موعظه خواهر آزیتا ۲

image_pdfimage_print

“پس ابراهیم صبح زود برخاست، و نان و مَشکی آب برگرفت و به هاجَر داد. او آنها را بر دوش هاجَر نهاد و سپس او را با پسر روانه کرد. هاجَر رفته، در بیابان بِئِرشِبَع می‌گشت. چون آب مَشک تمام شد، هاجَر پسرش را زیر بوته‌ای نهاد. سپس به مسافت پرتاب تیری از او دور شد و در جایی مقابل آنجا که او بود نشست، چون با خود گفت: «مردن پسر را نبینم.» و در همان حال که آنجا نشسته بود، صدایش را بلند کرد و بگریست. خدا صدای پسر را شنید، و فرشتۀ خدا از آسمان هاجَر را صدا زد و به او گفت: «هاجَر، تو را چه شده است؟ مترس، زیرا خدا صدای پسر را در آنجا که اوست، شنیده است. برخیز و پسر را برداشته، محکم به دست خود بگیر، زیرا قومی بزرگ از او پدید خواهم آورد.» آنگاه خدا چشمان هاجَر را گشود، و او چاه آبی دید. پس رفت و مَشک را از آب پر کرد و پسر را نوشانید.”‮‮پیدایش‬ ‭21:14-19‬ ‭#smyrnafarsi

Δημοσιεύτηκε από Rahman HajiMaghsoudi στις Κυριακή, 4 Μαρτίου 2018

بیشتر بخوانید :

اشتراک گذاری :
  • 14
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
    14
    Shares

About Zahra - Shiroyeh - Roya زهرا شیرویه - رویا

View all posts by Zahra - Shiroyeh - Roya زهرا شیرویه - رویا →

دیدگاهتان را بنویسید