مهیا می سازی ؛ چیزی که بسیار فراتر از قوت انسانی خودم است . من می خواهم دست از سلاحها و ابزار دنیوی بردارم . اکنون این ها را بر مذبح تو می گذارم ای خداوند و از تو طلب رحمت می کنم .
می خواهم با تو کشتی بگیرم . مرا از یعقوب به اسرائیل تبدیل نما . من از جاه طلبی ، خودخواهی ، ترس از انسان و میل به خشنود ساختن دیگران دست می کشم . در برابر ناراستی ، روح دروغ و فریب و عدم شفافیت و صداقت به نام عیسی می ایستم . خداوندا ، دعا می کنم که تو فکر ، طریق و چشمانم را پاک بسازی . به جسمم زخم وارد کن و بگذار هنگام راه رفتن بلنگم . ترجیح میدهم به دست تو مجروح شوم ای خداوند ، تا اینکه به دست شیطان هلاک گردم .
ای خدا ، با رحمت خود بیا. می خواهم دست از معامله کردن برداشته وکل وجود خویش را به تو بسپارم ؛ می خواهم بدون قید و شرط خودم را وقف تو کنم ، نه با قید و شرط . مرا دریاب ؛ مرا بپذیر ؛ زندگیم را صد در صد به تو تقدیم می نمایم ! به نام عیسی مسیح آمین .